آیا فمنیسم لیبرال غربی برای زنان خوب است؟
ترجمه نویسنده: مری - كیت جی اسمیت
منبع: لابیرنت، شماره سوم، زمستان 2001
سایت: http://labyrinth.iaf.ac.at
ترجمه و تلخیص: مریم رفیعی
مری كیت جی اسمیت(1) دانش آموخته رشته فلسفه از دانشگاه كلرادو و دانشگاه جورج واشنگتن است. وی در این مقاله به نقد دیدگاه های فمنیسم لیبرال با توجه به نظرات سوزان مولر اوكین(2) می پردازد.
مقدمه
در سراسر تاریخ، مرز های جهان پیوسته مورد چالش قرار گرفته وتغییر کرده اند. اما به نظر می رسد اخیرا به ویژه از سوی نیروهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در معرض فشار بیشتری باشند. فرایندهای موسوم به جهانی سازی، با رشد فزاینده آخرین فناوری ها، ارتباطات سریع ونیاز روز افزون به توسعه اقتصادی، ابعاد جدیدی به خود گرفته اند. (نگاه كنید فوتوپلوس(3) ، به ویژه صص33-55). ولی همه ی گروه های موجود، از منافع سیستم كنونی جهانی سازی بهره مند نمی شوند. روش های كامل زندگی برای برخی اعضای جامعه، از بین رفته است، برخی متحمل فقر شدیدتر و فقدان نمایندگی(4) شده اند، و بعضی جوامع آسیب پذیر، مجبور به وابستگی به دیگر دولت های قدرت مند گردیده اند. درون این فرایند جهانی سازی وپسااستعمارگری، برخی از نهاد ها و دولت های به طور عمده متمركز در غرب ویا شمال، به حفظ سلطه ی خود در اطراف جهان ادامه می دهند. می توان گفت كه غرب بیشترین نفوذ و قدرت را در تعریف فرایند های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مؤثر بر جهانی سازی داشته است. و آشكارا به نظر می رسد كه زنان و بچه ها، بی رحمانه تحت تاثیر این فرایند ها و فقدان قدرت مذاكره مساوی شده اند. در چنین موازنه نابرابری از روابط قدرت و ساختارهای اقتدار، ایجاد سیستمی جهانی از استاندارد ها و ارزش های عادلانه ،بیشترین ضرورت را دارد تا شیوه ای سیستماتیك برای كنترل و قضاوت فرایند های سیاسی واخلاقی در سطح فراملیتی پدید آید.
اما آیا امكان وجود یك نظریه جهانی هست که برای همه ی مو جودات بشری و در هر جای ممكنی به كار رود؟ یا آیا چنین نظریه ی جهانی، به شكلی ستمگرانه نخواهد بود، زیرا به هر حال بعضی از افراد را ندیده می گیرد؟ چه كسی اقتدار ایجاد چنین نظریه ای را دارد و نظریه مزبور چگونه باید توسعه پیدا كند؟ آیا یك چشم انداز فمنیستی می تواند نشان دهد كه چنین نظریه ای، تفاوت های قدرت و سلطه را متعادل می كند؟ به نظر من، این روند حداقل در عرصه ی سیاسی برای نگاه به ارزش های دموكراتیك و حقوق بشر به مثابه روشی (حداقل از نظرصوری)برای تأمین یك استاندارد جهانی یا فرا ملیتی ازعدالت نظر داشته است. اما، آیا ارزش های دموكراتیك، ارزش هایی آرمانی هستند، كه پذیرش آنها توسط همگان ضرورت داشته باشد؟ آیا ارزش های مدافع لیبرال دموكراسی در جهان، در نهایت می توانند نفوذ زنان و نمایندگی سیاسی شان را كاهش دهند؟ آیا باید ارزش های دموكراتیك را برای اینكه متضمن اخلاق دیالوگیك بر مبنای گفتگوی باز و آزاد شوند، اصلاح كنیم و اگر این طور هست چگونه؟
اگر چه توسعه استانداردهای برابری سیاسی و اخلاقی كه بتوانند قضاوت های فرا ملیتی را هدایت كنند، مسئله ای ضروری است، ولی ما به یك تنگنای اخلاقی ویا سیاسی در تلاش برای تدوین و ایجاد چنین ارزش هایی نزدیك می شویم. بدین سبب، از یك سو به نظر می رسد نیازی فوری به استانداردهای جهانی برای قضاوت های سیاسی و اخلاقی وجود داشته باشد كه بر زندگی بسیاری از افراد تاثیر دارند. ولی هر نظریه ی جهانی، ظاهراً تكیه بر ارزش های مشخص و یا ظرفیت های انسانی خاصی دارد كه به عنوان جهانی تعبیر می شود، اما در حقیقت جهانی نیستند. نظریه های جهانی معمولاً همه افراد بشر را شبیه به هم در نظر می گیرند. و بنابراین، نظریه های جهانی در لحاظ تكثر و اختلافی كه آشكارا در سراسر جهان وجود دارد، ناتوان هستند. اما از طرف ، توجه به فضای اختلاف، نیاز به در نظر گرفتن میلیارد ها دیدگاه عینی و محیطی دارد. ملاحظه خاص بودن اجتماعی و تاریخی افراد و فرهنگ ها، خطر سقوط در ورطه نسبی گرایی هولناکی را در بر دارد. آیا ما باید کاملا از تلاش های مان برای ایجاد استانداردهای جهانی دست برداریم یا می توان روشی نسبتاً بی غرضانه اتخاذ کنیم که این "خاص بودن" را به همراه "جهانی بودن" دنبال کند؟نمی توان در این مقابله به شکل مناسب، این پرسش ها را مورد بحث قرار داد. اما طرح آنها زمینه ادامه مطلب را نشان می دهند(نگاه كنید به كراكر(5) )
این پرسش ها رابطه عمیقی با دغدغه فمنیست های لیبرال غربی با آزاد سازی زنان "ستمدیده ی فقیر" در كشورها و فرهنگ های غیر غربی وموسوم به"جهان سوم" برای ایجاد عدالت در زندگی شان دارند.
بنا به گفته ی تعدادی از فمنیست های لیبرال، اكثر زنان در سنت های موسوم به غیر غربی، مورد ستم واقع می شوند، چون به خاطر جنسیت یا به واسطه زن بودن شان،آزادی، عدالت و یا برابری از آنها دریغ می شود. و به همین خاطر، آنها معتقدند كه امكان انتقاد از فرهنگ های «دیگر» با این فرض وجود دارد كه فرهنگ های مزبور زنان را قربانی كرده و با مضایقه حقوق انسانی یا توانایی تصمیم گیری شان برای چگونگی هدایت زندگی، به آنان آسیب می رسانند.
آنها بر این باورند كه این فرهنگ ها بایستی اصول دموكراتیك و لیبرال فمنیستی را القا و تقویت كنند. چون این اصول برای همه ی زنان و اشخاص، به طور جهانی عملی و سودمند هستند.
من موافقم كه این كار ممكن است مفید باشد. اما، بحث در مورد ارزش های دموكراتیك و لیبرال و صحبت به جای این زنان، مشكلات زیادی را به همراه دارد. از این جهت، آیا فمنیست های غربی یا فمنسیت لیبرال های غربی، واقعاً به آن زنانی كه قصد "كمك" یا "نجات"شان را دارند آسیب نمی رسانند؟ برای مثال، فمنیست لیبرال هایی كه در این موقعیت قرار می گیرند، فرض می كنند كه اصول شان توسعه یافته تر از "دیگران" است و عجولانه می پندارند كه اصول شان با این زنان و شیوه های زندگی شان تناسب دارد. بنابرین حتی با نیات خیر خواهانه هم، تلاش برای كمك به این دیگری موسوم به زنان غیر غربی و "جهان سومی" مشكل آفرین می شود؛ حتی اگر به اسم آرمان های ظاهراً خنثای لیبرال دموكراسی در مورد آزادی و برابری باشد. لیندا آلكف(6)، این نكته را در مقاله اش با عنوان"اشكال صحبت به جای دیگران" تبیین می كند و می نویسد كه "... موقعیت های ممتاز و ویژه از لحاظ منطقی خطرناك هستند. به خصوص، صحبت اشخاص ممتاز به جای اشخاص كمتر برگزیده یا از طرف آنها، واقعا(در موارد زیادی) منجر به افزایش یا تقویت ستم گروهی می گردد كه از طرف شان صحبت می شود."
آزادی در چارچوب لیبرال، تضمین می کند که افراد برای جستجو یا نیل به اهداف شان، بدون تعارض با دولت یا دیگران مختار باشند. بنابراین، دولت های لیبرال از لحاظ نظری مداخله در زندگی خصوصی افراد را محدود نموده و برای بی طرفی درباره برنامه های زندگی خوب تلاش می کنند.
در این مقاله ، من بر دو نوشته های از سوزان مولر اوكین، به عنوان چشم انداز یك فمنیست لیبرال تأكید خواهم داشت. ادعا نمی كنم كه آثار او كاملاً بیانگر تفكر فمنیسم لیبرالی است و نه اینكه همه ی فمنیست های لیبرال با او و روش هایش موافق هستند.اما دیدگاه های او مشكلات چند جانبه صحبت از سوی دیگران برای پایان دادن به استیلای جهانی زنان و نیز برای توسعه عدالت جهانی را نشان می دهند.
هدف آن نیست كه همه ی جزئیات مربوط به بحث لیبرالیسم و فمنیسم لیبرال مطرح شود، اما در عوض قرار است كه پیش زمینه اطلاعاتی برای راهنمایی افكار ما در مورد این اصطلاحات در مباحث بعدی فراهم گردد.
لیبرالیسم، فمنیسم لیبرال و دموكراسی
لیبرالیسم، باوری است كه از نظرات چندین اندیشمند و چند موقعیت اجتماعی به وجود آمده است، اما اغلب به عنوان بخشی از سنت "غرب"تعریف می شود.
طبق این باور، موجودات بشری، افرادی متفكر، معقول و آزادهستند. خرد، یك قابلیت ویژه انسانی است كه انسان ها را از حیوانات و موجودات دیگر متمایز می كند.
از نظر لیبرالیسم ، انسان ها اساساً خودشان را با توانایی اندیشیدن منطقی و داشتن انتخاب درباره باور های "خود"شان برای زندگی خوب به آزادی می رسند. در این مكتب، "خود" بیشتر به عنوان جوهره ای ذاتاً فردی و درونی در نظر گرفته می شود تا آنكه وجودی كاملاً گرفتار پیوندهای خاص و اجتماعی و خانوادگی باشد. و بنابراین، رضایت در زندگی، با تفكر خود شخص و توسعه توانایی های عقلی خویشتن فرد حاصل می شود. بر طبق لیبرالیسم، همه انسان ها، بهاء و ارزش ذاتی برابر بر مبنای توانایی اساساً مساوی در تفكر منطقی دارند. و این برابری بر پایه قابلیت های عقلانی است كه ادعای حقوق مساوی را توجیه می كند.(نگاه كنید به جگار (7) 1983)
آزادی در چارچوب لیبرال، تضمین می كند كه افراد برای جستجو یا نیل به اهداف شان، بدون تعارض با دولت یا دیگران مختار باشند. بنابراین، دولت های لیبرال از لحاظ نظری مداخله در زندگی خصوصی افراد را محدود نموده و برای بی طرفی درباره برنامه های زندگی خوب تلاش می كنند. البته تمایز بین حوزه عمومی و خصوصی آن قدرها واضح نیست و اغلب با یكدیگر تداخل پیدا می كند. دولت، فقط آن چیزی را كه اصطلاحاً قلمرو عموم یا حوزه سیاسی است كنترل می كند، چون دفاع از اهداف یا افكار های مشخص جمعی "خوبی" ممكن است ستم در حق كسانی باشد كه با آن موافق نیستند. از اینرو، دفاع از یك شكل " خوبی"، اعتبار شكل های دیگر "خوبی" را رد می كند، كه در نهایت افراد را از حق انتخاب های خودشان محروم می سازد (ببینید جگار 1983).
حقوقی كه لیبرالیسم عموماً از آن ها حمایت می كند، آزادی گفتار، اطلاعات، عقیده، ارتباط، بیان و حفظ حوزه ی خصوصی است. فرض می شود كه این حقوق سیاسی برای همه ی افراد و بدون توجه به تعلق به گروه خاصی در دسترس باشند.
تعریف كلود آكه(8) از حقوق بشر بسیار مفید است؛ او می نویسد، "موجودات بشری به سادگی به خاطر فضیلت انسان بودن، حقوق مشخصی دارند. این حقوق، شروط ضروری برای زندگی خوب هستند. به علت اهمیت منحصر به فردشان، افراد شایستگی این حقوق را پیدا می كنند، در حقیقت، نیاز به مطالبه آنها دارند و جامعه ملزم می شود كه اجازه بهره مندی از این حقوق را به آنها بدهد. در غیر این صورت، كیفیت زندگی به نحوی جدی خدشه دار می شود"(آكه 103).
دموكراسی می تواند به عنوان شكلی از حكومت تعریف شود كه حداقل از نظر آرمانی، توسط مردم كنترل می گردد، هر كس دستیابی مساوی به امتیازات دولت دارد و به طور مساوی در وظایف و مسوولیت ها سهیم می شود. هر فرد برای مشاركت در فرایند حكومت و تصمیم گیری، چه به طور مستقیم، چه از طریق نماینده مورد توجه قرار دارد. ارزش های دموكراتیك بر برابری سیاسی، قانونی و اجتماعی تاكید دارند و به افراد احترام می گذارند. چنین ارزش هایی بایستی با علایق مردم مرتبط بوده و یا باعث پیشبرد این علایق شوند.
دموكراسی آرمانی هنوز حاصل نشده است و به احتمال زیاد، هدفی غیر ممكن است. بنابراین افراد در یك دنیای غیر آرمانی، برابری رسمی را از طریق دموكراسی انتخابی به دست می آورند. و یك دموكراسی منصفانه ی انتخابی، باید توزیع عادلانه كالا ها و خدمات جامعه را نیز برای تامین فرصت های برابر پیگیری كند. دولت لیبرال، ایجاد تساهل، برابری و آزادی را از طریق مراحل دموكراتیك و عادلانه تضمین می نماید (برای جزییات بحث، نگاه كنید به جگار 1983)
فمنیست های لیبرال در اصل با این مفاهیم موافق هستند، اما بر این باورند كه همه ی جوامع، حتی آن هایی كه به شكل سنتی بر پایه ارزش های لیبرال هستند، زنان را از مشاركت در جامعه و ادای حقوق شان محروم كرده اند. و بنابراین جوامع مزبور، با محدودسازی آزادی و حقوق سیاسی زنان، به آنان ستم می كنند. فمنیست های لیبرال، اصول لیبرالی را پذیرفته اند، اما می گویند كه زنان باید حقوق و وضعیت سیاسی برابری با مردان داشته باشند. حرف آنها این است كه زنان خردورزی برابر با مردان را دارند و بنابراین دارای ارزش اخلاقی برابر هستند. بنا به نظر آنها، زنان به عنوان یك گروه، مورد ظلم واقع شده و به خاطر جنسیت شان محدود و مقید شده اند. از نظر سنتی، زنان در همه ی حوزه های زندگی به ویژه عرصه های سیاسی و اقتصادی مورد تبعیض قرار گرفته اند و بنابراین ،فمنیست های لیبرال، مدافع مسائلی چون پرداخت دستمزد برابر به زنان و مردان و استقلال اقتصادی زنان هستند، چون بدون این ها زنان قادر به استفاده و بهره مندی از حقوق كامل سیاسی و كسب قدرت مذاكره برابر با مردان نیستند (جگار 1983، 173-180)
آلیسون جگار، دیدگاه فمنیست های لیبرال را در كتاب "سیاست های فمنیست و طبیعت بشر" توصیف كرده و می نویسد كه آنها ،"... می خواهند تبعیض بر پایه جنسیت را در همه حوزه های زندگی حذف كرده و فرصت های برابر زنان با مردان را برای تعریف و پیگیری علایق شان تضمین كنند."(جگار 181)
فمینیست های غربی در صحبت به جای دیگران و زنان "جهان سوم"، خودشان را به عنوان افراد و مراجعی مستقل قرار می دهند. این کار موجب می شود تا به جای کسی که برابری کمتری دارد صحبت کنند. این سکوت زنان از زمینه های مختلف و از "جهان سوم"، باعث می شود که این زنان نتوانند از طرف خودشان حرف بزنند.
بسیاری از فمنیست های لیبرال می گویند برای پایان بخشی به تبعیض بر مبنای جنسیتی و برای نیل به تساوی حقیقی زنان، پیش شرط هایی لازم است که توسط دولت فراهم شود. برخی از این پیش شرط های برابری، حذف فقر، قوانین جدی علیه خشونت خانگی، ایجاد پناهگاهای دولتی برای قربانیان خشونت خانگی، مراقبت از كودك، ساخت مراكز مراقبت از كودكان توسط دولت و تعلیم و آموزش بیشتر زنان هستند. این نوع برنامه های حمایتی دولتی، كمكی به شروعی برابر با مردان یا كمك به ایجاد و تامین فرصت های برابراست (جگار 1983 ،183)
دفاع از حقوق برابر برای زنان، فرصت های مساوی برای زنان ، و ارزش های لیبرال به طور كلی، ممكن است آغاز سودمندی برای ساخت جامعه و دنیایی عادلانه تر باشد. اما، دفاع از لیبرالیسم به عنوان یك استاندارد جهان شمول برای هدایت روابط بین المللی مسئله ساز است و بسته به نوع روش به كار رفته، می تواند با هدف اولیه ی پروژه عدالت، مغایرت داشته باشد.
سوزان مولر اوكین: انتقاد فمنیسم لیبرال از كشور های جهان سوم و بحثی برای حقوق بشر زنان
سوزان مولر اوكین معتقد است ارزش های لیبرال قابل تعمیم برای همه ی زنان و افراد، بدون توجه به فرهنگ، موقعیت های تاریخی و وضعیت شان هستند، و از اینرو زنان در"جهان اول" می توانند قانوناً به جای همه زنان و به ویژه به جای زنان جهان سوم، علیه این ستم صحبت كنند. اگر چه ما ممكن است وظیفه ای برای مبارزه با ستم داشته باشیم، اما سوال من درباره صحبت اوكین به جای زنان در "جهان سوم" و تعمیم های گسترده وی به كل"جهان سوم" است كه با فرض من، حداقل شامل سه قاره، یعنی آفریقا، آسیاو آمریكای جنوبی می شود. روش او ممكن است در واقع برای ساكت كردن زنانی به كار رود كه او به جای شان سخن می گوید و درعوض، احتمال ایجاد دموكراسی حقیقی و ارزش های لیبرال را در سراسر جهان را كاهش می دهد. در نهایت، پروژه ی اوكین ممكن است به نقض خودش منتهی شود.
سوزان مولر اوكین، در مقاله اش با عنوان، «جنسیت، نابرابری و اختلاف فرهنگی » به برخی از ادعاهای فمنیست ها بد بین است كه می گویند هر نظریه ی جهانی، حتی نظریه های جهانی فمنیستی، " ناگزیر" برخی افراد را نادیده می گیرد. او تردید دارد كه گوش سپردن به هر صدای عینی، راه حلی قابل اجرا برای ایجاد استاندارد های اخلاقی و سیاسی یا یك نظریه ی منسجم عدالت باشد. او می گوید كه تجربه ی ستم زنان قابل تعمیم است و شرایطی كه زنان در كشورهای فقیرتر تجربه می كنند، مشابه، اما بدتر از تجربه های زنان غربی در كشورهای ثروتمند است؛ او ادعا می كند كه مشكلات آن ها،" شبیه به مال ما، اما بیشترازما" است.(اوكین 1994،8)
اوكین معتقد است كه می تواند شواهدی تطبیقی برای این هدف بوجود آورد و ثابت كند كه گزارش های غربی از نابرابری جنسی زنان، در سراسرجهان و حتی با توجه به تفاوت های عظیم فرهنگی، اقتصادی و سیاسی عمومیت دارند(اوكین1994،9)
اوكین می گوید مسایل مرتبط با نابرابری جنسی مورد غفلت واقع شده اند، زیرا مطالعات توسعه و موضوعات شبیه به آن، سرپرست خانوار را نوعاً مرد در نظر گرفته است. تمایز بین حوزه عمومی و خصوصی صحیح فرض می شود، به طوری كه نظریه ها و مطالعات توسعه برای عدالت، تنها به حوزه ی عمومی اشاره می كنند و گرایش به چشم پوشی از حوزه ی خصوصی دارند. و نظریه پردازان عدالت و توسعه، عبارات به اصطلاح خنثای جنسی را به كار گرفته اند، با این فرض كه آن ها برای همه ی افراد عملی هستند. مشكل آن جاست كه این نظریه پردازان عدالت و توسعه، اصطلاحات مزبور را حتی برای موضوعات غیر مرتبط با زنان هم استفاده كرده اند و در این شیوه، زنان به طور خاص به حساب نیامده و نادیده انگاشته می شوند، چون دغدغه های شان با مردان خانواده های شان همسان در نظر گرفته شده و هرگز به طور خاص به آن ها توجه نشده است. (اوكین 1994،10)
متاسفانه اوكین در این جا، ارزش های فرصت برابر و انگاره های برابری را مورد پرسش قرار نمی دهد. او فرض می كند كه این ارزش ها، خوب و ضرورتاً فراگیر هستند. این،خود مسئله ای است، چون این ارزش ها برای بسیاری ازمردم و احتمالاً بسیاری از زنان جهان سوال بر انگیز هستند. اوكین از دیدگاه یك فمنیست لیبرال صحبت می كند و بنابراین تا حدی فرض می كند یا حداقل اعتقاد دارد كه این ارزش ها از دیدگاه فمنیسم لیبرال درست هستند. اما بسیاری از نكات موجود در مقاله ی او برای دفاع از این شیوه با توجه به انتقادات است اما او نباید تصور كند كه این ارزش ها ضرورتاً برای همه ی زنان و همه ی افراد، خوب هستند، بلكه بیشتر باید به تحلیل موضوع بپردازد.
اوكین همچنین می گوید كه مطالعات توسعه و نظریه های عدالت باید بر واحد خانواده متمركز شود، چون اولین و تاثیر گذارترین مكتب اخلاقی توسعه است. او معتقد است كه افراد در درون خانواده كیفیت ارتباط با دیگران و عدل یا بی انصافی را می آموزند. بنا به گفته ی او، رفتار بچه ها شاهدی بر تفاوت های قدرت در داخل خانواده است و بعد بچه ها به تكرار این روش ها ادامه می دهند كه معمولاً مبنای اعمال قدرت مردان بر زنان است. او می نویسد، "كودكان بی عدالتی را احتمالاً با دریافت پیغام ها می آموزند، اگر پسر هستند، آن ها نوعی از استحقاق "طبیعی" بیشتر را دارند، و اگر زن هستند، برابر محسوب نمی شوند و بهتر است در صورتی كه واقعاً نمی خواهند مورد سوء استفاده قرار گیرند، به تحت سلطه بودن عادت كنند. "(اوكین ،1994،12) و اوكین بسیاری از خانواده های "جهان سوم " را متهم می کند به آنکه در آموزش ارزش های عادلانه به بچه ها از "همتایان شان در جهان توسعه یافته" بدتر هستند. (اوكین، 1994، 13)
من فكر می كنم اوكین با تعمیم تفاوت های گسترده و به كارگیری كلیشه های منفی در جوامع مختلف بدون وجود مدرك صریحی، تا حدی به این جوامع فخر فروشی می كند. شخص با شگفتی از خود می پرسد كه او واقعاً و دقیقاً درباره چه كسی یا كدام جامعه صحبت می كند. او بدون هیچ دلیل واقعی، تصویری سیاه از كل "جهان سوم " نشان می دهد. او موقعیت ممتاز را به عنوان هنجار در نظرمی گیرد، در حالی كه كل جوامع را با قضاوت های فرا گیر درباره بسیاری از خانواده های "جهان سوم" سرزنش می كند، گویی كه هیچ تفاوتی در محیط و موجودیت های تاریخی وجود ندارد. (نگاه كنید به موهانتی(9 ) او آشكارا می گوید كه جهان غرب در تربیت اخلاقی بچه هایش بهتر عمل می كند و به نظر می رسد این موضوع متضمن آن است كه غرب، اخلاقیاتی بهتر از كل "جهان سوم" داشته باشد. اثبات این اظهار نظر ها بی نهایت مشكل است و بنابرین به مثابه قضاوتی پیشداورانه تلقی می شود كه از كلیشه های منفی "جهان سوم "حمایت می كند. من نمی گویم كه زنان در اغلب كشورهای موسوم به "جهان سوم" مورد سوء استفاده قرار نمی گیرند، و نمی گویم كه سوء استفاده در اندازه ای بزرگ در "جهان اول" رخ نمی دهد. اما معتقدم اوكین باید در بیان چنین اتهامات بدون مدركی، محتاط تر باشد. به ویژه وقتی این سخنان می تواند كلیشه هایی را در جوامع بی شماری در سراسر جهان ایجاد كرده و فضای اعتراض پسا استعماری علیه این جوامع را به عنوان غیر متمدن یا حتی عقب افتاده به وجود آورد. از این رو اوكین ممكن است متهم به نژاد پرستی شود.
به عنوان نمونه ای از بی عدالتی در خانواده، اوكین به این حقیقت اشاره می كند كه بخش اعظم كاری كه زنان انجام می دهند، كار خانه داری و بدون دستمزد است و این زنان در محیط كار با تبعیض و جداسازی مواجه می شوند. (اوكین 1994،13) او می گوید این مسئله برای زنان غربی و همتایان"جهان سومی" شان هم وجود دارد. زنان، اغلب از نظر اقتصادی به مردان وابسته هستند. فقدان قدرت و وابستگی به مردان، زنان را بی نهایت آسیب پذیر نموده و تبدیل به موضوعی برای "سوءاستفاده ی فیزیكی ،جنسی ، و یا روانی توسط مردانی كه با آنها زندگی می كنند "می نماید. (اوكین،1994،14) بنابه گفته ی او، این موقعیت در مناطق" كمتر توسعه یافته " جهان بدتر است. باز اوكین فرض می كند كه مردان "جهان سوم" عموماً و به طور سیستماتیك، زنان جهان سوم را مورد سوء استفاده قرار می دهند. او بدون هیچ توجیهی این موضوع را که بیشتر اغراق است، به سراسر مناطق جهان تعمیم می دهد. من فكر می كنم برای چنین اظهار نظر مهمی، دلایلی لازم باشد. وی همچنین اثرات احتمالی موقعیتش را در نظر نمی گیرد كه می تواند به مثابه نگاه خیره ی استعماری پنداشته شود كه با مردم "جهان سوم" به عنوان افرادی برتر نسبت به " همتایان " غربی شان رفتار می كند، زیرا مردم "جهان سوم" غیر متمدن و كمتر توسعه یافته هستند. (نگاه كنید به موهانتی ) مسئله سازی و صحبت علیه سوء استفاده از زنان و موانع نمایندگی زنان، برای ایجاد یك سیستم جهانی عادلانه تر ضروری است، اما روش ویژه ی اوكین ممكن است لزوماً برای زنانی كه او سعی بر مساعدت شان دارد سودمند نباشد.
اوكین، این نكته را ذكر نمی كند كه كار انجام شده توسط بعضی زنان در برخی جوامع"جهان سوم" ضرورتاً كم ارزش تر نیست و این تصور در بسیاری از اوقات، واقعاً القای سیستم غربی اقتصاد پولی و كاپیتالیسم است كه نابرابری را به وجود آورده یا تشدید كرده است. هر کس می تواند استدلال کند که غرب تا حدی به خاطر استعمار و امپریالیسم، مسئول کم ارزشی کار زنان در مکان های خاصی است.
اوكین در تقسیم حوزه های عمومی و خصوصی می گوید كه ستم و نابرابری در حوزه ی خصوصی پنهان شده است. به همین دلیل، فرض می شود كه حوزه ها ی عمومی مناطق سیاسی یا اقتصادی زندگی اجتماعی، موضوعات حقیقی نظریه های عدالت و مداخله ی دولت هستند. اوكین این مسئله را طرح می كند و می گوید كه ما نیاز به نگاه كردن به بخش های خانگی زندگی خصوصی و درك بی عدالتی عظیمی كه اغلب داخل آن روی می دهد داریم. او همچنین اصرار دارد كه ما باید بر فرد و نه خانوار تمركز كنیم، طوری كه زنان با شیوه های رفتاری مساوی مواجه شده و نابرابری شان درك شود.
اوكین در بررسی، مسئله سازی و جلب توجه به روشی كه زنان و دیگر اشخاصی كه با قدرت كمتر در فرهنگ های مختلف رفتار می كنند و نیز چگونگی خدشه دار شدن آزادی افراد در داخل گروه، درست برخورد می كند . با این همه، سوال بر انگیز است كه دولت ها تا چه حد باید در حوزه موسوم به خصوصی وارد شوند. ما نهایتاً قادر بوده ایم كه خشونت خانگی را-حداقل در بعضی مناطق جهان- به صف مقدم بیاوریم و باعث شویم كه خشونت نه فقط به عنوان نزاع های خانگی، بلكه به مثابه جنایت و بی عدالتی قلمداد شود. و من معتقدم همین هم كار خوبی است. اما، تا چه اندازه خواهان مداخله دولت ها یا حكومت ها در زندگی های خانگی مردم هستیم؟ اگر هر جنبه از حوزه خصوصی، سیاسی شود، مداخله دولت در موضوعات خصوصی می تواند به شكل قانونی افزایش یابد . من مطمئن نیستم كه جواب چیست، چون شاید این بهایی است كه باید پرداخت؛ اگر این كار به معنای آن باشد كه زنان، دیگر قربانی خشونت و عدم آزادی نباشند.
آیا ما غربی ها باید داخل چنین کشور های وارد شده و مسائل را اصلاح کنیم؟ آیا باید فرض کنیم فرهنگ ما برتر است و صدا های افراد و زنان واقعی را خاموش کنیم؟
همان طور كه موهانتی می گوید هیچ پژوهش غیر سیاسی وجود ندارد. راه حل های اوكین، با تاكید كردن بر نظرات دانشمندان علوم اجتماعی و پژوهشگران، در حقیقت زنانی را كه سعی بر كمك و حمایت آنها دارد، كنار می گذارد. من فكر می كنم هیچ تغییر واقعی، نمی تواند منحصراً از دانشمندان علوم اجتماعی كه به مكاتب و سیاستمداران غربی گرایش دارند به وجود آید. تغییر واقعی باید از مشاركت فعال مردمی كه در متن موضوع هستند، ناشی شود. شاید حق با اوكین باشد كه به دانشمندان علوم اجتماعی و سیاستمداران یادآوری می كند كه باید زنان را در پژوهش های شان گنجانده و درباره ی جهان بیندیشند. اما، من معتقدم كه این برای زنان كافی نیست، به ویژه آنكه لازم است زنان در مناطق فقیر و كمتر قدرتمند جهان در نظر گرفته شوند. به همین دلیل، همان طور كه كلود آكه استدلال می كند:
" توسعه یا بهبود زندگی های جوامع نمی تواند توسط نمایندگی حاصل شود . یك فرد یا خودش رشد می یابد و یا اصلاً رشد پیدا نمی كند و شخص، تنها می تواند خودش و به واسطه تعهد و انرژی اش رشد یابد. در این جاست كه دموكراسی بدست می آید. خوداتكایی ممكن نیست، مگر آنكه سراسر جامعه دموكراتیك باشد، مگر این كه مردم، هدف توسعه و نه فقط وسیله ای برای آن باشند. توسعه جایی اتفاق می افتد كه به مفهوم پیگیری اهدافی باشد كه توسط خود افراد و علایق شان تنظیم شود و با روش هایی از منابع خودشان دنبال گردد."(آكه 105)
آیا همه زنان و فزهنگ های" جهان سوم" با آگاهی غلط اغوا میشود و صرفاً ستم رابرای قابل تحمل نمودن زندگی های شان عقلانی می کنند و بنابراین نیاز به نجات توسط فمنیست لیبرال های غربی دارند؟
به نظر می رسد اوكین از تفاوت در تلاش برای رسیدن به یك نظریه جهانی عدالت بر پایه ستم مشتركی كه بر زنان می رود از"تفاوت" چشم پوشی می كند. اما غفلت از تفاوت اغلب به معنای مستثنی نمودن آنهایی است كه زندگی های شان ازبرخی جوانب با نظریه مشخص جهانی تفاوت دارد. برخی ها معتقدند كه در یك فمنیسم دیالوگیك، و تا حدی شبیه به نظریه گفتمان اخلاق جورج هابرماس(10)، چیزی كه ضروری است آن است كه همه صداهای زنان شنیده شود. می توان گفت گنجاندن فمنیسم دیالوگیك داخل ساختار های دموكراتیك و روابط درون شخصی، اجازه می دهد صدای مردم از گروه ها یا بخش های فرودست جهان شنیده شود و هر كس به طور فرهنگی در شیوه خاص خودش صحبت كند. آنگ(11)می نویسد : «من می توانم رهنمودهای موقتی كمی را برای تشخیص تقابل گفتمان در مواجهه با زنان جوامع غیر غربی پیشنهاد كنم. ما می توانیم در مقابل این گرایش كه جهان ذهناً تعریف شده مان را بر پایه یك دیگری در جهان خارج بنویسیم، مقاومت كنیم...مكتب فمنیسم وقتی كه به باز تعریف دیگری مربوط می شود، گرایش به غربال مقوله های طبیعی، جنسی، سیاسی و اجتماعی دارد. هنگامی كه ما اثاثیه فرهنگی مان را دور بریزیم، احتمالاتی را برای تبادل متقابل اما ناقص و مبهم لحاظ می كنیم.» (آنگ ،378)
اوكین موافق نیست. او می گوید كه شنیدن و بحث كردن برای دموكراسی، قابل ستایش و ضروری است. اما«اگر هر كس فقط از دیدگاه خودش حرف بزند، واضح است كه ما ابدا هیچ اصولی را طرح نخواهیم كرد.» (اوكین ،1994،18) اوكین نمی پذیرد كه گفتگو، شنیدن و بحث بر سر ارزش ها و استانداردها، ضرورتاً ایجاب می كند كه شخص فقط درباره خودش و علایقش بیندیشد. اگر چه ممكن است ما هرگز قادر به گریز از دیدگاه خودمان نباشیم و هرگز واقعاً قادر به فهم كامل شخص دیگر یا چیزی كه نیاز های دقیق و علاقه دیگر افراد است، نشویم ( و حتی ممكن است افراد درباره نیازهای شان مطمئن نباشند) ممكن است بتوانیم به دیگران احترام گذاشته و نیازها و صداهای شان را در نظر بگیریم، همچنین بتوانیم چشم اندازها و نظرات مان را تغییر دهیم.
اصول اخلاقی یا فمنیسم دیالوگیك، به همان بی فایدگی كه اوكین آن را تصویر می كند نیست، گر چه بدون مسائل و مشكلات آن هم نمی باشد.
در عوض، او نظریه ی جان رالز(12) را درباره ی حجاب جهل(13) توصیه می كند، طوری كه ما ممكن است به یك "دیدگاه ابژكتیو" برسیم. این مهم است، بنا به گفته اواین مهم است؛ چون حجاب جهل، باعث می شود که افراد(بخوانید آكادمی ها ویا صاحبنظران غربی) فاصله ای بحرانی را به عنوان بیگانه متعهد داشته باشند. این كار، مردم را بهتر آماده تحلیل و انتقاد از بی عدالتی اجتماعی می كند كه زنان "جهان سوم" نیاز به رهایی از آن دارند. این هم مسئله ای است، زیرا «هنوز برای ما روشن نشده است كه درباره عدالت از اشخاصی سوال كرد كه ظاهرا از بی عدالتی رنج می برند. افراد ستمدیده، اغلب ستم شان را آن قدر خوب درونی می كنند كه دیگر به عنوان موجودات انسانی هیچ حسی نسبت به آنچه عادلانه نامیده می شود ندارند.» (اوكین،1994،19) یكی از اشكالات این استدلال آن است كه برای زنان و فرهنگ های مورد اشاره او، پدر سالارانه و امپریالیستی است. بسیاری از این فرهنگ ها عمیقاً با مذهب شان مرتبط هستند و بنابراین زنان در این گروه ها اغلب معتقدند و می پذیرند كه آنها ملزم به پذیرش نقش های تجویزی هستند، حتی اگر به معنای محدود سازی آزادی شان باشد. و این احساسات وعقاید، بی نهایت عمیق و قدرتمند هستند، آن قدر كه زنان از خودگذشتگی می كنند تا زندگی شان طبق باور های مذهبی و حتی مغایر با استقلال شان باشد. ادعای اینكه همه زنان مزبور كاملاً با آگاهی غلط یا شستشوی مغزی تربیت شده اند، بی نهایت متكبرانه و اهانت آمیز است و ممكن است كاملاً نادرست باشد.
برای پوشیدن حجاب جهل ممكن است ما نیاز داشته باشیم تا بسیاری از جنبه های سنت ها، رسوم و نهادهای متفاوت را در نظر بگیریم طوری كه به نوعی از نگاه موسوم به ارشمیدسی یا دیدگاه ابژكتیو برسیم كه خوب و عادلانه است. ولی چیزی كه سوال بر انگیز است امكان این موضوع از لحاظ نظری یا عملی است. از جنبه عملی، غیر ممكن است كه كاملاً از دیدگاه خود شخص خارج شد و موقعیت ها ویا دیدگاه های دیگران را به خوبی درك كرد، كه اشكالی شبیه به آن است كه اوكین علیه فمنیسم دیالوگیك طرح می كند. از جنبه نظری، تردید دارم برای اوكین، امكان داشته باشد كه واقعاً قادر به ملاحظه همه ی انواع رسوم و سنت ها باشد، بدون آن كه قبلاً آنها را غیر قابل قبول در نظر گرفته باشد. چون او تا اینجا خود را ملزم به ارزش های دموكراتیك و لیبرال برابری و عدالت می كند، وبسیاری از دیدگاه هایی را كه با دیدگاه های خودش و دیدگاه های عدالت جان رالز تعارض دارد، حذف می نماید. و آیا واقعاً حجاب جهل در آثار او برای زنان "جهان سوم" به كار می رود، وقتی او بسیاری از صداهای زنان را نشنیده می گیرد؟
بله، قابل تردید است كه آیا زنان در چنین فرهنگ هایی به درستی مستقل هستند و واقعا توانایی انتخاب زندگی داخلی و فرهنگ های شان را دارند یا نه؟ هیچ كس واقعا فرهنگش را انتخاب نمی كند، اما شاید بعد از سن مشخصی، افراد بتوانند حتی به عنوان خودی هم شروع به پرسش درباره ارزش های فرهنگی و روش های زندگی شان كنند. (نگاه كنید به نارایان(14)). و اما موضوع مشخص عدم انتخاب، هنوز با توجه به تولد و پرورش داخل فرهنگ ها و جوامع معین، باقی می ماند. اما آیا این بدان معناست كه همه زنان و فرهنگ های"جهان سوم" با آگاهی غلط اغوا می شوند و صرفا ستم را برای قابل تحمل نمودن زندگی های شان عقلانی می كنند و بنابراین نیاز به نجات توسط فمنیست لیبرال های غربی دارند؟ من با این دلیل متقاعد نمی شوم، اگر چه قطعا این موضوع ممكن است برخی اوقات وجود داشته باشد، می توان گفت كه اغلب این مسئله، زنان را از هرگونه نمایندگی محروم می كند و ممكن است بدتر باشد. و به این ترتیب،به نظر می رسد این كار، با پروژه ی اوكین برای ایجاد استقلال برای زنان مذكور، با اصول دموكراتیك و انگاره های عدالت در تناقض مستقیم باشد. نه فقط این محرومیت، بلكه فرضیات اوكین مبنی بر این كه استقلال چیزی است كه همیشه باید بدون سوال از آن دفاع كرد؛ نمایندگی را از زنان سلب می كند.
فمنیست های غربی در صحبت به جای دیگران و زنان "جهان سوم"، خودشان را به عنوان افراد و مراجعی مستقل قرار می دهند. این كار موجب می شود تا به جای كسی كه برابری كمتری دارد صحبت كنند. این سكوت زنان از زمینه های مختلف و از "جهان سوم"، باعث می شود كه این زنان نتوانند از طرف خودشان حرف بزنند. اوكین باید روابط قدرت را بپذیرد و برای حضور آن ها در استدلالاتش طرح مسئله كند، به ویژه چون او از دیدگاه یك پژوهشگر غربی می نویسد و سخن می گوید. دیدگاه او، ممتاز به شمار می رود و بخشی از سلطه ی غرب است. به این وسیله با چشم پوشی از صداهای زنان"جهان سوم"، موقعیت ممتاز به عنوان هنجار فرض شده و همه دیگران، به عنوان افرادی كمتر برابر به حاشیه رانده می شوند. ( نگاه كنید به موهانتی، آلكف، فلكس، و آنگ)
استفاده از قضاوت های فراگیر در این فرهنگ ها و اعمال شان، بدون اینكه واقعا از محیط های فرهنگی و دیدگاه های فردی و عینی زنان درك داشته باشند، به همان اندازه لیبرالیسم سنتی، سلطه طلبانه و امپریالیستی است. این موضوع، تعمیم غیرفراگیری را نشان می دهد كه فمنیست های لیبرال در لیبرالیسم سنتی به آن اعتراض داشتند. این رویكرد، امپریالیستی است چون در تهمت به این فرهنگ ها، "غربی ها" یا "شمالی ها" با صدای مسلط صحبت می كنند. (موهانتی) و اوكین با شكل دهی چتر قضاوت بر مبنای تعداد كمی از اعمال، دیگران را به عبارتی شرور تلقی می كند. قضاوت های او ناكافی و جزیی بوده و این فرهنگ ها را به عنوان همه چیز خوب یا همه چیز بد ترسیم می نماید. قضاوت های او ناکافی و جزئی بوده و این فرهنگ ها را به عنوان همه چیز خوب یا همه چیز بد ترسیم می نماید.
همچنین به نظر می رسد اوكین فرض می كند كه حقوق عادلانه بشری، توسط فمنیست های(لیبرال) یا پژوهشگران غربی بهتر فهمیده شده یا مفصل تر بیان می شود. بنا به گفته ی او، زنان"جهان سوم"، اغلب محكوم، اغفال شده یا با آگاهی غلط به عنوان "استراتژی بقا" آموزش داده می شوند. گرچه یقینا آگاهی غلط می تواند وجود داشته باشد، این بدان معنا نیست كه غربی ها تنها اشخاص واجد شرایط برای صحبت به جای آنها و به اصطلاح از طرف خودشان هستند. این كار، گرفتن صدا و نمایندگی زنان است و مدافع ارزش های دموكراتیك نیست. او بدون پرسش فرض می كند که دیدگاه های غربی در مورد زندگی خوب، ضرورتاً بهتر و قابل تعمیم هستند، كه این همان چیزی است كه او نخست سعی می كند "ثابت كند"، اما صرفا آن را به عنوان فرض در نظر می گیرد.
آیا ما غربی ها باید داخل چنین كشورهایی وارد شده و مسایل را اصلاح كنیم؟ آیا باید فرض كنیم فرهنگ ما برتر است و صداهای افراد و زنان واقعی را خاموش كنیم؟
نظر اوكین وقتی می گوید، "چه چیز باعث می شود مرد مسلمان زندگی اش را در انزوا و وابستگی و كلافگی از گرما با پوششی از سر تا پا سیاه نگذراند؟"( اوكین1994، 19) پرسشی مهم و الزامی است، اما شخص باید این سوال را در گفتگو با مردان و زنان مسلمان طرح كند و نه برای سرزنش جوامع غیر قابل مقایسه و یك مذهب كامل؛ بدون توجه به آن چه زنان و مردان جوامع مذكور ممكن است در پاسخ به این سوال داشته باشند. اوكین دست پیش را می گیرد و می گوید فهم او از این مذهب یا فرهنگ های متنوع صحیح است، قضاوت های او بهتر هستند یا با اقتدار بیشتری انجام شده اند، و معیار قضاوت او(یعنی یك نظریه عدالت بر مبنای ارزش های دموكراتیك و لیبرال) از دیگران فراتر می رود. این ها همه فرضیاتی هستند كه او آن ها را حتی با توجه به بسیاری از مكاتب فمنیستی و فعالیت های توده مردم(در سراسر جهان) مورد سوال قرار نمی دهد، كه مدافع زیر سوال بردن این فرضیات هستند تا تفاوت های قدرت و سلطه لحاظ شود.
اوكین فراموش می كند فرهنگ ها و ارزش های خودش را هم به همان اندازه دقیق و سخت موشكافی كند. او فرض می كند ارزش های لیبرال اساساً در مقابل برخی ارزش های جایگزین خوب هستند. من فكر می كنم چیزی كه لازم است روشی محتاطانه تر و به اندازه ی كافی متفاوت تر از نقد فرهنگ هاست. تشویق دیالوگ، بحث و استدلال آزاد، روشی مناسب ترا ست.به این ترتیب تفاوت های قدرت، استیلا، و سیستم های سلطه می توانند مورد سوال واقع شوند و سیستم های ارزشی می توانند از طریق فرایند و تغییر تشكیل گردند. ما باید به صدای همه ی زنان گوش فرا دهیم و انتقادات شان از فرهنگ های شان و نیز انتقادات شان از فرهنگ غرب را بشنویم.
ما باید در كنار زنان فرهنگ های جهان سوم، با ایجاد گستره های جدیدی از گزینه ها برای زنان و به طور كلی افراد "ستمدیده" دغدغه خاطر بیشتری داشته باشیم. مشكل می توان گفت چه چیزی خوب است یا گستره های مثبت چه هستند، اما آن ها بایستی در یك فرایند دموكراتیك، منصفانه و از طریق صدای همگان ایجاد شوند.
اوكین تا حدی می پذیرد كه ملاحظه ی خاص بودن(15)فرهنگی گه گاهی مهم است، به ویژه وقتی شخص می خواهد به زنان "جهان سوم"كمك كند تا ارزش های دموكراتیك لیبرال را بفهمند و حقوق شان را بشناسن
اوكین معتقد است فمنیست های لیبرال غربی باید به زنان "جهان سوم" حقوق شان را یاد دهند، به نظر نمی رسد این زنان بی عدالتی هایی را كه با آن مواجه می شوند درك كنند. گر چه من موافق با یادگیری افراد از همدیگر هستم و این كه لیبرال های غربی، چیزهای معتبری برای زنان جهان سوم دارند، اما اوكین متوجه طبیعت پدر سالارانه (یا مادر سالارانه) و قیم مأبانه ی كلماتش نیست، در نتیجه، به نظر می رسد كه فمنیست های غربی تا كنون این كار را انجام داده اند و حالا در جایگاه برتر، می خواهند این موضوعات را به دیگر زنان غیر غربی بیاموزند. با این روش، تاكنون غرب آشكارا علایق فمنیست ها را به جای همه ی زنان دیگر بیان كرده است.(موهانتی،256-257)
و متاسفانه این كار منجر به ارائه تصویری منفی از زنان"جهان سوم" به عنوان افرادی درمانده و بی نماینده شده است.
ممكن است همگی زنان فی نفسه به خاطر زن بودن شان، برخی از شکل های سلطه یا ستم مردان را تجربه كرده باشند. اما این كار مستلزم آن نیست كه زنان اشكال یكسان ستم را تجربه كرده و تفاوت های قدرت، نژاد، طبقه، قومیت، و... ضرورتاً در تجربه ستم زنان نقش نداشته باشند. بسیاری از این اثرات به شكل متفاوتی عمل می كنند و تاثیر بزرگی بر تجارب زندگی زنان دارند كه همیشه ستم را به خاطر موقعیت و دیدگاه های مختلف به شكل متفاوتی تجربه می كنند. نژاد،جنسیت، طبقه و قومیت، چنان سهم بزرگی دارند كه شاید به هیچ وجه قابل تفكیك از هم نباشند. چون اوكین از تمركز بر خاص بودن فرهنگی و اجتماعی- تاریخی امتناع می ورزد، او به تعمیم های نادرست و حقایق بی محتوا می رسد. زنان از طریق اعمال و نهادهای فرهنگی متشكل می شوند و همیشه بخشی از فرایند تشكیل این اعمال و نهادها هستند. زنان از طریق طبقه، فرهنگ، مذهب، سیستم های اقتصادی و روابط مشخص قدرت نیز متشكل می گردند.(موهانتی،262؛نگاه كنید به بحث آنگ در ص 378؛فلكس) چشم پوشی از اینها، واقعیت زندگی زنان را تكذیب می كند.
اوكین در"فمنیسم، حقوق بشر زنان و تفاوت های فرهنگی" تا اندازه كمی با انتقادات فمنیستی كه او قبلا علیه شان بحث می كرد، موافق است. او دوباره می گوید كه زنان از ستم مشابهی رنج می برند. بنابراین، حقوق بشر زنان قابل تعمیم است و برای پایان دادن به استیلای زنان لازم می شود. اگر چه این درست است اما او معتقد است كه این حقوق باید از طریق دیالوگ، به ویژه میان زنان، شامل زنان" جهان سوم" ایجاد شوند. نوشته های اوكین هنوز مسئله ساز و پدرسالارانه هستند.
اوكین می گوید اختلاف بین زندگی مردان و زنان باید طوری شناخته شود كه حقوق بشر رسمی زنان با معنایی واقعی تر در زندگی شان پذیرفته شود. او معتقد است چیزی كه عموما به عنوان حقوق بشر تلقی می شود، مسایل ویژه ای در زندگی زنان را نادیده گرفته و بنابراین توانایی زنان را برای بهره مندی از چنین حقوقی مختل نموده است. این موضوعات از قبیل جلوگیری از بارداری، حاملگی و مراقبت از سلامتی زنان، خشونت بر مبنای جنسیت و اقدام مثبت برای زنان در آموزش و استخدام نیز در تأكید بر بحث ها و گفتگوهای حقوق بشری ضروری هستند. و من تردید ندارم كه این درست است .
او باز استدلال می كند كه تمایز پذیرفته شده در حوزه عمومی و خصوصی در تدوین دكترین حقوق بشر و اعطای سرپرستی خانوار به مرد، باید مورد پرسش قرار گیرد، چون عدم توجه به آن، در غفلت از دریافت حمایت های حقوق بشری برای زنان نقش داشته است. به همین دلیل، زندگی های خصوصی توسط حقوق حفاظت می شوند، اما زندگی های درون حوزه خصوصی نه. وقتی فقط دولت ها یا دولت های ملی به عنوان ناقض حقوق انسانی تلقی شوند، این حقیقت كه هر فرد به حقوق انسانی دیگران تجاوز می كند، مورد غفلت قرار می گیرد، به ویژه، تجاوز مردان به حقوق انسانی زنان.
او می نویسد: « بخشی از دلیل ناپیدایی خشونت های بر مبنای جنسیت، غفلت در بیان حقوق انسانی در حوزه خصوصی یا خانگی است. از این رو، در این حوزه است كه تعداد زیادی از زنان جهان، بیشتر زندگی شان (و در برخی موارد واقعا همه آن) را می گذرانند، و در آن است كه بخش گسترده ای از خشونت های حقوق بشری زنان رخ می دهد.( پیترز والپر(16)،1995،2) (اوكین،1998،36)
او ادامه می دهد كه احترام به حقوق فرهنگی توسط بسیاری از افراد به عنوان اجازه ای برای تكذیب انسانی تعداد زیادی از زنان استنباط شده است. موضوعات مربوط به سكسوالیته، ازدواج، تولیدمثل، ارث، و اعمال قدرت بر بچه ها، مسایلی فرهنگی هستند كه مستقیماً نتیجه ی زندگی زنان است و به عنوان بخشی از حقوق بشر در نظر گرفته شده است. همچنین زنان عمدتاً سرپرست های فرهنگ و مذاهب به شمار می روند طوری كه مداخله در موضوعات مربوط به زنان، منجر به افزایش نقض كل فرهنگ و حقوق فرهنگی مذهبی می شود. اولویت حقوق فرهنگی بر حقوق انسانی زنان موجب می شود حقوق انسانی زنان، ناپیدا، طبیعی یا از نظر فرهنگی توجیه شده تلقی گردند. اوكین معتقد است توجه به حقوق انسانی زنان، ضرورتاً+ حقوق بشر را در نظر می گیرد نه این كه مصونیت های فرهنگی را مجاز كند.
اوكین،اعتراضات موهانتی و دیگرانی را كه جهانی سازی را ظلم مشتركی بر نژاد، طبقه و فرهنگ می دانند، غیر تاریخی و ناممكن می داند. آنها، همچنین معتقدند كه روش اوكین نمایندگی زنان را رد كرده، از امپریالیسم معاصر چشم پوشی نموده و تفاوت های قدرت میان زنان را نادیده می گیرد. اوكین در كمال حیرت ادعا می كند كه چنین پروژه های ضد جهانی سازی از ایجاد حقوق زنان به عنوان حقوق انسانی جلوگیری می كند و بنابراین علیه ادعای زنان برای برابری و فرصت های مساوی است (اوكین،1998، 44-43)
همچنین اوكین می گوید كه فعالان فمنیست"جهان سوم" با او موافق هستند. وی خاطر نشان می كند كه بسیاری از فعالان فمنیست "جهان سوم " از بسیاری مناطق مختلف جهان سوم، كنفرانس ها، جلسات و رویدادهای شبكه ای را با زیر گروه های خودشان در سراسر جهان برگزار كرده اند. او می گوید كه در صحبت با هم، «آنها تبعیض علیه زنان را درك كردند؛ الگوهای خشونت بر مبنای جنسیت؛ ضرب و جرح های خانگی؛ و استثمار اقتصادی و جنسی زنان و دختران واقعا پدیده ای جهانی بود.» (فریدمن (17)1995؛بانچ (18)1994)"(اوكین1994،44)
اوكین می پذیرد كه این زنان ادعا نكرده اند كه همه مشكلات و ستم های شان دقیقاً یكسان هستند. اما او می گوید اكنون در همه كنفرانس های بین المللی و سازمان های غیر دولتی زنان، صدای قبلا خاموش زنان به گوش می رسد. من معتقد هستم چنین كنفرانس هایی بیشتر لازم هستند تا زنان رنج های شان از ستم را بیان كنند و برای موقعیت های مختلف طوری مسئله سازی كنند كه بتوانیم شروع به اقداماتی برای كل این بی عدالتی ها بكنیم .
با این وجود به نظر نمی رسد اوكین درك كرده باشد كه او دارد تأیید می كند زنان در "جهان سوم " یا هر جایی كه با ستم مواجه می شوند، در حقیقت لازم است با مقداری كمك از سوی "بیگانه ها" در این فرایند وارد شوند. و بنابراین گمان می رود او تقریباً با استدلال منتقدانش موافق باشد. از همین رو، اینجا وی می پذیرد كه این فمنیست های جهان سوم باید با هم باشند، یك صدا داشته باشند، تا انواع ویژه ی ستم را مسئله سازی كنند و با یكدیگر( احتمالا به كمك بیگانه ها ) كاری انجام دهند و با چنین اعمال ستم كارانه ای مبارزه نمایند. اوكین حتی می پذیرد كه این زنان با تجربیات مشابه ستم مواجه نبوده اند. هر جامعه ای و هر فرد برای آن موضوع، با گستره ای از تجربیات مختلف ستم روبرو می شود كه در آن طبقه، نژاد، فرهنگ، جنسیت و... همگی عوامل مهمی هستند. و بنابراین، شاید اوكین خود موافق باشد كه باید صدای هر كس را بشنویم تا استاندارد عادلانه تری از اصول و ارزش ها را ایجاد كنیم. به نظر می رسد كه این نكته مخالف چیزی باشد كه اوكین در مقاله پیشین اش می گوید. (نگاه كنید به اسمیت ،14)
اگرچه به نظر می رسد كه من انتقادات بسیاری به نوشته های اوكین داشته باشم، در نهایت، با ارزش های لیبرالی كه او می تواند به عنوان نقطه ی آغازین یا مبنایی برای حمایت و توسعه ی یك استاندارد جهانی عادلانه تر به كار گیرد موافقم. عدم موافقت من باروشی است كه او می كوشد در مورد ایجاد ارزش های لیبرال در سراسر جهان به كار برد، چون او فاقد دقت مناسب و توجه ی ویژه به محیط هایی است كه چنین پروژه عظیمی را لازم دارند. بنابرین، من با اوكین موافقم كه می گوید، « اگر قبلاً واضح نبود، اكنون مطمئناً آشكار است كه عدم توجه به تنوع فرهنگی می تواند آسیب بزرگی به زنان و دختران وارد كند.» (اوكین 1998،46) اما، تعمیم بخشی های عمده و شر انگاشتن بسیاری از فرهنگ ها، بهترین روش "كمك" به زنان نیست و در حقیقت، ممكن است نمایندگی زنانی را كه اوكین سعی در محافظت شان دارد تكذیب كند. من از رویكردی محیطی و جزیی تر، با روشی تعدیل شده دفاع خواهم كرد، ولی این ممكن است پیچیده باشد.
چیزی را كه بیشترقصد داشتم نشان دهم، این بود كه استدلال به نفع سیستم ارزشی عادلانه و ظاهراً خوب، اشكالات متعددی دارد كه واقعاً منجر به بی عدالتی های معین می شود. و فكر می كنم این، گستردگی، اشكال ایجاد استاندارد جهانی عدالت را نشان می دهد. اگر چه این موضوعی بی نهایت ضروری است، نمی تواند بدون توجه دقیق و دیالوگ ابتداً آزاد "حل شود". ساختار های كنونی جهانی سازی و بی عدالتی جهانی، مسائلی هستند كه برای زندگی هر شخص مناسب اند و بنابراین، معتقدم كه آنها باید بررسی شده، مورد سوال قرار گرفته و توسط همگان تحلیل شوند. این كار باید از طریق روش های واقعاً دموكراتیك به منظور یكنواخت نمودن سطوح نابرابر قدرت و دادن صدا به همگان انجام شود، بیش از آن كه صرفاً برای نخبگان یا خواصی باشد كه بیش ترین امكانات قدرت و تصمیم گیری را در دست دارند.
پی نوشت:
1- Mary- Kate G. Smith
2- Susan Moller Okin
3- Takis Fotopoulos
4- Agency
5- David Crocker
6- Linda Alcocker
7- Alison M. Jaggar
8- Claud Ake
9- Chandra Talpade Mohanty
10- Juerge Habermas
11- Aihwa Ong
12- John Rawls
13- The veil of ignorance
14- Uma Narayan
15- Specificity
16- Peters and Wolper
17- Friedmam
18-Bunch
- تاریخ:
- ۱۳۹۹/۰۴/۲۵
- کلمات کلیدی:
مطالب ویژه
آخرین مطالب
سنخبندی عاملیت زنان در جنگ تحت تاثیر روایتهای سیاسی-اجتماعی است
بازنمایی نقش زنان در دفاع مقدس به شرایط اجتماعی روز بستگی دارد
مسئلهمندی پژوهشگر او را در بیان واقعیتهای مگو یاری میکند
در روایت کنشگری زنان صدای قلبشان را بشنویم
زنان انتخاب گر
ارتباط با ما
- آدرس : تهران بلوارکشاورز،خیابان نادری ، کوچه حجتدوست پلاک ۵۶
- تلفـن: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- فکس: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- hawra@wrc.ir






