تقویت نظام خانواده؛ باورهای و بایسته ها
سخنرانی آیت الله مصباح یزدی در همایش تقویت نظام خانواده و آسیب شناسی آن
مایش «تقویت نظام خانواده و آسیب شناسی آن» یازدهم اسفند ماه سال 1384 به همت مؤسسه آموزشی – پژوهشی امام خمینی (ره) با همکارپژوهشگاه حوزه و دانشگاه و دفتر مطالعات و تحقیقات خانواده در جمع اساتید و دانش پژوهان حوزه مطالعات خانواده برگزار شد. در این همایش آیت الله مصباح یزدی به ایراد سخنرانی پرداخت که خلاصه ای از آن در صفحه نگاه ویژه این شماره تقدیم خوانندگان محترم می شود.
در علوم اجتماعی، در رابطه با اصطلاح خانواده تعریف کمابیش مورد قبولی مطرح بوده است. در بین صاحبنظران این علوم، عناصر مشترک مورد قبول و مسائل مورد اختلافی وجود داشته است اما تقریباً در این جهت که خانواده دو رکن اساسی دارند مشترک بودند؛ مرد و زن، اساس خانواده را تشکیل می دهند و نتیجه طبیعی نیز فرزندانی هستند که از پیوند این دو عنصر به وجود می آیند. این خانواده، زمانی قانونی است و از حقوق و مزایای قانونی آن استفاده می کندکه به وسیله ازدواج- که قراردادی بین طرفین و بر اساس اصول پذیرفته شده در نظام ارزشی و حقوقی جامعه است- انجام گیرد. این موارد، کمابیش مورد اتفاق بوده است ولی تحولات اجتماعی تدریجاً موجب شده تا بسیاری از همین مطالب مورد قبول هم، مورد تردید و تشکیک و لااقل مورد سؤال قرار بگیرد، به طوری که دیگر در دوران پست مدرن، مشکل می شود اصول ثابتی را برای خانواده معرفی کرد؛ سابقاً که این اصول پذیرفته شده بود، موارد اختلاف در این بود که آیا خانواده باید از یک مرد ویک زن تشکیل شود؟ (به اصطلاح تک همسری باشد؟) یا اینکه می شود همسران متعدد وجود داشته باشد؟ این مواردی بود که درباره آن اختلاف وجود داشت. می گفتند جوامع مختلف، تفاوت دارند یا اینکه در طول زمان، تحولاتی پیدا کرده اند مانند زندگی قبیله ای که اقتضا می کرده است تعدد همسر وجود داشته باشد، یا در بعضی از قبائل، تعدد مرد در یک خانواده پذیرفته شده بود، اما آنچه مورد اتفاق قرار می گرفت این بود که اساس خانواده، یک مرد و یک زن بوده است.ولی آنچه امروز مطرح می شود صحبت از این است که خانواده با دو زن یا دو مرد تشکیل شود. یکی از اهداف تشکیل خانواده پیدایش همسر قانونی است، اگر خانواده بر اساس ازدواج قانونی شکل بگیرد، همسران، فرزندان قانونی خواهند داشت که از حقوق و مزایایی بهره مند می شوند و تکالیف و وظایف متقابلی بین اعضای خانواده بر قرار می شود، در سابق صحبت این بود که فرزند خواندگی در خانواده چه نقشی داشته است؟ فرزندی که از مجرای طبیعی تناسل دو همسر به وجود نیامده آیا عضوی از آن خانواده می شود یا نمی شود؟ از مزایای آن برخوردار می شود یا نه؟ در بسیاری از جوامع، مسائلی از این قبیل که آیا دوام ازدواج شرط است یا اینکه ازدواج محدود و موقت هم می تواند منشاء پیدایش خانواده بشود مورد اختلاف بود کما اینکه در اصل ازدواج هم سؤالاتی مطرح می شد از جمله اینکه حقیقت ازدواج چیست و قانونی بودنش چه شرایطی دارد.
تحولاتی زندگی اجتماعی - به خصوص در قرن اخیر - مسائلی را مطرح کرده است که تعاریف خانواده را زیر سؤال می برد. این تحولات، گاهی چنان دگرگون کننده است که زیر بناهای اجتماعی را هم تغییر می دهد.
خانواده به عنوان هسته مرکزی جامعه و ازدواج، به عنوان نهاد کارآمد آن است و شاید روزی بیاید- ممکن است آن روز هم خیلی دور نباشند- که سؤال شود آیا وجود نهادی به نام خانواده در جامعه ضرورت دارد یا نه؟ یا آنکه اصلاً جامعه از یاخته های پراکنده ای تشکیل می شود که ارتباطی از طریق ازدواج بین آنها ضرورت ندارد. افرادی هستند به دلخواه خودشان قرار داد می بندند که دو نفر، سه نفر، ده نفر، صد نفر یا هزار نفر با هم زندگی کنند و اینکه حتماً باید چیزی به نام خانواده در جامعه وجود داشته باشد، ضرورتی ندارد و اینکه فرزند باید حتماً از دستگاه طبیعی دو همسر به وجود بیاید، لزومی ندارد.
امروز با سلول های اولیه ای که از راه های مختلف به دست می آید فرزند، خرید و فروش، نگه داری و پرورش داده می شود. فرزند یک کالای صنعتی می شود، هر کس بخواهد از بیمارستان یک فرزند می خرد و دیگر اصلاً احتیاجی به آن زحمات نیست، دستگاهی هم هست که فرزند را پرورش می دهد، مدارس و مراکزی هم هستند که مدتی بچه شان را به آنجا می فرستند و بچه ای که خریدنی است آنجا بزرگش می کنند و بعد هم گاهی بالاخره برای یک تفنن، رفت و آمدی می کنند و همدیگر را می بینند. این زندگی ماشینی که چنین دارد پیشرفت می کند، بعید نیست روزگاری به این جاها منتهی شود. اما یک سؤال این است که آیا واحد هایی به نام خانواده حتماً ضرورت دارد که ما قائل به آن بشویم یا اینکه لزومی ندارد بلکه زندگی اجتماعی انسان بدون اینکه خانواده ای وجود داشته باشد شکل می گیرد؟ اصل اینکه پیش بینی شود چنین چیزی ممکن است یا نه، یک سؤال است. سؤال دوم اینکه آیا اگر چنین چیزی امکان داشته باشد واقعاً به صلاح زندگی اجتماعی است و باید چنین کاری را قانونی و شایسته و مطلوب تلقی کرد یا حداقل مانع آن نشد؟ آن چنان که بسیاری از صاحبنظران حتی چنین می اندیشند که تحولات اجتماعی، یک تحولات جبری هستند و باید دید عوامل جبری چه چیزی را اقتضا می کنند. آیا باید نشست و تماشا کرد تا ببینیم چه خواهد شد؟ یا نه، ما می توانیم بگوییم در بسیاری از تحولات اجتماعی، عوامل اختیاری افراد، می تواند نقش داشته باشد و کسانی هستند که می توانند این تحولات را رهبری کنند، جهت بدهند و یا تغییر جهت دهند و اصلاح کنند؟ آن وقت سؤال می شود کدام مدل مطلوب تر، اصلح و به نفع انسانیت است؟ تا بگوییم آن جهت را باید انتخاب کرد و نخبگان جامعه و برنامه ریزان، در آن مسائل اجتماعی، مدل ها را در نظر بگیرند و سعی کنند آنها را در جامعه پیاده کنند تا جوامع آینده از شکل بهتر و ویژگی های مناسب تری بر خوردار باشد تا انسان به سعادت بیشتری نائل شود.
در گوشه و کنار هستند کسانی که به خاطر اینکه بعضی از تحولات اجتماعی را ضروری می پندارند، می گویند چاره ای نیست و چنین خواهد شد یا چنین شده است و باید پذیرفت. آنها می گویند بنابراین آنچه در آیات و روایات آمده است توصیفات یا دستوراتی موقتی برای زمانی خاص است و دیگر تاریخ مصرف آنها گذشته
اینها مسائلی است که مقابل آنها علامت سؤال وجود دارد.
اما آنچه من می توانم بگویم این است که ببینیم این مسائل از دیدگاه اسلامی و مفاد آیات کریمه قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام چگونه پاسخ داده شده است یا ما از آنها چه پاسخی دریافت می کنیم.
به عنوان مقدمه عرض کنم که وقتی به منابع دینی رجوع می شود، گاهی رجوع کننده تحت تأثیر شرایط اجتماعی خاص یا فرهنگ خاصی قرار می گیرد که باعث تغییر در درک از آیات و روایت می شود؛ در گوشه و کنار هستند کسانی که به خاطر اینکه بعضی از تحولات اجتماعی را ضروری می پندارند، می گویند چاره ای نیست و چنین خواهد شد یا چنین شده است و باید پذیرفت. آنها می گویند بنابراین آنچه در آیات و روایات آمده است توصیفات یا دستوراتی موقتی برای زمانی خاص است و دیگر تاریخ مصرف آنها گذشته، یعنی آنچه ما از قرآن و روایات استفاده می کنیم برای زندگی امروز ما کارساز نیست، امروز دیگر باید به سراغ علم رفت و از این مطالب به عنوان یک مطلب تاریخی، بحث کرد که در برهه ای از زمان به عنوان یکی از پدیده های اجتماعی به نام دین اسلام بوده و چنین چیز هایی هم لوازم آنها بوده، این تأثیرات هم در طول مثلاً چهارده قرن صورت گرفته است، بعد هم دورانش تمام شده و حالا یک دوران دیگری است.
این طرز فکر تا آنجا پیش رفته است که بعضی می گویند ماهیت انسان عوض شده و انسانی که قبل از دوران مدرنیته بوده با انسان دوران مدرن و با انسان دوران پست مدرن، سه ماهیت متفاوت دارد. این جنس دو پا از نسل هایی به وجود آمده است که چند هزار سال پیش از ماقبل مدرنیته زندگی می کرد ولی از دوران مدرن ماهیت آن عوض شد.
آنچه در این جنس دوپای قبل از مدرنیته حاکم بود امروز اصلاً جایی ندارد یعنی ماهیت دیگری است که احکام خودش را دارد؛ و چه بسا دوران پست مدرن بازماهیت سومی برای انسان در دوران های مختلف، یک ماهیت داشته باشد و ما بخواهیم احکام آن دوران را با این دوران هم تطبیق دهیم و بگوییم چون آنها انسان بودند، این هم انسان است، پس همان احکام جاری است.
آیا باید نشست و تماشا کرد تا ببینیم چه خواهد شد؟ یا نه، ما می توانیم بگوییم در بسیاری از تحولات اجتماعی، عوامل اختیاری افراد، می تواند نقش داشته باشد و کسانی هستند که می توانند این تحولات را رهبری کنند، تا جوامع آینده از شکل بهتر و ویژگی های مناسب تری بر خوردار باشد تا انسان به سعادت بیشتری نائل شود.
چنین مطالبی در محافل دنیا مطرح است، اما برای ما قابل توجه این است که اسلام با اینها تا چه اندازه موافق است؟ واقعاً اسلام هم، برای انسان چند ماهیت متحول قائل است یا نه، ماهیت انسان یکی است اما در دوران های مختلف زندگی،حقوق، وظایف و تکالیف او تفاوت می کند و باید برای هر دوره ای، یک سلسله خاصی از حقوق، تکالیف و قوانین تعیین کرد؟ یا باید گفت انسان یک ماهیت دارد و علی رغم تحولات فراوانی که در شکل زندگی ( چه زندگی فردی و چه اجتماعی) پدید می آید، یک سلسله اصول مشترکی بین همه انسان ها وجود دارد که اصول فطری آنهاست، یک نظریه هم این است که همه انسان ها در طول تاریخ، علی رغم تحولات زیستی، اجتماعی، صنعتی، ارزشی، سیاسی و سایر تحولاتی که پیدا کردند، یک سلسله اصول مشترکی در زندگی آنها حاکم است که همه آنها بر خواسته از فطرت انسانی است که این فطرت ثابت است (فطرة الله الّتی فطر النّاس علیها لا تبدیل لخلق الله) این تبدیل پذیر نیست و آنچه مقتضای فطرت است، یک سلسله احکام ثابتی است که آنها هم تغییر نخواهند کرد، اگر هم تحولاتی پیدا شود و مقرراتی بر خلاف این مقتضیات فطرت، پذیرفته شود و به آن عمل شود نهایتاً به ضرر جامعه انسانی خواهد بود. عملاً ممکن است انجام شود و کسانی بر خلاف این مسیر حرکت کنند ولی این حرکتشان منشأ این می شود که حتی سلیق هایشان تغییر کند، خواسته هایشان متفاوت شود و فکر کنند نیاز هایشان هم تفاوت کرده، اما خیلی چیز هایی هست که در اثر عادت هم از لحاظ بدنی و هم از لحاظ روحی و روانی تفاوت می کند؛ ممکن است آدم در یک زمان، از چیزی خیلی بدش بیاید اما آرام آرام به آن عادت کند و بعد، چنان وابسته بشود که نتواند ترک کند مثل مواد مخدر، و یا مثال ساده اش که هنوز هم متأسفانه در زندگی و در جامعه ما وجود دارد همین سیگار کشیدن است. هیچ انسانی نیست که به طور طبیعی از ابتدا از دود سیگار خوشش بیاید اما در اثر عادت، تمایلی پیدا می شود که نه تنها خوشش می آید بلکه اگر شب، سیگار در خانه اش نباشد خوابش نمی برد. اینها در مسائل دیگری هم هست، حتی در ارضای غرایض هم ممکن است آن چنان تحولی در خواسته های فطری و طبیعی انسان پیش بیاید که به چیز هایی که گاهی خیلی بدش می آمده است، عادت کند و بعد به آنها وابسته شود. به هر حال وقتی برای تعدادی از انسان ها ممکن شد، برای کل انسان ها هم عقلاً محال نخواهد بود. ممکن است روزگاری بیاید که انسان ها خواسته هایشان یا سلیقه هایشان عوض شود و چیز های دیگری بخواهند که ما آنها را الان هم، هنوز خلاف فطرت می دانیم. ولی بعید نیست که زمانی در اثر عوامل اجتماعی، تدریجاً عادت کنند به چیز های دیگری و خواسته هایشان عوض شود و بخواهند مقررات دیگری در جامعه شان حکمفرما شود. و ولی این معنایش این نیست که حتماً به نفعشان هم خواهد بود. وقتی آدم عادت کرد به سیگار معنایش این نیست که سیگار کشیدن و یا سایر چیز های دیگری که در اثر عادت پیدا می شود، حتماً به نفعش خواهد بود. عادت های روحی و روانی هم، همین طور هستند. عادت هایی که انسان به صفات مختلفی مانند کینه توزی، حسد، ریاست طلبی، برتری طلبی و چیز های دیگری که ترکش خیلی مشکل می شود، پیدا می کند، آیا معنایش این است که اینها خیلی به نفع انسان هستند؟ ممکن است تا آخر هم، این عادت به ضرر انسان باشد ولی به هر حال واقعیتی است که واقع می شود. سؤال ما این است که آیا از نظر اسلام، درانسان هایی که بودند و هستند و در آینده هم خواهند بود، یک سلسله امور فطری مشترک وجود دارد یا نه؟ جوابش این است که از دیدگاه اسلام و قرآن،پاسخ به آن، مثبت است و بر این اساس می توانیم نسبت به آیندگان هم پیش بینی کنیم، البته در منطق علم، این را نمی گویند. سخن علمی می گوید که حق ندارید نسبت به آینده پیش بینی کنید، با این تحولاتی که در عالم پیدا می شود نمی شود حتماً گفت در آینده هم، چنین خواهد بود ولی این، چون اولاً مبتنی بر وحی است، بر انسان های گذشته و آینده احاطه داترد و ثانیاً بر اساس یک مبنای عقلانی است یعنی اگر یک چیزی قانون شد، هم گذشته و هم آینده را می شود پیش بینی کرد و اصلاً قوانین علمی برای همین است که بشود بر اساس آن، آینده را پیش بینی کرد. به هر حال، یک نظریه این است که ما در انسان ها یک اصول مشترکی داریم که فطرت انسانی مقتضی آنهاست و این امور مشترک، می تواند منشأ قوانین و مقررات مشترک و ثابتی هم باشد که تخطی از آنها موجب بد بختی انسان ها می شود.
در مورد خانواده، قرآن مطالبی را می فرماید که برای نسل خاصی نیست و اختصاص به زمان خاصی هم ندارد، اولاً اصل این مسئله که خانواده از دو جنس مخالف مرد و زن تشکیل می شود که راه طبیعی تکثیر نسل انسان از طریق رابطه و کشش متقابل بین این دو جنس و جذب شدن از سوی یکدیگر انجام می گیرد. وجود این عاطفه و این کشش و این جاذبه متقابل، از آیات الهی است؛ یعنی حکمت الهی اقتضا کرده تا چنین کششی مثل دو قطب مختلف مغناطیسی نسبت به هم وجود داشته باشد و فطرت، این طور اقتضا می کند که باید یک نوع تقابلی بین آنها باشد و بین آنها یک کشش متقابلی حاصل شود تا به طور طبیعی به طرف همدیگر سوق داده شوند. این را خدا می فرماید و از آیات الهی است. این چیزی است که باید عقلا درباره اش بیندیشند و پی به عظمت خدا و حکمت خدا ببرند، همین گرایش طبیعی و فطری که با رفع نیاز های فیزیولوژیکی طرفین توأم است باعث می شود که مصلحت اجتماعی پدید بیاید، یعنی واحدی به نام خانواده شکل بگیرد و ارتباط آنها با یکدیگر به طور طبیعی، بدون تکلف، بدون فشارو بدون یک عامل تحریک کننده خارجی انجام شود، آن هم، بدون اینکه احتیاجی به بودجه یا آموزش داشته باشد که دو نفر چه جور با هم دوست شوند و برای اینکه به طور طبیعی این دوستی بر قرار شود، کشش لازم وجود دارد فقط باید آن را کنترل کرد. برای مثال، انسان به خوردنی ها و آشامیدنی ها میل طبیعی دارد، اما این معنایش آن نیست که هر خوردنی و هر آشامیدنی برای انسان مفید است. شرایط فرق می کند. اینها باید طبق اصول و ضوابط خاصی انجام بگیرد، ولی اصل اینکه خدا چنین کششی را در انسان قرار داده است، یکی از نعمت های بزرگ و از آیات الهی است که منشأ پیدایش زندگی اجتماعی می شود. طبیعی ترین عاملی که می تواند اجتماع را به وجود بیاورد و انسان ها را دور هم جمع کند، همین عامل است. عامل های دیگر مصنوعی است. ساختگی است. باید با فکر، و با تدبیر، و با زحمت، چند نفر را دور هم جمع کرد و یک کششی بین آنها بوجود آورد؛ مثلاً هفته ای یک مرتبه همدیگر را ببینندو یک جلسه ای تشکیل بدهند.خداوند در اول سوره نساء فرموده است: کثرت و ازدیاد انسان به وسیله مرد و زن حاصل شده: «و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نشاء». اگر چیز دیگری بشود اتفاقی است. حال باید دید که این عامل طبیعی که خدا در فطرت انسان قرار داده و به طور طبیعی و فطری دو انسان به طرف هم جذب می شوند چه برکاتی دارد.
یکی از ویژگی های روانی انسان، اضطراب است. بعضی از فیلسوفان اگزیستانسیالیست نیز فصل مقوّم انسان را اضطراب می دانند و می گویند انسان، حیوان دلهره دار است و این را جزو مقوّمات انسانیت می دانند، ولی نظر اسلام این طور نیست، بلکه این را یک امر عرضی می داند که در اثر یک سری عواملی پیدا می شود. به طور طبیعی، انسان باید آرامش داشته باشد و تجارب عالم نشان می دهد که از هر قومی و از هر نژادی و از هر مذهبی و از هر ملیتی و هر رژیم سیاسی، بهترین عاملی که بین دو انسان آرامش بر قرار می کند ازدواج است و کسانی که ازدواج نمی کنند اگر از هزاران عامل دیگر بهره مند باشند، در نهایت و در اعماق قلبشان این حالت اضطراب و دلهره وجود دارد که داروی شفابخش طبیعی برای دلهره و اضطراب آنها زندگی خانوادگی است، یعنی پیوندی که بین یک مرد و یک زن برقرار می شود. این یک نعمت الهی است که خدا مجانی در اختیار انسان ها قرار داده تا این آرامش را برای خودشان کسب کنند «ومن آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیها» اصلاً سکونت وآرامش در اثر زندگی با همسر پیدا می شود «وجعل بینکم مودةً و رحمةً» این یکی از بزرگ ترین نیازهای انسان است که البته خیلی ها خیال می کنند نیازها همان نیازهای فیزیولوژیک هستند ولی همه ما تجربه زندگی داریم و می دانیم نیازهای عاطفی در انسان خیلی شدیدتر از نیازهای جسمانی و فیزیولوژیکی است. بهترین موردی که باعث می شود به طور طبیعی این رابطه عاطفی برقرار شود، پایدار بماند و منشأ برکات فراوانی بشود، عاطفه ای است که بین هر دو همسفر برقرار می شود و در سایه آن عواطف، فرزندانی به وجود می آیند که رابطه بین مادر و فرزند و پدر و فرزند وبین فرزندان با همدیگر، همه از برکات همین پیوند مقدس است؛ تا این پیوند حاصل نشود رابطه عاطفی با فرزند قانونی هم به وجود نخواهد آمد. عاطفه طبیعی فرزند خوانده، کی می تواند مثل رابطه عاطفی یک فرزند طبیعی، با مادر و پدر خود باشد؟ کسی که فرزند ندارد محروم است و می خواهد به طور بدلی خودش را ارضاء کند، به همین دلیل خودش را قانع کند به اسمی که او فرزند می نامد، و الا هیچ وقت این فرزند او نیست و کاملاً هم ارضاء نمی شود، ولی وقتی این خلاء را در روح خودش احساس می کند به طور اضطراری و بدلی خودش را به فرزند خوانده قانع می کند، البته یک رابطه عاطفی هم برقرار می شود اما آن بیشتر مثل رابطه عاطفی بین دو تا دوست است و آن رابطه طبیعی عاطفی که بین مادر و فرزند هست بین یک فرزند و فرزند خوانده، هیچ وقت برقرار نمی شود، ممکن است گاهی خیلی شدید هم باشد و وابستگی بسیاری به فرزند خوانده اش پیدا کند، چنانکه دو دوست هم ممکن است خیلی به هم وابسته بشوند؛ دلیل، این نیست که یک رابطه طبیعی حاصل شده و یک پیوند واقعی روحی بر قرار شده است. این رابطه ای است که تخت یک شرایط خاصی، بین دو تا دوست هم ممکن است حاصل شود. به هر حال آن عاطفه ای که خدادادی است و به طور طبیعی به عنوان یک سرمایه ای برای زندگی انسان و بلکه سرمایه ای برای تشکیل اجتماع انسانی است؛ آن عاطفه ای است که خدا بین دو همسر قرار داده « وجعل بینکم مودة و رحمة انّ فی ذلک لایات لقوم یتفکرون» اگر ما خانواده را این طور پذیرفتیم که در اثر عامل فطری خدادادی، دو انسان با هم قراردادی می بندند، پیوندی بر قرار می کنند که تابع شرایط عقلانی خاص و تابع شرایط شرعی - که مکمل عقل است- می شوند، آن وقت یک اجتماع انسانی حقیقی بوجود می آید. یک جامعه ای که از چنین واحد هایی تشکیل شود از همان عوامل فطری و خدادادی بهره مند شده است و به صورت تصاعدی این عواطف و این برکات افزایش پیدا می کند که پس از ازدواج دو جوان با ارتباط های درونی متقابلی که بین خانواده های بزرگ تر برقرار می شود، یا خویشی نسل های بعدی، چنین روابطی وقتی گسترش پیدا می کند، کل جامعه به منزله یک خانواده گسترده می شود. البته این در تئوری بیان می شود و هیچ وقت یک جامعه مخصوصاً یک جامعه چند صد میلیونی، نمی تواند خودش را به صورت یک خانواده ببیند ولی عواملی که موجب پیدایش این روابط می شود و می تواند تا حدودی زیادی آن را تقویت کند، همان عوامل فطری ای است که موجب تشکیل خانواده می شود. بنابر این بر این اساس که آنچه فطری است موجب تکامل انسان می شود و این عوامل، همان عوامل فطری هستند که خدا برای بر قرار شدن ارتباط طبیعی بین انسان ها قرار داده است، با این پیش فرض هایی که ما داریم و بر اساس بینش اسلامی که فعل خدا حکیمانه است و برای سعادت انسان هاست، نتیجه می گیریم که بهترین راه سعادت انسان، تشکیل خانواده است و این، باز با همان فرمول هایی حاصل می شود که آن کسی که انسان ها را آفریده و این پیوند را بین آنها بر قرار کرده، آن فرمول ها را در اختیارشان قرار داده است تا از آنها استفاده کنند.
- تاریخ:
- ۱۳۹۹/۰۴/۲۳
- کلمات کلیدی:
مطالب ویژه
آخرین مطالب
سنخبندی عاملیت زنان در جنگ تحت تاثیر روایتهای سیاسی-اجتماعی است
بازنمایی نقش زنان در دفاع مقدس به شرایط اجتماعی روز بستگی دارد
مسئلهمندی پژوهشگر او را در بیان واقعیتهای مگو یاری میکند
در روایت کنشگری زنان صدای قلبشان را بشنویم
زنان انتخاب گر
ارتباط با ما
- آدرس : تهران بلوارکشاورز،خیابان نادری ، کوچه حجتدوست پلاک ۵۶
- تلفـن: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- فکس: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- hawra@wrc.ir






