خانواده ایرانی؛ تأملات و پرسشها
نگاه ویژه
امروزه کمتر کسی را میتوان یافت که از سر تأمل، تحولات فرهنگی اجتماعی دهههای اخیر را، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر جهان، پیگیری کند و نگرانی خود را از تحولات خانواده به عنوان سلول بنیادین حیات اجتماعی آشکار نسازد. در عین حال کمتر میتوان نشانی از جامعیت در تحلیل و ریشهیابی و ارایه طرحی کلان برای کارآمدی و تعالی خانواده جست. ضعف کارشناسی و نظریه پردازی در حوزه مطالعات خانواده ایرانی بیش از هر چیز میتواند ناشی از این باشد که این حوزه مطالعاتی به شکل آکادمیک و سازمان یافته در کشور ما شکل نگرفته1 و کسانی که در این زمینه مطلبی گفته یا نوشتهاند بیشتر نتیجه تجربیات و مطالعات شخصی خود را منتشر کردهاند. فقدان نظریهپردازی و نگاه جامع سبب شده است علیرغم اینکه اصل دهم قانون اساسی بر خانواده محوری در تنظیم سیاستها و قوانین اصرار میورزد، اصلاحات قانونی و سیاستهای خرد و کلان در دهههای اخیر، در کنار تحولات فرهنگی، کموبیش در جهت تضعیف و تهدید کیان خانواده قرار گیرد.
در این مقال برآنیم تا با نگاهی گذرا به مشکلات خانواده در ایران و نگرانیهایی که بیشتر از ناحیه سیاستها و برنامهها متوجه خانواده است، برخی نکات کلیدی و مهم قابل توجه را مدّ نظر قرار دهیم و پرسشهایی را که پاسخ به آنها میتواند جهتگیری مطالعات نظری و برنامهریزی عملی را در کشور تا حدودی تعیین نماید، مطرح کنیم.
الف: مشکلات خا نواده
1. افزایش سن ازدواج و تجردزیستی
تغییر نگرشها در سالهای اخیر سبب افزایش سن ازدواج در دختران و پسران و افزایش آمار دختران مجرد شده است. بالا رفتن سن ازدواج هم میتواند به افزایش اضطرابها و فشارهای عصبی، کاهش انگیزه فعالیتهای اقتصادی2 و آسیبپذیری جنسی بیانجامد و هم با سپری شدن دوران شور جوانی، انگیزه تشکیل خانواده را کم و دخترانی را که به سنین بالا رسیدهاند از دسترسی به تشکیل خانواده مأیوس نماید.
کم شدن انگیزه ازدواج و بالا رفتن سن آن میتواند پیامد عوامل متعددی باشد. شاید بتوان مهمترین عامل را حاکمیت فرهنگ مادی دانست که آثار خود را در فردگرایی مفرط، محاسبهگریهای کوتهنظرانه و مواردی مشابه نشان میدهد. بنابراین مهیا نبودن شرایط اقتصادی و اشتغال به تخصیل از موانع ازدواج شمرده میشود و شروع زندگی را تا زمان کسب دارایی مناسب و اتمام تحصیل به تأخیر میاندازد. کسانی هم که قبل از تأمین اقتصادی کافی مبادرت به ازدواج کردهاند، به دلیل آنکه نه مهارتهای لازم را برای سپری کردن زندگی در شرایط حداقلی فراگرفتهاند و نه خود را از دام فرهنگ مصرفزده رهانیدهاند، گرفتار معضلاتی در زندگی خواهند شد که حیات خانوادگی آنان را تهدید میکند.
از سوی دیگر با کاهش همبستگی خانوادگی و ترویج فرهنگ استقلالطلبی و خودمحوری، از آنجا که خانوادهها در نظارت و حمایت از زوجین نقشی کمتر از گذشته ایفا میکنند، زمان ازدواج جوانان تا زمانی که در اصطلاح به رشد مدیریتی و اقتصادی معروف شده است، به تأخیر میافتد. کم شدن قبح تکزیستی و تجرد و کاهش قداست و اهمیت تشکیل خانواده نیز در افزایش سن ازدواج مؤثر است و انتظار است که در دهههای آینده، اگر تحول اساسی در نگرشها و سیاستها رخ ندهد، صدها هزار زن و مرد مجرد ایرانی در خانههای مستقل، به شکل تکزیست، ادامه زندگی دهند.
در سالهای گذشته چنین مطرح شد که تعداد دختران مجرد در سن ازدواج نزدیک به دو میلیون نفر بیش از پسران است. بدین ترتیب اگر تمامی پسران موفق به ازدواج شوند، این تعداد از دختران زمینه ازدواج را از دست خواهند داد. هرچند برخی از مسئولان اداره ثبت با رد این ادعا آمار پسران را در سنین 20 تا 30 سالگی بیش از دختران اعلام کردهاند، اما به نظر نمیرسد چنین تفاوتی غیرقابل انکار باشد. هرگاه رشد جمعیت را در کنار تفاوت سن ازدواج دختران و پسران، به عنوان مثال 4 سال، در نظر بگیریم، به گونهای است که متولدین ذکور هر سال با متولدین چهار سال پس از خود ازدواج نمایند. آمار سه درصدی رشد جمعیت در دهه شصت به ما نشان میدهد که دختران جوان در آستانه ازدواج در دهه هشتاد بسیار بیش از پسراناند و جامعه ما با دختران مجرد زیادی مواجه خواهد بود. این معضل تا زمانی که شاهد رشد جمعیت و تفاوت سن ازدواج در کشور باشیم و فرهنگ مسلط و سیاستهای حاکم نیز تعدد زوجات را تقبیح نماید، ادامه خواهد داشت و البته باید به این مشکل، مسأله مهاجرت را نیز افزود به گونهای که پدیده مهاجرت به شهرها که اغلب جنس مذکر به آن اقدام میکند، احتمال ازدواج را در دختران روستایی کاهش میدهد. اگر به این نکته هم توجه کنیم که اشتغال، اتمام تحصیلات، طی دوران سربازی و توانایی اقتصادی برای برگزاری مراسم ازدواج برای آمادگی پسران لازم شمرده میشود میتوان حتی در فرض برابری تعداد پسران و دختران، تفاوت آمار پسران آماده ازدواج را توجیه نمود.
از سوی دیگر میتوان انتظار داشت که مخارج سنگین مراسم ازدواج، سختگیریهای قانونی از جمله تنصیف داراییها و مهریه به نرخ روز که به ظاهر به نفع زنان اعمال میگردد و بالا رفتن میزان طلاق که سن همزیستی در قالب ازدواج را کاهش داده است3، رغبت به ازدواج را کم کند.
از دیگر مشکلات خانواده میتوان به روش همسرگزینی در میان نسل جوان اشاره نمود. در شیوه سنتی همسرگزینی، والدین نقطه شروع اقدامات بودند و به طور طبیعی گزینش همسر در محدوده جغرافیایی محل سکونت و یا طایفه صورت میگرفت. بدین ترتیب هم تناسبات فرهنگی و اقتصادی تا حد زیادی رعایت میگردید و هم انگیزه حمایت و هدایت والدین نسبت به زوجهای جوان بیشتر بود. اما در شیوه جدید، انتخاب توسط خود جوانان و غالباً تحت تأثیر هیجانات جنسی و عاطفی انجام میشود نه بر اساس ملاحظه تناسب اقتصادی و فرهنگی. بنابراین با گذشت چند ماه از شروع زنگی شکافها خود را نشان میدهند و البته فرهنگ مسلط نیز حضور والدین در زندگی جوانان را که در جامعه سنتی غالباً به معضلات حادی منتهی نمیشد بلکه گاه میتوانست از عوامل استحکام و کارآمدی خانواده به حساب آید، به زمینه ای برای تشدید اختلافها تبدیل کرده است.
2. تزلزل خانواده
در سالیان اخیر رشد آمار طلاق دو رقمی بوده است. این در حالی است که به دلیل قبح طلاق موارد طلاق عاطفی در خانوادهها هم کم نیست. اعتیاد، بیکاری و ترک انفاق، عدم تمکین، فقدان تجانس فرهنگی، عدم سازش زوجین و مصرف زدگی از دلایل طلاق عنوان میشود.4 در این میان اعتیاد عاما فروپاشی تقریباً نیمی از خانوادهها بوده است.5 بر خلاف انتظار، آمار اعتیاد در میان متأهلان بیش از مجردان و و افرادی که همسرشان را از دست دادهاند، گزارش شده است و بیکاران بیشترین جمعیت معتادان را تشکیل میدهند. بنابراین بیکاری میتواند سرپرست خانواده را در معرض چنین آسیبی قرار دهد چنان که اختلافهای خانوادگی میتواند زمینههای میل به اعتیاد در اعضای خانواده را افزایش دهد.6
گرچه میتوان وجود اضطرار در پایان بخشیدن به بسیاری از زوجیتها را پذیرفت و بر این نکته اذعان کرد که طلاق میتواند در مواردی نقطه پایانی بر دوران بر مخاطرهای از روابط تنشزا باشد اما آنچه نگران کننده به نظر میرسد آنست که حیات خانوادگی چون گذشته از قداست و احترام برخوردار نیست و طلاق چون گذشته قبیح نمینماید. دیگر آن که در جامعه سنتی، بزرگان و ریشسفیدان طایفه در حل و فصل مشکلات خانوادگی از جایگاهی خاص برخوردار بودند و در حد امکان با الزام و توصیههای اخلاقی، طرفین را به ادامه زندگی ترغیب میکردند و در موارد خاص نیز طلاق را به عنوان آخرین چاره برمیگزیدند. بنابراین اقدام به طلاق هم تحت نظارت افراد دلسوز و دارای تجربه انجام میگرفت. متأسفانه در جامعه کنونی ما هم از تأثیرگذاری بزرگان کاسته شده، هم تعهدات اعضای خانواده نسبت به یکدیگر کاهش یافته (به عنوان مثال میل به تأمین تمام هزینههای زندگی از سوی مرد و میل به تمکین از ناحیه زن کاهش یافته است) و هم روحیه سازش، صبر، توکل و رضایتمندی کم شده است.
از سوی دیگر افزایش انتظار از زندگی و نگاه غیر واقعبینانه به ازدواج که در نسل جوان مشاهده میشود و گمان میشود که ازدواج میتواند منشأ هر تحول مثبتی باشد، نیز در تزلزل زندگی آینده مؤثر است.
افزایش آمار طلاق مشکلاتی را بر فرد و جامعه تحمیل میکند که میتوان از جمله آنها به افت تحصیلی فرزندان طلاق، افزایش خانوداههای تکسرپرست که درصد بالایی از آنان گرفتار فقر و بیسوادی تمام اعضا هستند، اجبار به کار، کاهش وابستگی فرزندان به خانه و افزایش فرار کودکان، روسپیگری و بدنامی7 بچههای طلاق که باعث اختلال شخصیتی آنان و کم شدن زمینه ازدواج دختران طلاق میشود، اشاره نمود.
3. ضعف کارآمدی خانوادهها
جامعهشناسان کارکردهای مهم خانواده را تنظیم رفتار جنسی، تولید مثل، حمایت و مراقبت، ایجاد آرامش روانی، ارضای نیازهای عاطفی، جامعهپذیری و کنترل و نظارت میدانند. البته به این موارد باید نقش بیبدیل خانواده در پرورش معنوی را نیز افزود. تحولات خانواده در دهههای اخیر تمامی کارکردهای ذکر شده را در معرض آسیب قرار داده است.
افزایش زمینههای تحریک جنسی که به ویژه با توسعه ابزارهای جدید تکنولوژی شاهد آنیم به افزایش آستانه رضایتمندی جنسی منجر شده است. در این صورت با وجود برقرای رابطه جنسی متعارف با همسر، رضایتمندی جنسی حاصل نمیشود. نتیجه این نارضایتی تمایل به برقراری رابطه جنسی خارج از چارچوب ازدواج با افراد متعدد و یا به شیوههای غیر متعارف (خشونت جنسی و...) است. چنان که افزایش فشار ناشی از تعدد مشاغل در آقایان و فشار مضاعف ناشی از جمع میان کار خانگی و مشاغل رسمی در زنان، همراه با افزایش استرسها و ضعف مهارت زوجین در برقراری ارتباط جنسی نیز کارکرد جنسی خانواده را تضعیف مینماید.
ضعف خانواده در تربیت جنسی فرزندان را نیز نباید از نظر دور داشت. در گذشتهای نه چندان دور آموزش جنسی، هرچند به شکل بسیار کمرنگ، از طریق والدین به فرزندان منتقل میشد8 و آنان خود را موظف به نظارت بر رفتار جنسی فرزندان می دانستند. امروزه با جانشینی ناصحیح نهادهای رقیب، خانواده رفته رفته، حساسیت خود را در زمینه آموزش جنسی و نظارت از دست میدهد.
فرزندآوری در طول تاریخ از کارکردهای مهم خانواده بوده است. اتخاذ سیاستهای توسعه در کشورهای مختلف سبب کاهش سریع نرخ رشد جمعیت شده است چنان که در کشور ما نرخ رشد جمعیت از بیش از سه درصد در دهه شصت به حدود یک درصد در دهه هشتاد رسیده است. این در حالیست که رشد منفی جمعیت در کشورهایی چون روسیه و برخی کشورهای اروپایی زنگ خطر پایان اقتدار را برای آنان به صدا درآورده است و آنان پیامد اختلاف نرخ رشد جمعیت در خاورمیانه اسلامی و اروپا را، تغییر تناسب جمعیتی به نفع مسلمانان در سال 2050 میدانند. این بدان معناست که سهم مسلمانان در تحولات جهانی، با توجه به جمعیت جوان این کشورها، بیش از پیش افزایش مییابد.
با وجود آنکه فرزندآوری از عوامل مهم در ایجاد آرامش روانی مادر،9 نشاط افزایی در خانواده و عامل استحکام آن است، هماکنون تمایل به فرزندآوری در زوجهای جوان کمتر از گذشته است و فاصله میان ازدواج و اولین بارداری افزایش یافته است. این موضوع گرچه در شرایط فعلی که خانوادهها به طور متوسط 2 تا 3 فرزند را پذیرا میشوند مطلوب نیز شمرده میشود اما ادامه این روند نزولی میتواند در آینده، کشور را با مشکل رشد منفی جمعیت مواجه سازد. کاهش تمایل به فرزندآوری بیش از آن که ناشی از تبلیغات مستمری باشد که مفاد آن کماهمیت شمرده شدن مادری، تأثیر کاهش جمعیت خانواده در افزایش سطح زندگی و رضایتمندی از آن و با اهمیت دانستن اشتغال و فعالیت اجتماعی نسبت به فعالیت خانگی است، به مشکلات فرهنگی و ساختاری از جمله تضعیف سیستمهای حمایتی در خانواده، تغییر فرهنگ اقتصادی و پیچیده شده فرآیند تربیت باز میگردد. خانوادههای امروز مشاهده میکنند که بسیاری از نگرانیهایشان در مورد آینده فرزندان (از نظر اقتصادی، اخلاقی و ...) تحقق مییابد و نه فضای عمومی جامعه برای پرورش صحیح نسل آینده مناسب است و نه نهادهای جایگزین خانواده نقش خود را به خوبی ایفا میکند.
حمایت و مراقبت از کارکردهای مهم خانواده است که شامل حمایت اقتصادی از اطفال، سالمندان و زنان، مراقبت از کودکان و سالمندان و حمایت از اعضای خانواده در مقابل خطرات و مشکلات میشود. در گذشته تفکیک نقشها میان زن و مرد، زن را مسئول مراقبت از کودکان و مرد را مسئول حمایت اقتصادی خانواده مینمود و سیستم خانواده گسترده، شبکه حمایتی از افراد آسیب دیده یا در معرض آسیب در مقابل خطراتی چون طلاق، فوت همسر و والدین، غیبت سرپرست خانواده یا ورشکستگی وی بود. امروزه سیستمهای حمایتی دولتی که بیشتر فرد محور بوده است تا خانوادهگرا، گرچه در کاهش همبستگی خانوادگی تأثیر داشته اما نتوانسته است تمامی دغدغهها را برطرف و به عنوان جایگزینی مطمئن عمل نماید.
تحولات فرهنگی در دهههای اخیر نیز در کاهش همبستگی خانوادگی و بیتوجهی به ارزشهای گروهی مؤثر افتاده است. اگر در گذشته نه چندان دور تأکید بیش از حد بر رعایت سلسله مراتب، کمتوجهی به حقوق فردی و ترویج بیش از حد روابط گروهی میتوانست به عدم امنیت زوجهای جوان، به ویژه زنان، ضعف خودباوری و ابتکار و دخالتهای آزار دهنده منجر شود، امروزه همدلی و همیاری که مهمترین دغدغه خانواده سنتی بود به مُحاق رفته است. در نتیجه با وجود آن که به نظر می رسد درآمد خانوادهها نسبت به گذشته افزایش یافته باشد، در مواقع اضطراری حمایتهای عاطفی و مالی کمتری از عضو در معرض آسیب یا آسیب دیده انجام میشود. نگرانی زنان جوان از ضعف حمایتها در هنگام پیری یا بروز مشکلات، تمایل به حضور در صحنه اشتغال رسمی را افزایش میدهد. از سوی دیگر خانواده احساس میکند که قادر نیست نیاز جنسی و نیاز به اشتغال جوانان را با حمایت از ازدواج و اشتغال آنان پاسخ دهد و این خود تمایل به فرزند آوری را در خانوادهها کم میکند.
خانواده گسترده نیز که در گذشته به ویژه در اوایل تشکیل خانواده و در هنگام بروز مشکلات نقش امدادرسانی داشت، امروزه به دلیل ضعف ارتباطات و کاهش همبستگی قادر به ورود ثمر بخش در زندگی آنان نیست.
ایجاد آرامش روانی کارکرد دیگر خانواده است که در معرض ضعف واقع شده است. از متون اسلامی استفاده میشود که زن نقش منحصر به فردی در ایجاد آرامش روانی در خانواده ایفا میکند؛10 مشروط به آنکه در ایفای چنین نقشی هم از عزتمندی و جایگاه مناسب برخوردار باشد، هم اهمیت نقش خود را باور کند و هم مهارت برقراری ارتباط سازنده را به کار بندد. هماکنون هم به دلیل آسفتگی نقشها نه چنین انتظاری از زن مورد تأکید واقع میشود و نه زنان چنان که شایسته است توانمندی خود را در ایفای این مسئولیت ارزشمند به کار میبندند. کم شده ارتباطات کلامی در خانوادهها،11 که هم متأثر از حاکمیت بلامنازع رسانههای تصویری و تغییر الگوی ارتباطی در خانواده، هم ناشی از چند شغله بودن سرپرست خانواده و هم به دلیل فشار مضاعفِ ناشی از جمع میان کار خانگی و اشتغال رسمی است زن و مرد را در برقراری ارتباط سازنده ناتوان کرده است. بعلاوه ضعفهای مهارتی در کنار تغییر سطح مطالبات زوجین از یکدیگر زمینه همسازی را کاهش داده است. هماکنون میزان رضایتمندی از زندگی زناشویی بسیار کمتر از حد انتظار است.12
جامعهپذیری را از مهمترین کارکردهای خانواده برشمردهاند. در این فرآیند افراد، نگرشها، ارزشها و کنشهای مناسب را به عنوان عضوی از یک فرهنگ خاص میآموزند و در مییابند که چگونه به عنوان عضوی از جامعه نقش فعال و تأثیرگذاری ایفا نمایند. تحقق جامعهپذیری مناسب در گرو پرورش روحی و شخصیتی مناسب و برخورداری از مهارتهای ارتباطی و مهارت مواجهه با مشکلات و بحرانهاست. امروزه خانوادهها غالباً از پرورش فرزندانی دارای صلابت شخصیت عاجزند و فرزندان در مقابل حوادث اجتماعی از انجام واکنش مناسب و حفظ کیان خود ناتوان. میتوان جوانان بسیاری را یافت که با وجود برخورداری از طینتهای پاک به دلیل آنکه به شکل خودرو و بدون هدایت مناسب بار آمدهاند به سرعت خود را میبازند. شاید بتوان فرزندسالاری و ضعف نظارت را از عواملی دانست که مانع شکلگیری شخصیت فعال فرزند میشود چنان که میتوان ناکارآمدی نهادهای رسمی تربیتی از جمله آموزش و پرورش را در سازندگی شخصیت نوجوانان و ناهماهنگی ارزشهای مسلط اجتماعی با ارزشهای خانوادگی را که به صعوبت تربیت و کاهش تأثیرگذاری خانوادهها میانجامد، از دیگر عوامل برشمرد.
نقش کنترلی و نظارتی خانواده نیز که بیشتر توسط والدین اعمال میشود، در معرض افول قرار گرفته است. وجود سلسله مراتب و اقتدار در خانواده از ابزارهای لازم برای ایفای نقش نظارتی است که متأسفانه در دهههای اخیر مورد هجوم اندیشههای سست بنیاد قرار گرفته است. نفی سرپرستی پدر و حرکت به سمت مدل خانواده افقی که تمامی اعضا را در یک سطح قرار میدهد امکان و انگیزه نظارت را از والدین سلب می کند و تضعیف شخصیت والدین در ایفای نقش مسئولانه آنان را به سمت موضعگیریهای سخیف سوق میدهد که میتوان در قالبهای مختلفی از کودکآزاری و همسرآزاری تا بیقیدی و بی مبالاتی مشاهده کرد.13 جالب اینجاست که کشورهای غربی با وجود اهتمام به کم کردن خشونتهای خانگی به دلیل آن که اقتدار را عامل خشونت معرفی میکنند، از کنترل خشونتهای خانگی عاجزند. تنها در صورتی می توان افقی روشن ترسیم نمود که مسئولیت اخلاقی، اقتدار و مهارتهای زندگی را در سرپرست خانواده جمع نمود، زمینههای حضور ثمربخش پدر و مادر در خانه را افزایش داد و نظام آموزشی را در خدمت پیوند و همبستگی خانوادگی قرار داد نه عامل بیگانه کردن فرزندان از والدین.
پرورش معنوی و دینی نیز از مهمترین کارکردهای خانواده است؛ هرچند در ادبیات علوم اجتماعی از آن نامی به میان نمیآید؛ شاید به این دلیل که علم جامعهشناسی صرفاً به عملکرد اجتماعی خانواده میپردازد و پرورش معنوی را صرفاً در محدوده جامعهپذیری تحلیل میکند و علم روانشناسی هم حیات معنوی را صرفاً از دریچه آثار روانی آن میشناسد و شاید به این دلیل که اصولاً علوم انسانی مدرن نه خواسته و نه توانستهاند واقعیت دین را آن گونه که هست بشناسند. به هر حال پرورش کودک به گونهای که با خداوند انس گیرد، تدبیر الهی را بر هوای خویش مقدم نماید، واجبات و محرمات را پاس دارد، نهال اخلاص را در درون خود پرورش دهد و به دنیا به منزله کشتزار آخرت چشم دوزد، مصادیقی از پرورش معنویاند. با تأسف باید اذعان نمود که کارکرد معنوی و دینی خانواده نیز دچار افول شده و تمایل به ارزشهایی چون رعایت احکام شرعی و آشنایی با معارف وحیانی و اسوههای اخلاقی و معنوی جای خود را به ترغیب فرزندان به رقابت بر سر عناوین دنیایی و افزونطلبی و مصرفگرایی داده است و نوعی بیتفاوتی والدین به امور معنوی را میتوان مشاهده کرد. به نظر میرسد فرهنگ توسعه که دنیاگرایی را مرکز توجه و اهتمام قرار میدهد در این معضل بیتأثیر نیست.
نگرانی امروز ما از آینده خانواده در ایران، بیش از آن که ناشی از عملکرد والدین و اعضای خانواده هستهای و گسترده باشد ناشی از دو چیز است: اول گفتمانی که حاکمیت آن به ناکارآمدی و تزلزل خانواده میانجامد و دوم اتخاذ رویکردی در برنامهریزیها و سیاستهای نظام که کاهش پایایی و پویایی خانواده از نتایج آن محسوب میگردد. چه این سیاستها ناشی از حاکمیت همان گفتمان باشد و چه ناشی از ضعف کارشناسیهایی که به موضوع خانواده به مثابه حوزه مطالعاتی تخصصی نمی نگرد و بدون بضاعت علمی در منصب تحلیل، داوری و سیاستگذاری مینشیند.
نکتهها
1. در آسیبشناسی خانواده ایرانی، البته اغراق هم نباید کرد و نباید همه چیز را از دست رفته پنداشت. با وجود آنکه خانواده ایرانی مسیر انحطاط میپیماید، هنوز پایههای محکم و قابل اعتمادی دارد که میتواند اصلاحات را پذیرا شود و در مسیر ایجاد تحولات شگرف اجتماعی قرار گیرد. بنیانهای اخلاقی و مذهبی، عاطفه عمومی و وجود نگرانی در خانوداهها که زمینه همراهی آنان با حرکتی اصلاحی را فراهم میسازد، از سرمایههای ماست؛ چنان که تعلقات جامعه کارشناسی به مذهب، اگر در مسیر تغییر نگرش مثبت و سازنده آنان به سمت آفرینش معادلاتی در خدمت تمدنپردازی اسلامی قرار گیرد، گنجی گرانبهاست. امروزه جامعه کارشناسی ایرانی، به دلیل تعلقات اخلاقی و مذهبی به درستی نگران وضعیت خانواده است و تحولات آن را پیمیگیرد. با این وصف به دلیل آن که هنوز در چنبره نظریههایی گرفتار آمده است که چارچوب صحیحی برای تحلیل به وی نمیدهد، نتوانسته است به تحلیلی جامع از وضعیت موجود و معادلهای برای برون رفت دست یابد. هماکنون میتوان حرکتهایی را به ویژه در اندیشمندان جوان در حوزه علوم اجتماعی مشاهده کرد که نویدبخش آیندهای روشن است.
2. چنان که گذشت در دهههای اخیر مفاهیم برآمده از پایگاه فکری مدرنیسم و لیبرالیسم در تمام جهان از جمله ایران پراکنده شده است. نسبیتگرایی از جمله این مفاهیم است و بر این پیش فرض استوار شده که هرچیز که در محک تجربه حسی نیاید، واقعیت خارجی ندارد و ساخته ذهن بشر است. بنابراین تمام اصول و ارزشهای اخلاقی اموری غیر واقعی و برآمده از سلایق شخصیاند. عدالت خوب است چون به آن تمایل داریم نه به این دلیل که به واقع ارزشمند است. پذیرش نسبیت اخلاقی نتایج سهمگینی بر خانواده و جامعه خواهد گذاشت. اگر خارج از ذهن بشر هیچ چیز ارزشمندی که مقیاس سنجش خوبی و بدی رفتارها و عقاید است، موجود نباشد، پس نمیتوان در مورد درستی رفتار دیگران هیچ قضاوتی داشت و رفتارها و تمایلات دیگران را به درستی یا نادرستی داوری نمود. در این صورت چگونه میتوان بر عملکرد دیگران نظارت نمود؟ از اینجاست که مفهوم آزادی فردی در مکتب لیبرالیسم به رهایی از قید نظارت و قضاوت و انجام هرگونه عملی بدون پذیرش مسئولیت در قبال آن میانجامد و لذت نفس جای مسئولیتپذیری اخلاقی مینشیند. از پیامدهای دیگر نسبیتگرایی آن است که خانواده و جامعه تکیهگاههای خود را که همواره دیدگاهها و رفتار خود را با آن تنظیم می کنند، از دست میدهند و نمیتوان هیچ الگویی ارایه نمود. چون پذیرش الگو به معنای پذیرش یک ارزش واقعی است. پیامد بعدی نسبیتگرایی از میان رفتن روح جمعی و تجزیه شدن جامعه و خانواده به افرادی است که صرفاً در کنار هم زندگی میکنند. همبستگی جمعی آنگاه محقق میشود که ارزشها و اهداف مشترک مردم را به هم پیوند دهد.
مفهوم حق نیز که در گذشته در این که در گذشته در این معنا به کار گرفته میشد که در مواردی که شخص در اموری مشروع دخالت و تصرف میکند مورد حمایتهای قانونی و از تعرض دیگران مصون باشد (حقوق منفی)، در معنای مطالبات (حقوق مثبت) به کار میرود؛ به این معنا که افراد و گروهها تأمین نیازهای خود را از دیگران (به طور عمده دولت) مطالبه مینماید. در اینجا با این مشکل مواجهایم که حقوق محوری به معنای ذکر شده تداعی کننده این معناست که هیچ تکلیف و مسئولیتی برای بشر وجود ندارد. این نگرش علاه بر این که با نادیده گرفتن تکالیف، آحاد جامعه را نسبت به هم و نسبت به دولتها و نهادها متوقع و متخاصم میسازد، نسلی پرورش میدهد که کمتر حاضر به تلاش برای حل مشکلات شخصی و گروهی خود هستند و همه چیز را، از شغل، امنیت و مسکن گرفته تا حلّ مشکلات خانوادگی و ازدواج جوانان، از دولت مطالبه میکنند. خانواده نیز در چنین فرضی استعداد شگرف خود را در حل مشکلات و رفع نیازمندیها نادیده گرفته و همواره چشم مساعدت به دست گرهگشای دولت دارد. نتیجه آن که ناخواسته نسلی ناتوان و خانوادهای کمتوان ساختهایم.
3. آیا علوم اجتماعی ماهیتی ضد خانواده دارند؟ امروزه این پرسش ذهن اندیشمندان طرفدار خانواده را به خود معطوف کرده است. به عقیده «دیور پانپر» بسیاری از جامعه شناسان به دلیل آن که مشرب سیاسی چپ دارند و در قالب نظریههای علمی از کاهش اقتدار والدین، افزایش برابری و آزادی زنان، برابری اقتصادی، سکولاریسم و بیقیدی جنسی حمایت میکنند، مدافع فروپاشی خانوادهاند.14 ویلیام گردنر نیز معتقد است روانشناسی و روان درمانگری با نفی سلسله مراتب اخلاقی (خوب، خوبتر و خوبترین) و پذیرش نسبیت اخلاقی ماهیتی ضد خانواده دارند. روانشناسان به تبعیت از فروید نقش پدر را مورد حمله قرار میدهند. چون پدر تجسم همه اقتدار سرکوبگرانه است. روان درمان گران نیز اقتدارهای دیگر را در هم می شکنند. آنچه به انسان روانشناختی توصیه میشود این نیست که مسیر یک زندگی اخلاقی و سعادتمندانه را طی کند بلکه تنها باید به فکر یک زندگی لذتجویانهتر، بدون هیچ معیار متعالی باشد. انسان مذهبی زاده میشود که به سعادت و تعالی برسد، اما انسان روانشناختی به دنیا میآید تا لذت ببرد. اندیشههای ضد خانواده تا به آنجا پیش راندهاند که قدر متیقنها یکی پس از دیگری فرو میریزند؛ چنانکه امروزه در متون آموزشی سازمان ملل متحد از این که خانواده در بسیاری کشورها هنوز به همزیستی دو جنس مخالف در چارچوب ازدواج قانونی اطلاق میشود و همزیستی آزاد و یا همجنسگرایانه به رسمیت شناخته نمیشود، انتقاد میکند15 و وزارت آموزش ایالت اونتاریو(کانادا) خانواده را یک واحد اجتماعی متشکل از افراد متعامل میداند که تعهداتی را انجام میدهند.16 چنین تعریفی البته انواع مختلف همزیستی را شامل میشود. به راستی در چنین شرایطی چگونه میتوان علوم اجتماعی را با حفظ چارچوبها و نظریههای حاکم که به عنوان مثال خانواده را نهادی تاریخی میداند نه طبیعی و تفکیک نقشها را مسئلهای صرفاً فرهنگی میداند که فاقد ریشههای طبیعی است، در خدمت تعالی خانواده قرار داد؟
4. چگونه ممکن است سیاستها وبرنامههای دولتی ماهیتی ضد خانواده داشته باشند؟ در برخی کشورها با شعار استقلال اقتصادی، زنان به بازار کار فراخوانده و به محیطهایی وارد میشوند که اصولی برای مردان طراحی شده است و آنان مجبور به اشتغال تمام وقت یا در مشاغل مردانه و یا در کنار مرداناند و نتیجه طبیعی آنست که به دلیل فشار مضاعف و خستگی از ایفای نقشهای سنتی، خانواده به حاشیه رانده میشود. در برخی کشورها دولت به عموم جامعه به مثابه برگههای رأی مینگرد و در مدت عمر کوتاه حیات خویش درصدد است تا با ارایه اقدامات راضی کننده، صرفاً افکار عمومی را اقناع کند نه آن که مصلحت آنان را دنبال کند. گاه نیز تحت فشار فمینیستها به اصلاحاتی مبادرت میکند که نوک پیکان آن علیه خانواده است. اصلاحاتی که در قانون حضانت برخی کشورها به منظور سپردن سرپرستی کودکان و نوجوانان به مادران انجام شده است17 چند پیامد به دنبال داشته است: اول آنکه انگیزه حمایت مالی پدر از فرزندانی که تحت مراقبت و نظارت مستقیم وی نیستند کاهش مییابد و مشکل فقر و بیسوادی، اعضای خانواده را تهدید میکند. دوم آنکه در صورتی که زن اقدام به ازدواج مجدد کند، امکان تعرض جنسی ناپدری به فرزندان بیش از حالتی است که حضانت در دست پدر باشد و و ی اقدام به ازدواج کند. سوم آنکه امکان ازدواج مجدد زن در فرض حضانت از فرزندان به شدت کاهش مییابد و چهارم آنکه فرزندان از نظارت پدر در سنین نوجوانی که سخت بدان نیازمندند، محروم میمانند.18
برنامههایی که با حمایت بنیادهای بینالمللی توسط نهادهای دولتی ایران در سالهای گذشته پیگیری میشد درصدد بود تا این مفهوم را به مدیران دولتی آموزش دهد که «جنسیت کلیشه است». همین نگاه در نهاد آموزش و پرورش چه در قالب دورههای آموزشی و چه در قالب مطالعاتی که به منظور اصلاح کتابهای درسی به منظور حذف کلیشههای جنسیتی انجام میشدف دنبال گردید. به راستی گسترش چنین نگرشی تا چه حد به افزایش کارآمدی خانواده منجر میگردد؟ طرح آموزش بهداشت جنسی به نوجوانان که در بسیاری کشورها اجرا میشود و در کشور ما نیز در دست مطالعه است، در عمل اقتدار والدین را نادیده میگیرد و به جای آنکه والدین را در هدایت و نظارت بر رفتار جنسی فرزندان کارآمد و حساس و بر کفّ نفس و کنترل اخلاقی تکیه کند عملاً به افزایش میل به روابط نامشروع میانجامد. قانون منع کودکآزاری در بسیاری کشورها که عملاً به کاهش نظارت والدین بر فرزندان منجر شده است، همراه با تساهل در هرزهنگاری به افزایش انحرافات جنسی شده است. امروزه این اشکال در کشورهای غربی مطرح شده است که نهادهای دولتی قدرت پرورش فکری، روحی و جسمی نوجوانان را ازخانوادهها سلب کردهاند. نهاد آموزش با ترویج نسبیگرایی اخلاقی، بیگانه کردن فرزندان نسبت به والدین و بیتوجهی به ارزشهای خانوادگی، جایگاه والدین را تا حد یک فرد عادی تنزل میدهد و توصیههای آنان در شمار حرفهای دوستان و مردم عادی قرار میگیرد. حال آنکه نظام آموزشی باید مکمل خانواده و در خدمت کارآمدی آن باشد و آموزگار نقش فرد امین را برای والدین ایفا نماید.
5. آنگاه که نقش حمایتی دولتها از خانواده به کارآمدی هرچه بیشتر خانواده منجر شود، دولتها بیشترین بهره را دریافت خواهند کرد. تقویت انسجام خانوادگی به بالا رفتن انگیزه تلاش به نفع خانواده منجر میشود، اعضای خانواده اجتماعیتر میشوند، شبکه همیاری طایفهای به منظور حمایت، مراقبت و کنترل فعال میشود و بار مسئولیت دولتها برای حل معضلات اجتماعی کاهش مییابد. به دلیل آن که خانواده نهادی است که بر اساس عشق، مسئولیت، تحمل و مراقبت شکل گرفته است، میتواند به شرط برخورداری از نشاط، در ایجاد روحیه اجتماعیِ احسان، مراقبت، تحمل و تعامل، نقشآفرین باشد. روحیه جمعگرایانه و قبول ارزشهای مشترک حاکم بر جمع، عامل پیشبرد جامعه است. در شبکه به هم پیوسته خانوادگی میآموزیم که انسانهای دیگر را متعلق به خود بدانیم و در نتیجه نسبت به سرنوشت سیاسی، فرهنگی و اقتصادی یکدیگر احساس مسئولیت کنیم. نتیجه نگران کننده تبلیغات ضد خانواده که در سالهای 1960 تا 1980 میلادی به پایین آمدن جایگاه خانواده و تحقیر نقشهای جنسیتی انجامید، در امریکا به معضلی به نام نسل X منجر گردید. این نسل جدید که در دهههای موج دوم فمینیستی متولد شده و هماکنون سنین جوانی خود را سپری میکنند، نسبت به پدران خود در همین سنین انگیزه کمتری برای مشارکت سیاسی و اجتماعی دارند، درآمد اقتصادی آنان نیز کمتر است و به ارزشهای گروهی کمتر معتقدند.
خانواده در صورتی که به درستی حمایت شود و مهارتهای لازم را فراگیرد، تا حدودی قدرت مراقبت از خود را در برابر تهاجمهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی دارد. در این صورت خانواده از اعضایش حمایت میکند و قوانین از خانواده.
6. خانواده به صورت اصولی نهادی ارزشگراست؛ به این معنا که تلاش میکند تا ارزشهای مورد نظر خود را به نسل آینده منتقل کند. به عنوان مثال یک آموزگار ممکن است انتخاب چگونه زیستن و دوستیابی را به خود دانشآموزان واگذارد و تصمیمگیری در این امور را مسئلهای شخصی تلقی کند، اما از آنجا که والدین فرزندان را ثمره وجود و استمرار حیات خود میدانند، علیالاصول نسبت به امور مهم زندگی فرزند خود بیتفاوت نیستند مگر آنکه قوانین و یا فرهنگ حاکم، آنان را از دخالت در این عرصه بازدارد. از آنجا که ارزشهای مورد نظر والدین در خانواده سنتی، چون دیگرگرایی، قناعت و توجه به ارزشهای ثابت اخلاقی، با ارزشهای مورد نظر نظام سرمایهداری ناهمسوست در دهههای گذشته به ویژه در دهه 60 و 80 میلادی خانواده سنتی آماج سختترین حملات قرار گرفته است.
از دهه 1990 شاهد نوعی بازگشت به خانواده هستیم. این گرایش به خانوادهگرایی را میتوان نوعی بازنگری در خط مشی رادیکال گذشته قلمداد کرد. با سپری شدن سه دهه تبلیغ علیه خانواده و با عیان شدن پیامدهای بیشمار خانهگریزی و خانهستیزی که کلیت خانواده را در معرض تهدید قرار داده است میل به بازسازی خانواده هم در میان اندیشمندان و هم زنان افزایش یافته است چنانکه گفته میشود جامعه امریکا با موج تازهای از تمایل زنان صاحب منصب به خانهداری مواجه شده است.19 این بازگشت را البته نباید بازگشت به خانواده سنتی با تمام مختصات آن دانست.
از سوی دیگر آنچه اخیراً با عنوان خانوادهگرایی به ادبیات فمینیستهای ایرانی راه یافته خانواده مدرن و یا خانواده مدنی است که فاقد سلسله مراتب، تفاوت نقشها و نقشهای ثابت است و فرزندانی تربیت میکند که به ارزشهای مدنی مدرن ملتزم باشند و روابط اعضای خانه بر اساس اصول دموکراتیک برقرار شود.20 بنابراین نباید خانوادهگرایی فمینیستی را دارای مختصاتی مشابه خانوادهگرایی در اندیشه دینی دانست چنین برداشتی از خانوادهگرایی میتواند مورد استقبال نظریهپردازان نظام سرمایهداری نیز واقع شود؛ چون انسانهایی میپرورد که حامل ارزشهای فردگرایانه و مدافع نسبیت اخلاقیاند.
7. امروزه پس از کسب نزدیک به سه دهه تجربه حکومت اسلامی میتوانیم با جرأتی بیش از گذشته به این حقیقت اذعان کنیم که برای آن که اصلاحات اجتماعی و خانوادگی در مسیر مورد نظر اسلام قرار گیرد، نظارت بر قوانین مصوب مجلس به گونهای که شورای نگهبان اعمال میکند، لازم اما ناکافی است. آن چه ضرورت پیش روی ما برای تحقق عینی دین در عرصه حیات خانوادگی و اجتماعی است، انطباق برنامهها و سیاستها با جهتگیریهای معرفتی، اخلاقی و رفتاری مورد نظر دین، علاوه بر انطباق با احکام شرعی است. بنابراین میتوان ادعا نمود که بسیاری از قوانین و رویههایی که از سوی شورای نگهبان خلاف شرع تشخیص داده نشدهاند، به دلیل ناهمسازی با جهتگیریهای دینی خلاف مصالح اجتماعی مسلمین و مصداقی از محرمات حکومتی است. چنان که در برخی کشورهای اروپایی اضمحلال خانواده مرهون تصویب قوانین و اتخاذ رویههایی است که در نگاه اولیه فقهی خلاف شرع هم به نظر نمیرسد. به عنوان مثال کشور سوئد که از نظر استانداردهای حقوق بشر و حقوق زنان در شمار پیشروترین کشورهای دنیاست با بحران فروپاشی خانواده مواجه است. چنان که بیش از 63 درصد اهالی استکهلم تکزیست هستند و 56 درصد متولیدن در این کشور را کودکان نامشروع تشکیل میدهند.21 در این میان اتخاذ سیاستهایی چون ارایه خدمات یارانهای به زنان و مردان جدا شده از یکدیگر، ایجاد مهدکودکهای دولتی بدون اخذ هزینه، تبلیغاتی که کار زن بیرون از محیط خانه را ارزشمندترین فعالیت میداند، سیاستهای حمایت از فزد به جای حمایت از خانواده، سیستم مالیاتی خاص که هر فرد در سنّ کار، حتی زنان، را به انجام فعالیت اقتصادی وادار میکند، در گریز از خانواده تأثیرگذار بوده است؛ حال آن که در یک نگرش محدود که بدون توجه به آموزههای اخلاقی و جهتگیریهای کلی دین به تحلیل میپردازد نمیتوان این مکانیزمها را خلاف شرع دانست. توجه به این نکته از آن رو حائز اهمیت است که میتوان حدس زد که اتخاذ سیاستهای مشابه در برنامههای توسعه نیز کم و بیش چنین آثاری را بر خانواده ایرانی بر جای خواهد گذاشت.
در اینجا میتوان به جنبهای دیگر از موضوع بحث هم توجه نمود. گرچه تلاش شده است تا آموزههای حقوقی دین در موضع برنامهریزی کلان اجتماعی خود را نشان دهد اما نگاهها به آموزههای اخلاقی و تربیتی بیشتر از سطح خرد و توصیههای فردی فراتر نرفته و کمتر میتوان نشانی از سیاستگذاری کلان به منظور اخلاقی شدن جامعه و یا تحلیلی جامع از تأثیرات برنامههای توسعه، سیاستهای اقتصادی، رفتار سیاسی حکومت و نقش روشها و سازمانها بر اخلاق عمومی ملاحظه نمود.
8. تأکید بر نقشهای سنتی، در شرایطی که فرهنگ مسلط اجتماعی با آن هماهنگ نباشد به تضعیف جایگاه خانواده میانجامد و مانعی برای کارکرد آن به حساب میآید چنان که تأکید بر امور مشروعی چون ازدواج موقت و تعدد زوجات در این فرض که فرهنگ عمومی آن را برنتابد به افزایش تعارضهای خانوادگی میانجامد.
از این رو باید اذعان نمود که در میان دو راهی قرار گرفتهایم؛ از یک سو پذیرفتن سلطه فرهنگ بیگانه و از سوی دیگر توسعه تعارضات خانوادگی واجتماعی. در اینجا رسالت اندیشمندان آن است که بتوانند به معادلهای برای تبدیل تهدیدها به فرصتها و اصلاحات فرهنگی به منظور هماهنگی فرهنگ خانوادگی و اجتماعی در مسیرکارآمدی دست یابند.
پرسشها
پیش نیاز اقدامات اساسی در زمینه تحکیم و پویایی خانواده دستیابی به نظریهای است که بتواند جهتگیری اصلاحات را روشن و تحلیل، آسیبشناسی، الگوسازی و برنامهریزی را در مسیر کارآمدی خانواده مقدور سازد. از آنجا که تا کنون اقداماتی اساسی در تولید نظریه اسلامی خانواده انجام نشده است، طرح پرسشهای بنیادین و تکثیر آنها میتواند زمینهای برای تبادل اندیشهها تا شکلگیری یک نظریه باشد. برخی پرسشها هم میتواند مسیری به نقد دیدگاههای موجود بگشاید تا از آنجا بتوان به روشها، نظریهها یا سیاستهای بدیل دست یافت. در اینجا صرفاً به برخی از پرسشها توجه شده است:
1. علت چیست که مطالعات آکادمیک در موضوع خانواده، در کشور ما، پا به پای کشورهای غربی پیش نرفته است و نه تنها در تولید دانش بومی توفیقی نداشتهایم که نتوانستهایم بازتابی از نظریههای نوین علمی مغرب زمین را در کشورمان ملاحظه کنیم؟ به عنوان مثال با آنکه در کشورهای مغرب زمین حوزههای آکادمیک به نسبت قوی در موضوع مطالعات خانواده و ایجاد مقالات و کتابهای متعددی در نقد سیاستهای توسعه و تأثیر آن بر خانواده نگاشته شده است و جریان خانوادهگرایی در میان دانشوران مشاهده میشود، انعکاسی از این جریان را در ایران مشاهده نمیکنیم.
2. به نظر میرسد علوم اجتماعی در کشور ما در یک فضای بومی تنفس نمیکند. متغیرهای مورد بحث در این علوم همان متغیرهای جهانی است و شاخصها هم بومی نشدهاند. به عنوان مثال نقش روابط طایفهای (فامیلی) در تحکیم خانواده چندان مورد بحث واقع نمیشود و آنگاه که به موضوع نقش مذهب در رضایتمندی زناشویی و کارآمدی خانواده پرداخته میشود، بیشتر مذهب به تفسیر سکولاریستی آن مورد بحث است نه مذهبی که در متن جامعه ایرانی جاری است. این معضل چگونه تحلیل میشود و چگونه میتوان به اصلاح آن همت گماشت؟
3. در موضوع حمایت از خانواده، چرا غالباً مطالبات خانواده به مطالبات اعضای آن، از جمله زنان و کودکان، فرو کاسته میشود و خانواده به عنوان یک «کُلّ منسجم» موضوع بحث واقع نمیشود؟
4. غلبه رویکرد پوزیتیویستی و کمّیتگرایانه در حوزه مطالعات خانواده چه پیامدهایی دارد؟ امروزه به رغم آنکه این رویکرد در جامعهشناسی با انتقادات مهمی مواجه شده اما چون شرایط برون رفت از آن فراهم نیست و کماکان همان رویکرد دنبال میشود. برای برون رفت از این مشکل چه باید کرد؟
5. علت چیست که نگاه متخصصان علوم تربیتی کمتر به تأثیرات تربیتی که ساختارهای اجتماعی و نهادها بر افراد میگذارند و اصلاحات کلانی که میتوان به منظور ارتقای تربیت انجام داد، معطوف میشود؟
6. پیوند میان مطالعات آکادمیک خانواده و نیازهای حکومت را چگونه میتوان برقرار نمود؟ به عبارت دیگر مطالعات خانواده چگونه تئوریزه میشوند که بتوانند مشکلات حکومت را حل کنند و به حکومت برنامه ارایه دهند؟ در اینجا نمیتوان مشکل را فقط به حکومت منتسب نمود. نه آکادمیهای علمی چندان دغدغه پرداختن به نیازهای حکومت را داشتهاند و نه حکومت سیاسی روشن برای تعامل با مراکز علمی و ایجاد پیوند میان حوزه نظر و عمل داشته است.
7. دولتمحوری در اصلاحات فرهنگی اجتماعی، از جمله اصلاح خانواده به چه مفهوم آن صحیح و به مصلحت است؟ آیا سیاستهای دولتی باید به سمت گسترش حیطه دخالت دولت در حریم خصوصی جهتگیری شود یا اقتدار خانواده به عنوان یک اصل تلقی و حمایتها به سمت خودکفایی و اقتدار خانواده تنظیم گردد؟ در چند دهه اخیر تردید فمینیستها در تقسیمبندی حوزه خصوصی و عمومی و تأکید بر این نکته که حوزه خصوصی سیاسی است، سبب شد که دولتها حوزه دخالت خود را به خانواده نیز گسترش دهند. با گذشت چند دهه از حاکمیت این نگرش هماکنون چالشهای جدی در مقابل آن ایجاد شده است. از جمله اشکالات آن است که توسعه تصدیگری دولتی میتواند به سلب ابتکار از خانواده و کمرنگ شدن محوریت آن بیانجامد. ثانیاً ایده گسترش حوزه دخالت دولتی بر این پیش فرض استوار است که دولت بهتر از افراد و خانوادههایش تشخیص میدهد که جامعه باید چگونه باشد و اصول اخلاقی که دولتها به آن پایبندند والاتر است؛ حال آنکه معلوم نیست دولتها چقدرصداقت مادرانه و پدرانه دارند و آیا جهتگیری سیاستها و برنامههای دولتی به سمت مقبولیت عمومی آنان است یا به سمت مصالح خانوادگی و اجتماعی؟ برخی نیز معتقدند به دلیل عدم ارتباط چهره به چهره و عمیق و فقدان شناخت و عاطفه، احاله نظارت و کنترل اجتماعی به نهادهای رسمی و آموزههای اجتماعی به مصلحت نیست.22
8. آیا خانواده تحت جبر سازمان اجتماعی و یا جبر تکنولوژیک و غیر قابل کنترل و هدایت است؟ الوین تافلر در کتاب موج سوم با تکیه بر جبر تکنولوژیک معتقد است که تحولات خانواده در دهههای اخیر معلول تحولات تکنولوژیک، از عصر ماقبل صنعتی به صنعتی و از صنعتی به فراصنعتی است و هرگونه تمایل خانواده به بازگشت به شکل و کارکرد گذشته نیازمند بازگشت به وضعیت تکنولوژیک گذشته است که غیر ممکن میباشد. از این رو به نهادهای مذهبی توصیه میکند به جای مقاومت در برابر تغییرات، به مصلحت خودشان است که با آن همگام شوند و آموزههای اخلاقی خود را به نفع تغییرات اصلاح کنند و به عنوان مثال همزیستی خارج از ازدواج، ازدواج دو همجنس، تک زیستی و... را به عنوان بزهکاری قلمداد نکنند.23 بسیاری جامعهشناسان هم بر جبر سازمان اجتماعی
- تاریخ:
- ۱۳۹۹/۰۴/۲۳
- کلمات کلیدی:
مطالب ویژه
آخرین مطالب
سنخبندی عاملیت زنان در جنگ تحت تاثیر روایتهای سیاسی-اجتماعی است
بازنمایی نقش زنان در دفاع مقدس به شرایط اجتماعی روز بستگی دارد
مسئلهمندی پژوهشگر او را در بیان واقعیتهای مگو یاری میکند
در روایت کنشگری زنان صدای قلبشان را بشنویم
زنان انتخاب گر
ارتباط با ما
- آدرس : تهران بلوارکشاورز،خیابان نادری ، کوچه حجتدوست پلاک ۵۶
- تلفـن: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- فکس: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- hawra@wrc.ir






