از فمينيسم جهاني تا فمينيسم ايراني
نگاهي کلگرايانه به جنبش و نظريه فمينيسم در ايران و جهان
نگاه ویژه
ضرورت بحث از فمينيسم
سخن گفتن از فمينيسم و جنبشهاي فمينيستي، سهل و دشوار مينمايد. بخشي از دشواري پرداختن به فمينيسم را ميتوان در تنوع گرايشهاي فمينيستي دانست که گاه این تنوع، در ناحيه نظر و عمل به تعارضهاي جدي کشيده ميشود. درکنار تنوع گرايشها، ميتوان به تنوع برداشتهاي متفاوت و متناقض ازفمينيسم و دستاوردها و پيامدهاي آن نیز اشاره کرد که این از ضرورتهای همه سوانديشي است. بر اين اساس، ابتدا بايد به ضرورتهاي بحث از فمينيسم اشاره کرد که در آن به طور ضمني به بخشي از دشواريهاي گفت و گو درباره این نظریه اشاره ميشود:
1- تفکيک بين آموزههاي فمينيسم و مدرنيته، درباره مسايل زنان و خانواده
مدرنيته به عنوان سبک زندگي و شيوه تفکر مردم سرزمينهاي اروپاي غربي و آمريکاي شمالي از قرن هفدهم شناخته ميشود. تحولات زندگي مردم مغرب زمين بعد از مدرنيته، آنقدر گسترده و عميق است که مورخان غربي تمايل دارند آن را به عنوان نقطه عطف تاريخساز در تاريخ تمدن غربي معرفي کنند. اگرچه مورخان جديدترضن پذيرش تغييرات شگرف مدرنيته، آن را امتداد دورانهاي قبلي تاريخ تمدن غرب ميدانند.(1)
اساس تمدن مدرنيته را ميتوان در سه عنصر گفتمان مدرنيته (روشنگري)، ساختارها و مدل جديد اقتصاد و سياست و در نهايت نهادهاي جامعه مدرن از قبيل دولت و ديوانسالاري خلاصه کرد. تفاوت و تغييرات در هر سه عنصر ذکر شده، تغييرات سبک زندگي مردم مغرب زمين را در مقايسه با دورانهاي ماقبل توجيه ميکند.
طبيعي است تحولات پيشآمده در مدرنيته،روی زندگي فردي و اجتماعي زنان و در نتيجه بر الگوهاي خانواده، تأثيرگذار باشد. تأکيد آموزههاي مدرنيته بر فردگرايي، مرجعيت زدايي، سکولاريسم در کنار ارزشهاي حاکم در اقتصاد جديد که عمدتاً بر مبناي انباشت سرمايه و افزايش توليد شکل ميگرفت، به تدريج جامعه و زنان غربي را به بازنگري در شيوهها و سبکهاي سنتي زندگي زن غربي ملزم کرد.
فمينيسم را ميتوان به يک معنا برآمده از تمدن جديد غربي دانست و به يک معنا ميتوان آن را واکنشي درباره مدرنيته معرفی کرد. توجه به اينکه آموزهها و شعارهاي فمينيستي با مدرنيته نسبت عموم و خصوص منوجه دارد، در دو ناحيه سودمند است:
الف: در بررسي پيامدها و دستاوردهاي جنبشهاي فمينيستي، تأکيد بر آزادي حقوقي، رفاه نسبي زندگي زنان و افزايش فرصتهاي سياسي اجتماعي آنان از جمله مواردي است که دائماً از سوي فمينيستها به عنوان دستاوردهاي جنبش فمينيستي مطرح ميشود. در حالي که ميتوان بسياري از اين دستاوردها را- صرف نظر از اينکه آيا تماماً مثبت يا منفياند- معلول نظام سرمايهداري و حاکميت گفتمان مدرن دانست. در واقع قرن نوزدهم که اوج جنبشهاي فمينيستي موج اولي است، قرن جنبشها و انقلابهاي اقليتي در آمريکا است که جنبش فمينيسم خود متأثر و متأخر از بسياري از اين جنبشها محسوب ميشود.(2) مدرنيته و الگوي اقتصادي آن –سرمايهداري- نيازمند ايدئولوژيستيزي و نفي تعارض اقليتها با نظام مدرنيته است. سرمايهداري غرب بايد درحل مشکل اقليتهاي اجتماعي ازجمله:يهوديان، اقليتهاي نژادي و رنگينپوستان، اقليتهاي اقتصادي از قبيل بردگان و کارگران و اقليتهاي جنسيتي اقدام ميکرد. البته اين امر به معناي آن نیست که ايدئولوژيستيزي و اقليتزدايي مدرنيته، با هيچ گونه مقاومتي از درون نظام سرمايهداري و طبقه اکثريت مواجه نشده است، همچنان که نميتوان نقش مبارزات و پيگيريهاي اقليتهاي ياد شده را در اين زمينه ناديده گرفت؛ بلکه سخن اين است که بسياري از آنچه را فمينيستها به عنوان دستاوردهاي جنبش فمينيستي ميدانند، در حقيقت دستاورد نظام سرمايهداري وگفتمان مدرن است، اگرچه ميتوان با اين گفته «ديويدسون» موافق نبود که همه آنچه فمينيسم در قرن گذشته براي زنان انجام داده، به اندازه اختراع ماشين لباسشويي ارزش ندارد(3). از جمله شواهد چنين امري ميتوان به ديدگاه بسياري از نويسندگان غربي اشاره کرد که اساساً فمينيسم را جنبشي قرن بيستمي ميدانند و مبارزات قرن نوزدهمي زنان غربي را امتداد جنبشهاي درون گفتماني مدرنيته، معرفي ميکنند(4).
ب: اگر چه ميتوان جنبش فمينيسم را حتي در قالب گرايشهاي پست مدرني و پساساختارگرايانه در قالب و فضاي مدرنيته ارزيابي و فهم کرد، با اين حال خطاست که آموزهها، شعارها و اهداف مدرنيته را با آموزهها و شعارها و اهداف فمينيسم يکي انگاشت. توجه به اين امر از آن جهت مفيد است که بسياری ازکساني که سوداي مدرنيته غربي را در سر دارند، با يکي دانستن مدرنيته و فمينيسم، توصيه به پذيرش قرائتهاي معتدل از جنبش فمينيستي را مد نظر قرار ميدهند. در صورتيکه نسل جديد طرفداران ليبرال دموکراسي غربي، به شدت به فمينيسم و آموزههاي آن ميتازند و آن را با الزامات ليبرال دموکراسي ناسازگار ميدانند.(5)
2- تفکيک بين فمينيسم و جريانهاي دفاع از حقوق زنان
در اينکه زنان در طول تاريخ از محروميتها و تبعيضهايي رنج بردهاند-صرفنظر از مصاديق و دامنه آن- شکی نيست، همچنان که با وجود جنبشهاي فمينيستي و توسعه صنعتي همچنان زنان از فقر، تبعيض و خشونت رنج ميبرند و در اصل وجود ناهنجاريهاي جنسيتي ميان کشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه تفاوتي نيست، اگر چه اشکال ظلم و تبعيض و همچنين دامنه آن در سرزمينها و تمدنهاي مختلف متفاوت است.
طبيعي است همپاي وجود نابرابري، ظلم و تبعيض عليه زنان، دفاع از حقوق زنان و مبارزه با نابرابريهاي موجود ميان دو جنس، وجود داشته است. در واقع مبارزه با تبعيض و ستم ريشه در برداشت و تفسير از ستم و تبعيض در جوامع مختلف دارد. وجود برداشتها و تفسيرهايي که در آن فمينيسم و دفاع از حقوق زنان به يک معنا گرفته ميشود، ضرورت بحث و گفت و گو درباره فمينيسم و آموزههاي آن را مضاعف ميکند. تفاوتهاي موجود ميان کساني که بر اساس آموزههاي ديني و انساني از حقوق پايمال شده زنان دفاع ميکنند، با کساني که بر اساس ارزشها و هنجارهاي مدرنيسم و رفتارهاي منازعهجويانه، تلاش برای از میان بردن تمام نمادها و واقعيتهاي تفاوت ميان دو جنس دارند، آنقدر عميق است که ميتوان مصاديق اين دو را براحتي از هم تفکيک کرد.
3- آثارعميق فمينيسم برعينيت و ذهنيت جوامع فعلي
جنبش فمينيستي و آموزههاي آن بسياري از حوزههاي حيات فردي و اجتماعي را تحت تأثير قرار داده است -به برخي از مصاديق اين آثار در ادامه اشاره خواهد شد- بسيار مشاهده شده است کساني که خود از مخالفان فمينيسم محسوب ميشوند در نقد دستاوردهاي فمينيستي يا نقد حوزههايي که تحت تأثير نگاه فمينيستي هستند، با منتقدين همراهي نميکنند. به نظر ميرسد همراه کردن اين گروه مستلزم تبيين شفاف آموزههاي فمينيستي وآثار اجتماعي آن است. در کنار اين مهم رصد گروههاي بدون تابلوي فمينيستي، نيازمند فهم عمومي جامعه ازاهداف و آرمانهاي فمينيستي است که توسط اين گروهها پيگيري ميشود.
ويژگيهاي عام فمينيسم غربي
گفته شد يکي از مشکلات بحث و گفت و گو از فمينيسم وجود گرايشهاي متنوعي است که گه گاه مواضع متعارض و متناقضي را نمايندگي ميکنند. بنابراين سخن گفتن از فمينيسم به گونهاي که تمام گرايشها و آموزههاي آنان را پوشش دهد اگر چه به خودي خود امري دشوار است، در اهداف اين نوشته هم نميگنجد. با اين حال ميتوان گزارههاي مشترکي را درباره اهداف، آرمانها، روشها، آموزهها، خاستگاهها و پيامدهاي جنبش فمينيستي بيان کرد.
1-نفي تمايزهاي جنسيتي
يکي از آموزههاي محوري بسياري از جريانهاي فمينيستي، نفي تمايز ميان زن و مرد در پذيرش نقشها و کارويژههاي اجتماعي است. تقريباً ميتوان گفت تمام جنبشها و گرايشات فمينيستي، تقسيم کار اجتماعي ميان دو جنس را با عنوان کليشههاي جنسيتي نفي ميکنند. پروژه نفي تمايز ميان دو جنس در پذيرش نقشهاي اجتماعي را از «ماري ولستنکرافت» تا فمينيستهاي قرن بيستمي، ميتوان رديابي کرد. اگر چه ادبيات مبارزه با کليشههاي جنسيتي در طول 200 سال تاريخ جنبش فمينيسم، تنوع و پيچيدگيهاي خاص خود را يافته است، اما شاه بيت تمامي اين ديدگاهها آن است که صرف نظر از کارکردهايي که به اندام فيزيکي دو جنس بازگشت ميکند، هيچ رفتار لزوماً مردانه يا زنانهاي که ريشه در طبيعت دو جنس دارد، قابل پذيرش نيست.
از آنجا که خانواده، مهمترين نهادي است که بر اساس تمايز رفتارهاي زنانه و مردانه شکل گرفته است، از منظر فمينيستي اين نهاد يا به تصحيح الگو نيازمند است يا اساساً نيازمند انقلاب و ساختارشکني است.
آنچه در اين ميان اهمیت دارد، آن است که طرفداران جنبش فمينيسم به جاي اقامه شواهد بر صدق اين مدعا، تلاش خود را عمدتاً به ايجاد اجماع بر نفي تمايز رفتاري ميان دو جنس و فرهنگي دانستن الگوهاي تفاوت رفتاري، معطوف نمودند و در عين حال به نهادينه کردن اين ايده در متون حقوقي و آموزشي اقدام کردند. به عنوان نمونه يکي از مهمترين اسناد بينالمللي درباره حقوق زنان «کنوانسيون محو کليه اشکال تبعيض عليه زنان» است. در ماده يک اين کنوانسيون که مفاد آن در بسياري از کنوانسيونهاي ديگر بينالمللي تکرار شده است، آمده است:
عبارت «تبعيض عليه زنان» در اين کنوانسيون به معني قائل شدن هر گونه تمايز، استثناء يا محدوديت بر اساس جنسيت است.
از تأمل در اين کنوانسيون و متون مشابه آن به دست ميآيد، اگر چه امروزه، ايده نفي تمايزهاي جنسيتي با چالشهاي مهمي روبهرو است؛ اما بسياري از متون بينالمللي هنوز اين ايده را پيگيري ميکنند.
با وجود نزاعهاي فراواني که ميان گرايشهاي فمينيستي بر سر معضل تفاوت يا تساوي ميان دو جنس وجود دارد، هيچ کدام از گرايشهاي فمينيستي از شعار نفي رفتارها و نقشهاي خاص زنانه و مردانه، کوتاه نيامدند.
در کشور ما، در مواجهه با اين ايده دو گونه رفتار قابل تأمل است: نخست ديدگاه کساني است که با قدر مسلم دانستن ايده مشابهت نقشها و نفي تمايز نقشها و رفتارها ميان دو جنس و يا به تعبير فمنينيستي، نفي کليشههاي جنسيتي، تلاش ميکنند نوعي اجماع داخلي به نفع اين ايده ايجاد کرده و فضاي گفت و گو و ترديد را در اين باره سد کنند. اين گروه يکي از مهمترين راهبردهاي جنبش فمينيستي- يعني نفي کليشههاي جنسيتي در آموزش – را درساليان گذشته و در بازبيني کتب درسي اجرا کردند.
گروه دوم، اما به دليل عدم درک درست از شعارهاي فمينيستي، اگر چه در مرحله شعار و ايده، به نفي تمايز رفتارهاي زنانه از رفتارها و نقشهاي مردانه نميپردازند؛ اما در مرحله عمل ايدهها و برنامههايي را پيگيري ميکنند که نتيجه آن نفي تمايز در رفتارهاي اجتماعي است که در واقع مهمترين راهبرد جنبش فمينيسم است.
2- تبعيض و ستم تاريخي
يکي ازادعاهای جنبش فمنيستي، مخصوصاً در ميان جنبشهاي فمينيستي موج دوم به بعد، ايده تبعيض و ظلم تاريخي بر عليه زنان و نظريه ستم جنسي است. در اينکه مصاديق تبعيض و ستم از ديدگاه فمينيستي چيست؟ ميان فمينيستهاي گرايشهاي متفاوت توافقي نيست؛ اما در اصل پذيرش ستم و تبعيض جنسي بر عليه زنان در طول تاريخ بشريت جز در زمان مادرسالاري اوليه، توافق وجود دارد. البته جاي اين سئوال باقي است که بر اساس کدام منطق و شاخص، الگوهاي متفاوت رفتار با زنان در جوامع مختلف، با تمدنها و نظامهاي ارزشي متفاوت، مصداق تبعيض يا ظلم ارزيابي ميشود؟
3- مادرسالاري اوليه و فمينيسم تاريخي
يکي از ويژگيهاي گفتمان فمينيستي را ميتوان تاريخسازي ايدئولوژيک دانست. طبيعي است زنان به واسطه دارا بودن برخي ويژگيهاي آسيبپذير، در طول تاريخ رنجها و مرارتهايي را متحمل شدهاند؛ اما آنچه را ميتوان از آن به عنوان تاريخسازي ايدئولوژيک ياد کرد، نوعي تاريخ سازي متناقض و در عين حال جزم انديشانهاي است که با الزامات پژوهشهاي تاريخي، هماهنگي ندارد.
يکي از مهمترين اين تاريخسازيها، نظريه مادرسالاري اوليه است. اين نظريه که توسط مردمشناسان قرن نوزدهمي به خصوص «مورگان» در کتاب جامعه باستان پايهگذاري شد، بر اين امر تأکيد داشت که برابري خواهي بر جوامع اوليه حاکم بوده و هيچ يک از نابرابرهاي جامعه امروزي که بر پايه خانواده، مالکيت خصوصي و دولت پايهگذاري شده است، وجود نداشته است. همچنين جوامع اوليه، جوامعي مادرسالاري بوده که زنان در توليد و زندگي اجتماعي، جايگاه رهبري را به دست داشته و از ارج و ارزش بسياري برخوردار بودند.(6) به تدريج و با جايگزيني اقتصاد کشاورزي به جاي اقتصاد شکار، سيستم مادرسالاري به تدريج به سيستم پدرسالاري تبديل شد. مجموعه مدعيات مردمشناسان قرن نوزدهمي آثار مهمي بر ديدگاههاي مارکسيستي و فمينيستي گذاشت. در واقع کتاب «منشأ خانواده و دولت» نوشته انگلس که مانيفست فمينيسم مارکسيستي به شمار ميرود، چيزي جز بازگو کردن ديدگاههاي «مورگان» و ساير مردمشناسان قرن نوزدهمي نيست. تأکيد بر طبيعي نبودن کارکرد خانواده يکي از مهمترين نتايج ديدگاههاي «مورگان» است که در کتاب انگلس به تناوب مورد تأکيد قرار ميگيرد. تلاش فمينيستها براي خوانشهاي فمينيستي از اسطورههاي عصرماقبل کشاورزي، در راستاي هم اين نگاههاي مردمشناسانه توجيه ميشود.
درباره ادعاي مادرسالاري اوليه فمينيستها، نکاتي قابل تأمل مينمايد. نخست آنکه، بسياري از مردمشناسان قرن بيستمي کارهاي مورگان و ديگر همفکرانش را فاقد وجاهت علمي دانستهاند.(7) البته طبيعي است که کساني چون «ايولين ريد» اين مناقشات را نپذيرند و همچنان از علمي بودن ديدگاههاي مورگان دفاع کنند.
از سوي ديگر اين ادعاي فمينيستها که در جوامع اوليه مادرسالاري وجود داشته، با ادعاي مردمشناسان مبني بر کمونيسم اوليه و اشتراکي بودن جوامع ماقبل تمدني، ناسازگار است. به فرض بسندگي شواهد تاريخي، آنچه از تحليل وضعيت زندگي ماقبل کشاورزي به دست ميآيد، نوعي مسئوليتپذيري مضاعف زنان در مقابل آزادي و بيمسئوليتي مردان را تداعي ميکند. در واقع پذيرش وجود سيستم مادرسالاري در جوامع خشن و نيمه وحشي عصر شکار با در نظر گرفتن آسيبپذيريهاي جسمي زنان در کنار برتري نيروي بدني مردان، امري تکلف آميز به شمار ميآيد.
نوع ديگري از تاريخسازي فمينيستها را ميتوان در فرايند تاريخسازي آنان براي جنبش فمينيسم جستجو کرد. فمينيستها با فمينيستي دانستن تمام حرکتهاي اعتراضي بر عليه پايمال شدن حقوق زنان، تلاش دارند براي اين جنبش، تاريخي چند صد ساله درست کنند. به عنوان نمونه در کتاب «فمینیسم؛قدم اول» تلاش ميشود تا برخي نگاههاي انتقادي به روابط ميان زنان و مردان را به نفع تاريخ فمينيسم مصادره شود(8)يا اخيراً کتاب شهر زنان اثر کريستين دوپيزان با عنوان نخستين اثرفمينيستي در داخل کشور منتشر شد(9)در حالی که مطالعه محتوای این کتاب، بیانگر آن است که کتاب که در قرن چهاردهم میلادی نوشته شده است از آموزهها و عناصر فمینیستی خالی است و عمدتا درصدد بیان چهره های موفق و شاخص زنان غرب است. مصادره به مطلوب کردن تمام تحرکات اجتماعي و اعتراضي زنان در سراسر جهان و در عصر حاضر بخشي از پروژه تاريخ سازي ايدئولوژيک فمينيستها محسوب ميشود. «مانوئل کاستلز» با بيان اقدامات صورت گرفته در راستاي دفاع از حقوق زنان و در اعتراض به وضعيت زنان، اين قبيل اقدامات را حرکتهاي فمينيستي قلمداد ميکند.(10)
4- برابري
برابري را مهمترين شعار و مهمترين هدف جنبشهاي فمينستي ميدانند. اگر چه شعار برابري در گرايشهاي فمينيسم، پست مدرن و راديکال از محوريت کمتري برخوردار است، اما اين امر بيشتردر يأس جنبشهاي فمينيستي از تحقق برابري ريشه دارد. استدلال فمينيستها بر برابري، عمدتاً ريشه درسکولاريسم اوليه مدرنيته و فردگرايي دارد. تأکيد گفتمان مدرنيته بر محوريت فرد، در برخورداري از حقوق و ارزشهاي برابر، دير يا زود، جامعه زنان را نيز مخاطب خواهد ساخت. اگر فرد، موضوع برخورداري از حقوق و فرصتهاست، چرا اين حق از جامعه زنان که نيمي از جامعه انساني را شامل ميشوند، دريغ داشته شود؟
حاکميت ارزشهاي نظام سرمايهداري که بر اساس آن ارزشهاي انساني و اجتماعي در انباشت سرمايه، قدرت توليد و درآمدزايي، تبلور مييابد، مهمترين عرصه دستيابي به برابري را، برابري در کسب ثروت و قدرت مادي معرفي مينمايد. سيري در تاريخ پرفراز و نشيب فمينيسم به خصوص از سالهاي1920 به بعد، گوياي آن است که فراز و نشيب جنبش فمينيستي، نسبت کاملاً معناداري با سياستهاي اقتصادي اجتماعي دولتها در مواجهه با مسايل زنان دارد. با بهبود وضعيت اقتصادي يا سياستهاي حمايتي دولتها از زنان و نيروي کار آنان، اعتراضات اجتماعي زنان کاهش یافته و اقبال به جنبشهاي فمينيستي کمتر ميشود. طبيعي است با کاهش حمايتهاي اقتصادي دولتها و وجود فشارهاي معيشتي براي زنان، اعتراضات اجتماعي زنان و جنبشهاي فمينيستي قدرت ميگيرد(11).
نکتههاي ارزشمندي در نقد برابري خواهي فمينيستي بيان شده است، اما آنچه در اين ميان کمتر بدان توجه ميشود، تأثير ساختارهاي اجتماعي،اقتصادي و حقوقي است که به برابري خواهي دامن ميزند. توجه به خاستگاههاي تاريخي فمينيسم چه در موج اول و چه در موج دوم، آرمان برابريخواهي فمينيستي را توجيه ميکند.دوران قبل از موج اول فمينيسم در غرب، به تعبير فمينيستها، دوران فرودستي زنان محسوب ميشود. بر اساس گزارشهاي تاريخي، نظامي از تفاوتهاي حقوقي ميان دو جنس در جوامع قرون وسطايي وجود داشته که تا ابتداي دوران اقتصاد سرمايهداري نيز دوام پيدا کرده است. با اين حال تفاوت در نظام حقوقي در سرزمينهاي غربي قبل از مدرنيته، مستند به عرفهاي فرهنگي و حقوقي بوده است و به همين دليل در سرزمينهاي مسيحي و قرون وسطايي، عرفهاي متغيري از روابط حقوقي به طور عام و روابط ميان زن و مرد به طور خاص وجود داشته است. کليساي مسيحي اگرچه حافظ اين عرفها در سرزمينهاي متفاوت است؛ اما به دليل شريعت گريز بودن مسيحيت پاپي، اين عرفها هيچ گاه از مشروعيت ديني به معناي خاص، برخوردارنبوده است. نکته ديگر آن است که به رغم گزارشهاي افراط گونه از فرودستي زنان در جوامع غربي، برخي از گزارشها حاکي از آن است که وضعيت زنان در دوره پيشامدرن، آنچنان که فمينيستها ميگويند، سخت و طاقتفرسا نبوده است. اين گروه معتقدند: ازدواج در برخي سرزمينهاي غربي در دوران پيشامدرن به مراتب مساوات طلبانهتر از دوران صنعتي شدن بوده است(12). گروه ديگري از مورخان با خوشبينانه دانستن اين تحليل، معتقدند، صنعتي شدن در واقع، تبديل سلطهپذيري زنان از سلطه مردان در خانه به سلطه مردان در محيط کار است(13)
به هر تقدير با حاکميت يافتن گفتمان مدرن و اصول بنيادين آن، همچون فردگرايي، در واقع اين گفتمان مدرنيته بود که ايده تساوي خواهي را دامن زد. تساوي طلبي مدرنيته و فمينيسم موج اول تا 1920 برابري کامل حقوقي ميان دو جنس را به ارمغان آورد. ويژگي نظام برابري طلب ميان دو جنس، برابري مطلق حقوق ميان دو جنس در همه عرصهها حتي خانواده و امور جاري آن است.
وجود فرهنگها و عرف خانوادهگراي غربي و وقوع جنگهاي جهاني اول و دوم، آشکار شدن پيامدهاي تساويطلبي مطلق ميان زن و مرد را به تأخير انداخت. با خاتمه جنگ جهاني دوم و رکود اقتصادي پس از جنگ، اخراج زنان از مشاغلي که در زمان جنگ به دست آورده بودند، شروع شد. تبعيض در مشاغل، آزار و اذيت جنسي، درآمد کمتر در مقايسه با مردان براي انجام کار مشابه، ارتقاء نيافتن زنان و عدم تصدي مشاغل بالاتر، بخشي از مشکلات زنان در عرصه عمومي و اقتصاد دانسته شده است(14). اين در حالي است که زنان به واسطه گرايشهاي طبيعي و عرفهاي اجتماعي، همچنان بخش مهمي از کارهاي خانگي را که گاه بالغ بر چهل ساعت در هفته بود، تحمل ميکردند.
گفتمان مدرن، فردگرايي را هم مناط حقوق وهم معيار مسئوليت ميداند. حاکميت نظام حقوقي تساوي طلبانه و مسئوليتخواهي فردگرايانه، در کنارمساوي نبودن مسئوليتها و تکاليف در خانواده و روابط ميان دو جنس، فضاي شکنندهاي براي جامعه زنان ايجاد کرد که نتيجه آن اوج گرفتن جنبش فمينيستي در دهه 1960 تا 1980 است. جنبش فمينيسم از يک سو ايده برابري، -برابري غايتگرايانه- را دنبال ميکرد و از سوي ديگر خانوادهستيزي را سرلوحه عمل خود قرار داد، زيرا خانواده در سادهترين تعبير، فرصت دستيابي به برابري در نتايج را به تأخير مياندازد.
5- تبعيض مثبت
موضوع نابرابري و ستم را از منظر ديگري نيز ميتوان تحليل کرد. آرمانشهر فمينيستي، از نگاه گرايشهاي متفاوت فمينيستي چه ويژگيهايي دارد؟ به عبارت ديگر چه زماني ميتوان جنبش يا انقلاب فمينيستي را تمام شده دانست؟ به تعبير«جينفريدمن» تساوي ميان دو جنس در ناحيه فرصتها است يا در ناحيه نتايج(15)؟
ايده برابري حقوق و فرصتها ميان دو جنس که عمدتاً در طول موج اول فمينيسم، توسط فمينيستهاي ليبرال تبليغ ميشد، به برقراري تساوي حقوق و فرصتهاي آموزشي، سياسي و اقتصادي ميان زنان و مردان تا سال 1920 منجر شد. با اين حال از دهه60، قرن بيستم دوباره جنبش فمينيستي- اين بار پر قدرتتر و متنوعتر- به ميدان آمد و با بيان اينکه منشأ فرودستي يا ستم بر عليه زنان را بايد در عناصر پيچيدهتري از قبيل زبان، فرهنگ و نظام سلطهي پدرسالارانه جستجو کرد، برابري حقوق و فرصتها را براي برابري ميان دو جنس کافي ندانست.تأکيد عمده فمينيستها بر وجود ستم و تبعيض عليه زنان در نيمه دوم قرن بيستم به رغم وجود ساختارهاي حقوقي تساويگرايانه و نهادينه شدن اعطاي فرصتهاي مساوي به دو جنس، در کشورهاي غربي-اروپاي غربي و آمريکاي شمالي- به عدم برابري زنان در مشاغل عالي مديريتي و پردرآمد ومناصب عالي سياسي، عدم رعايت عدالت در پرداخت حقوق به زنان و مردان در مشاغل مشابه و مضاعف شدن فشار کاري به دليل به عهده گرفتن وظايف و مسئوليتها در دو حوزه عمومي-بيرون از خانه- و خصوصي-خانواده و در قالب نقش مادري و همسري- برگشت ميکند.
جنبش فمينيستي اقدامات چند لايهاي را در بهبود وضعيت زنان در موج دوم آغاز کرد. نخست اجبار کارفرمايان -که عمدتاً کارفرمايان خصوصي را شامل ميشوند- به رعايت الگوهاي تساويگرايانه در جذب زنان، ارتقاء شغلي و پرداخت حقوق و مزاياي برابر، در شرايط مساوي ميان دو جنس است. در لايه بعدي و با مشاهده عدم تساوي ميان دو جنس در ناحيه نتايج، جنبش فمينيستي ايده «تبعيض مثبت»(16) را مطرح کرد. تبعيض مثبت به مجموعه اقدامات و سياستهايي گفته ميشود که امتيازات و برخورداريهايي را بر گروههاي اقليت و يا در معرض آسيب، در نظر ميگيرد تا امکان رقابت و برخورداري از فرصتهاي برابر براي گروههاي اقليت و يا در معرض آسيب، تأمين شود.
تبعيض مثبت براي زنان از دو جنبه قابل تصوير است. نخست، آنکه زنان به دليل ويژگيهاي خاص بدني و وظايف خاصي که از اين جهت برعهده ميگيرند، بايد مورد حمايت قرار گيرند. بارداري، زايمان و مراقبتهاي بعد از زايمان از قبيل شيردهي و سرپرستي کودکان در دورههاي زماني خاص، ايجاب ميکند که مادران ازفرصت مرخصيهاي تمام وقت، يا پاره وقت برخوردار گردند. اين صورت از تبعيض مثبت، در بسياري از کشورهاي جهان در حال حاضر وجود دارد، حتي کشورهايي که تفکرات فمينيستي کمتر در آنها رسوخ پيدا کرده است.
نوع ديگري از تبعيض مثبت را جنبشهاي فمينيستي پيشنهاد ميکنند که برخورداري زنان از اينگونه تبعيضهاي مثبت، به جاي آنکه ريشه در تفاوتهاي جنسي و کارويژههاي مربوط با جنس زنان از قبيل بارداري، زايمان و شيردهي داشته باشد، در نابرابري موقعيت زنان در مقايسه با مردان در برخورداري از مناصب سياسي و مديريتي -ثروت و قدرت- ريشه دارد. در آمريکا کارفرمايان ملزم هستند حداقل يک سوم از کارمندان خود را از ميان زنان انتخاب کنند تا از برخي معافيتهاي مالياتي برخوردار شوند. يا در فرانسه حمايتهاي مالي از احزاب سياسي از سوي دولت به معرفي مساوي نامزدها از ميان دو جنس منوط گرديد(17). صرف نظر از اينکه هيچکدام از اين اقدامات با وجود موفقيتهاي نسبي در دستيابي به اهداف فمنييستي، به تحقق کامل آرمانهاي فمينستي نينجاميده است، جاي اين سئوال باقي است که اولاً بر اساس کدام منطق، سياست «تبعيض مثبت» قابل توجيه است؟ آيا ميتوان در فرض عدم وجود شرايط برابر، سياست تبعيض مثبت را هنوز عادلانه دانست؟ ثانياً با وجود پذرش سياست تبعيض مثبت و منطقي دانستن آن، در چه نقطهاي سياست «تبعيض مثبت» پايان ميپذيرد؟ از تحليل پاسخهاي فمينيستي ميتوان دريافت کرد که جنبش فمينيستي، اکنون به جاي دستيابي به فرصتهاي برابر،خواهان دستيابي به نتايج برابر است:
تبعيض مثبت را نميتوان سياستي در جهت برابري در کوتاه مدت تلقي کرد، زيرا دقيقاً همانگونه که از نام آن بر ميآيد و مشخص است، لااقل در دوران گذار، اين سياست در پي آن است که دسترسيها را در يک جهت افزايش و در جهت ديگر، کاهش دهد. بنابراين موقعيتهايي نابرابر، ايجاد ميکند؛ اما اين امر در دراز مدت و شايد با تعبيري «غايتگرايانه» بايد به موقعيتهاي برابر و متوازن برسد. بنابراين به طور خلاصه ميتوان گفت که نابرابري نامشروع و غير قابل دفاعي که در توزيع امتيازات اجتماعي، ميان گروهها وجود دارد، به دليل عدم امکان جبران آن در روندهاي طبيعي با توزيع، نياز به سياستهاي «تبعيض مثبت» را ايجاد ميکند تا در نهايت توزيع عادلانه به دست آيد(18).
معتقدان به سياست تبعيض مثبت با پذيرش اينکه تبعيض مثبت، در ابتدا به شايستهسالاري، ضربه ميزند، مدعي هستند که در نهايت، سياست تبعيض مثبت به شايستهسالاري خواهد انجاميد. با اين حال برخي فمينيستها سياست تبعيض مثبت يا تبعيض موجه را نيز براي اهداف فمينيستي که همان کسب تساوي کامل است، کافي نميدانند. به ادعاي «مگيهام»، دولتها از تبعيض مثبت براي ساختن سدي نهادينه شده جهت مقابله با خواستههاي زنان استفاده ميکنند(19) و «مري ديلي» معتقد است، تبعيض مثبت سياستي است که زنان را در ادامه مبارزات فمنينيستي دلسرد ميکند(20).
6- اعتراضي بودن جنبش فمينيسم
ازدیدگاه ايدئولوژيک، يکي از ويژگيهاي جنبش فمينيسم، اعتراض يا نارضايتي آن است. صرف نظراز بيان احساسي و خشن طرفداران اين جنبش، نوعي نارضايتي رو به تزايد در بيانات فمينيستها به وضوح مشاهده ميشود. صرف نظر از دوره ادعايي مادرسالاري اوليه، فمينيستها از وضعيت زنان در طول تاريخ ناراضي هستند. اين نارضايتي حتي با دستيابي دورهاي فمينيستها به برخي از اهداف و خواستهها، به جاي کاهش، دائماً در حال افزايش است.
بخش اعظم اين نارضايتي را در تحليل منشأ تبعيض عليه زنان، در گرايشهاي متفاوت فمينيستي و در راههاي برونرفت از فرودستي زنان که توسط فمينيستها ارايه شده، ميتوان رديابي کرد. فمينيستها در بيان عوامل نابرابري و ستم جنسي از محدوديتهاي زنان در عرصه فرهنگ و قانون و وجود رسوم سنتها و کليشههاي فرهنگي خانواده و مالکيت خصوصي به، عوامل زيستي، اسطورههاي فرهنگي و زباني به عنوان مهمترين عوامل نابرابري و تبعيض يا ستم جنسي رسيدند(21). توجه به عوامل ذکر شده گواه اين امر است که به موازات دستيابي فمينيستها و جامعه زنان غربي به برخي از اهداف پيشبيني شده، تحليل فمينيستي از عوامل ستم و تبعيض راديکالتر ميشود.
اين تغيير وضعيت را در راهبردهاي فمينيستي نيز ميتوان مشاهده کرد. در حاليکه عمده راهبردهاي فمينيستي در موج اول، عبارت بود از تلاش براي کسب حقوق و فرصتهاي برابر، به تدريج راهبردهايي ازقبيل اجتماعي کردن نقش مادري و کارخانگي، توسل به تکنولوژي توليد مثل براي پيشگيري از بارداري، منسوخ کردن مادري و خانواده، انقلاب جنسي و حذف تمام جنبههاي مؤنث بودن، ترويج حس خواهري ميان زنان به هدف جداسازي مردان از زنان و سياسي کردن عرصه خصوصي، جايگزين راهبردهاي پيشين شدند.
تحليل اينکه چرا مواضع فمينيستي به تدريج راديکالتر ميشود، در حوصله اين نوشته نيست؛ اما به طور خلاصه ميتوان به عدم امکان تحقق برابري درميان دو جنس، به عنوان يکي از مهمترين علل راديکالتر شدن مواضع جنبش فمينيسم اشاره کرد.
7- فقدان طرح جامع و ديدگاههاي اثباتي
انتقادي بودن جنبش فمينيسم يکي از ويژگيهاي بارز جنبش و نظريه فمينيستي است. وجود گفتمانهاي انتقادي يکي از ويژگيهاي فرهنگ مدرن است با اين حال برخي جنبشهاي انتقادي به طراحي و نظريهپردازي براي برون رفت از وضعيتهاي مورد انتقاد مبادرت ميکنند. در مورد جنبش فمينيسم، يکي از اشکالات مهم غلبه فرهنگ انتقادي و رويکردهاي سلبي است. اين مشکل هم در ناحيه نظريهپردازي و هم در ناحيه برنامهها و سياستهاي پيشنهادي خود را نشان ميدهد.
مهمترين اشکالي که از اين رهگذر به جنبش فمينيستي وارد ميشود، آن است که این جنبش هيچ گونه طرح جامع و روشني براي بسياري از مسايل حياتي زندگي زنان ندارد. تنظيم و ترسيم رابطه ميان زنان و مردان در تمام ابعاد فردي، خانوادگي و اجتماعي يکي از انتظارات معقول و منطقي از جنبشها و نظريات فمينيستي است.
از جنبش فمينيستي اين انتظار می رود که، در عين نقادي وضعيت فرودستي و ساختارهاي تبعيض آميز، برنامهها وسياستهايي را پيشنهاد کند که زنان در ساحت فرديت، از زنانگي خود احساس رضايت کنند، مرزها و تفاوتهاي زنانگي ازمردانگي را بازشناسند، اهداف و آرمانهاي مخصوص به خود داشته باشند، عواطف، غرايز و نيازهاي عاطفي خود را پاسخ بگويند و در عين حال ترسيمي روشن از روابط غير تخاصمي با مردان، به منزله جنس مخالف برسند. در بعد خانوادگي نيز اين انتظار وجود دارد که الگويي از روابط زن و مرد در خانواده طراحي شود که بر اساس آن هر کدام از دو جنس به تعهد انساني خود در زمينه بقاي نسل، تربيت و مراقبت از فرزندان عمل کنند، نيازهاي عاطفي و غريزي خود را در حريم خانواده و در چارچوب اخلاقيات تأمين کنند و در نهايت تقسيم نقشها و وظايف به گونهاي باشد که بتوان از آن الگويي کارآمد با قابليت فراگيري حداکثري ارايه کرد.
در بعد اجتماعي نيزاين انتظار وجود دارد که الگوي پيشنهادي فمينيستي از مشارکت سياسي، اجتماعي و اقتصادي زنان به گونهاي باشد که با هنجارها و الگوهاي طراحي شده در ابعاد فردي و خانوادگي تعارض نداشته باشد.
در کنار انتظارات ياد شده، فهرست بلندي از نظريات و مفاهيم توليد شده، گفتمان فمينيستي قابل ملاحظه است که کارکرد عمده آن نقد وضعيت حال و گذشته زنان است. تعابيري از قبيل مردسالاري، کليشههاي جنسيتي، ستم جنسي، خشونت جنسي، مرد محوري، سلطه، سرکوب ... که قسمت مهمي از ادبيات و گفتمان فمينيستي را نمايندگي ميکند، بيانگر غلبه رويکرد اعتراضي، انتقادي، سلبي و خشن اين جنبش و نظريه است.
با اين حال گفتمان فمينيستي در مواردي، اقدام به مفهوم سازي و نظريهپردازيهاي اثباتي نيز نموده است، اگر چه شأن گرايشهاي فمينيستي در اين ميان يکسان نيست. به عنوان مثال، فمينيسم ليبرال به دليل اتخاذ رويکرد ليبرالي و بهرهمندي از غناي تئوريک گفتمان مدرن، توانسته است طرحهاي ايجابي و عملياتي بيشتري را در مقايسه با ساير گرايشهاي فمينيستي ارايه کند. با اين حال در طرحهاي ايجابي و عملياتي جنبش فمينيستي نيز فقدان نگاه و برنامه همهسونگر با ويژگيهاي ياد شده به خوبي مشهود است.
فمينيسم ليبرال با پيگيري جامعه دو جنسيتي، جامعه آرماني خود را جامعهاي ميداند که اعضاء آن فقط از نظر جسمي مؤنث يا مذکرند و به لحاظ پذيرش رفتارهاي اجتماعي جنسيت و رفتار متمايزي از خود بروز نميدهند. براي تحقق چنين آرماني، درخواست دستمزد مساوي، حقوق برابر، دستيابي به فرصتهاي آموزشي، رفاهي يکسان مهمترين برنامههاي پيشنهادي فمينيستهاي ليبرال است. افراط و تقليلگرايي در برنامهها و آرمانهاي فمينيسم ليبرال، مورد انتقاد گرايشهاي ديگر قرار گرفته است. عصاره بيشتراين انتقادات به اين امر بازگشت ميکند که فمينيسم ليبرال در نهايت به دنبال تحقق ارزشهاي مردانه و تسري آن به زنان، بدون کم و کاست است. گويي نقطه عزيمت فمينيسم ليبرال، رشک موقعيت مردانه است(22) به اين معنا ميتوان گفت فمينيسم ليبرال، ترسيم روشني از آرمانهاي خود ندارد که بر اساس آن زنان در عين حفظ و دستيابي به ارزشهاي زنانه و پرداختن به مسائلي غير از قدرت و ثروت، بتوانند از موقعيتهاي فرودستي خارج شوند.
فقدان نگاه همهجانبهنگر در گرايشهاي افراطي موج دوم -فمينيسم راديکال، سوسيال و مارکسيستي- به مراتب ملموستر است. توجه افراطي به حوزه ثروت، قدرت و مشارکت اجتماعي، سياسي و اقتصادي بسياري از نيازها و مسائل احساسي و فردي را ناديده گرفته است. نياز به مادري، نيازهاي غريزي و احساسي، تعهد انساني زنان در برابر جامعه، بخشي از مسايلي است که الگوهاي فمينيستي موج دومي طرح روشني براي آن ندارند.
8- رويکرد انتقادي به خانواده
مناسبات جنبش فمينيسم و خانواده را در دو سطح ميتوان تحليل کرد: سطح نخست ديدگاه و نظريههاي فمينيستي درباره خانواده است و سطح دوم پيامدهاي نظريات و برنامههاي فمينيستي بر ساختار خانواده است. مطالب مربوط به اين بخش را در ادامه پي خواهيم گرفت، اما درباره ديدگاه و نظريات فمينيستي درباره خانواده ميتوان گفت، جنبش فمينيسم با انتقاد از خانواده و نقشهاي وابسته به آن حرکت خود را آغاز ميکند. طبيعي است که انتقادات فمينيستي از نهاد خانواده، مانند بسياري موضوعات ديگر از مواضع ملايمتر آغاز و به مواضع افراطيتر کشيده شده است. انتقاد اوليه فمينيستها که عمدتاً توسط فمينيستهاي ليبرال بيان ميشود، حصر نقشآفريني اجتماعي زنان به ايفاي نقش در قالب نقشهاي مادري و همسري است. به عقيده چهرههاي شاخص اين گروه، زنان بايد از تعلق خود به خانواده بکاهند و با اين باور که خانه جايگاه مناسبي براي زنان است، مقابله کنند(23).
اما به موازات افراطي شدن مواضع انتقادي جنبش فمينيسم، انتقاد از خانواده در ادبيات فمينيستي نيز، شدت مييابد. از نظر فمينيستهاي مارکسيستي، منشأ ستم بر زنان، نظام خانواده است، يعني ايدئولوژي خانوادهخواهي و ساختارهاي اجتماعي مناسب با آن. ايدئولوژي خانواده خواهي، نظام طبيعي تقسيم کار را سبب ميشود که در آن مرد، تأمين کننده منابع مادي و زن تيماردار و تأمين کننده خدمات رايگان است(24).
نفي و نقد خانواده در ادبيات فمينيسم راديکال و سوسيال نيز مشاهده ميشود:
ازدواج هميشه مسئلهاي يک جانبه بوده است که به شکلي نابرابر بر دو جنس تحميل شده است، مرد با ازدواج همه چيز را به دست ميآورد و زن همه چيز را از دست ميدهد. قانون استبدادي و حاکميت شهوات از آن مرد است و انقياد بردبارانه و فروتنانه و اطاعت محض صرفاً مناسب زن تلقي ميشود.
نقد و نفي خانواده در ادبيات فمينيستي به نقشهاي وابسته به نهاد خانواده نيز سرايت ميکند. جنبش فمينيستي درنقد نقشهاي وابسته به نهاد خانواده نيز به صورت مرحلهاي و پلکاني عمل ميکند در گام نخست و در ادبيات فمينيسم ليبرال و مارکسيستي نقش خانهداري زن همپاي بيگاري و بردگي دانسته ميشود و درگام بعد و در ادبيات فمينيسم راديکال و سوسيال نقشهاي همسري و مادري زنان به چالش کشيده ميشود:
براي دلداري به زنان و پوشاندن وضعيت اجتماعي درجه دوم شهروندي آنها به ستايش مادران پرداخته ... قدسيت خوارشمردن دو روي يک سکه دستبرد اجتماعي به زنان است.
در جامعهاي که بر پايه حقوق مساوي همه بنا شده باشد، در عمل هيچ نيازي به ازدواج قانوني نيست(25).
افراطي گرايان فمينيستي بر نفي و طرد خانواده، همسري و مادري به اين مقدار نيز بسنده نميکنند و مفاهيم و نظرياتي را توليد ميکنند که بر اساس آن بتوانند با ايده خانوادهگرايي مقابله کنند. نظريه پردازي درباره همجنس خواهي و نفي دگرجنسخواهي، خواهري جهاني و دفاع از نظري از سقط جنين، بخشي از تلاشهاي اين گروه براي مقابله نظري با خانواده و نقشهاي وابسته به آن است.
9- فقدان غناي علمي و نظريهپردازي
درست است که حجم نوشتههاي فمينيستي به خصوص از 1980 به بعد يکي از گستردهترين حوزههاي تأليف را شامل ميشود و تنوعات گرايشهاي فمينيستي آن قدر زياد است که به سختي ميتوان از فمينيسم سخن گفت و تعبير فمينيسمها را گروهي از نويسندگان براي اين جنبش و يا مکتب کارآمدتر دانستهاند با اين حال خطاست اگر آموزههاي اين جنبش را داراي غناي تئوريک و نظريهپردازانه بدانيم.
تلاشهاي فمينيستها در بسياري از علوم انساني از قبيل علوم اجتماعي، جامعهشناسي، انسانشناسي، انديشه سياسي، روانشناسي و روانکاوي، فلسفه و معرفتشناسي، فلسفه اخلاق، فلسفه علم و حقوق و همچنين حوزههايي از قبيل زيباييشناسي و هنر، ادبيات، سينما، تأثيرگذار بوده است. اين تأثيرگذاري در حوزههاي مربوط به هنر و ادبيات به خلق آثاري با رويکردي فمينيستي منجر شده است. اما نقد و توليد انديشه فمينيستي در حوزههاي مربوط به دانش را ميتوان درچند بند خلاصه کرد:
1. جنسيت از مقولات تأثيرگذار در فرآيند کسب معرفت است. فاعل شناسا (سوژه) در مسير کسب تفکر و کسب دانش متأثر از تمام ويژگيهاي فردي و اجتماعي خود است و يکي از ويژگيهاي فاعل شناسا، جنسيت اوست(26). از آنجا که تاريخ علم و معرفت را تاکنون به هر دليل، مردان به خود اختصاص دادهاند، تأثير سوژه مذکر در مقام توليد دانش و معرفت و حتي ارزشها، قابل توجه است. تأثير جنسيت درفاعل شناسا را در چند محور ميتوان تصوير کرد:
الف: به دليل آنکه سوژه معرفت، مذکر است مسايل و مشکلات زنان عملاً ناديده گرفته ميشود، مسايلي از قبيل خشونت عليه زنان، سابقه فنآوريهاي خانگي و تفکيک جنسيتي درمحيط کار عملاً در پژوهشهاي علم مذکر ناديده گرفته ميشود(27).
ب: از آنجا که در فرآيند کسب معرفت، تجربه، رفتار، علايق و صفات مردانه به عنوان معيار تلقي ميشود، تجريه و علايق زنان ناديده گرفته ميشد و امور مربوط به زنان يا غير علمي پنداشته، يا از حوزه دانش بشري طرد ميشود(28).
ج: با توجه به اين که يکي از ابزارهاي تفکر و کسب معرفت، زبان است، ساختارهاي زباني متناسب با سوژه مذکر، شکل گرفته است و عملاً طردشدگي زنان در ساختارهاي زباني به خوبي قابل شهود است(29).
2. حاکميت سوژه مرد محور به طرد زنان از مجامع علمي تأثيرگذارانجاميده است.
3. تاريخ علم و معرفت مردگرا، تلاشهاي تاريخي زنان در طول تاريخ را ناديده گرفته و عملاً به حذف آنان در گزارشهاي تاريخي خود اقدام کرده است.
صرف نظر از شعارها و هياهوهاي فمينيستي، ديدگاههاي آنها را ميتوان در اين بيان تلخيص کرد که توجه به جنسيت، در مقام سوژه (فاعل شناسا) و در مقام متعلق شناسايي (ابژه) تأثيرگذار است. صرف نظر از اين نکته، در مجموع نظريات فمينيستي، عدم غناي علمي و نظري مشهود است.
البته از يک نکته نيز نبايد غفلت کرد و آن اينکه فمينيستها به دليل وابستگي به نظريات و مکاتب علمي از قبيل ليبراليسم، سوسياليسم و مارکسيسم، ساختارگرايي و ... نظريهپردازيهاي عميقي را صورت دادهاند، اما آنچه در اين ميان قابل توجه است آن است که نظريهپردازيهاي صورت گرفته در واقع تطبيق نظريات مکاتب ياد شده بر مقوله جنسيت است به بيان ديگرفمينيستي بودن اين نظريات در توجه دادن به مقوله جنسيت است نه بيشتر، به همين دليل برخي معتقدند که به جاي آنکه فمينيسم را يک رويکرد نظري علمي و يا فلسفي بدانيم، بهتراست آن را جنبشي سياسي و اجتماعي- فرهنگي بدانيم(30)
جنبش فمينيسم؛ پيامدها و دستاوردهاي
براي بررسي پيامدها و دستاوردهاي جنبش فمينيسم، بايد توجه داشت که تمامي آنچه درمورد مشکلات تحقيق و پژوهش درباره اصل جنبش فمينيسم وجود دارد، در اين قسمت نيز وجود دارد.
در بررسي دستاوردها و پيامدهاي فمينيسم توجه به تفکيک ميان موج اول، موج دوم و سوم فمينيسم، ضروري مينمايد، همچنان که توجه به تفکيک ميان دستاوردهاي مدرنيته و صنعتي شدن و دستاوردهاي جنبش فمينيسم ضروري است.
1.دستاوردهاي جنبش فمينيسم
جنبش فمينيسم را به خصوص درگرايش موج اولي آن داراي موفقيتها و دستاوردها فراواني دانستهاند. کسب استقلال اقتصادي و برخورداري از حقوق مالکيت، ارث و در يک کلام تساوي حقوقي، اولين و شايد مهمترين دستاورد جنبش فمينيسم محسوب ميشود. يکي ديگر از اين دستاوردها ورود زنان به عرصه آموزش عالي است به گونهاي که در بسياري از کشورهاي غربي و برخي کشورهاي در حال توسعه زنان، اکثريت کرسيهاي دانشگاهي را به خود اختصاص دادهاند. افزايش روزافزون تعداد زنان شاغل و درآمد بالاي زنان متخصص را نيز از جمله دستاوردهاي جنبش زنان دانستهاند(31).
توانايي بر حفظ و کنترل بدن و ايفاي نقش مؤثر اجتماعي و کسب هويت مستقل و افزايش مشارکت سياسي و اجتماعي و نفي و طرد کليشههاي زن ستيزانه، بخش ديگري از دستاوردهاي جنبش محسوب ميشود.
درباره دستاوردهاي جنبش فمينيستي نکات زير قابل توجه است:
1. همانگونه که در ابتداي اين نوشته ذکر شد، برخي از دستاوردهاي جنبش فمينيسم به خصوص در موارد ذکر شده، از آن دستاوردهاي دوره موج اول فمينيسم به حساب می آید و يا به گونهاي (در مورد سقط جنين) است که نتيجه و دستاورد آن دوران محسوب ميشود. با اين حال جنبش فمينيستي درموج دوم، افراطيترو راديکالتر پيگيري ميشود. به تعبير ديگر دستاوردهاي ياد شده، رضايت جنبش فمينيستي را کسب نکرده است.
2. قبلا يادآور شديم که بسياري از مسائلي که به عنوان دستاوردهاي جنبش فمينيسم محسوب ميشود در واقع دستاورد و نتيجه گفتمان مدرنيته و حاکميت نظام سرمايهداري است. اگر چه ميتوان تلاشهاي جنبش فمينيسم در تسريع دستيابي به اين نتايج را تأييد کرد.
3. بسياري از آنچه که از آن با عنوان دستاوردها و نتايج مثبت فمينيسم ياد ميشود، در واقع ارزشها و هنجارهاي گفتمان مدرن دارد ميتوان آن را امري فرهنگي و بومي دانست. اما اگر در برخي از ارزشهاي جامعه مدرن از قبيل توسعه، آزادي و فردگرايي بتوان مناقشه کرد، اين مناقشه ناچار به دستاوردها و پيامدهاي اين ارزشها نيز سرايت
خواهد کرد. بر اين اساس ميتوان گفت، بسياري از آنچه که فمينيستها به عنوان دستاوردهاي مثبت اين جنبش مورد تأکيد قرار ميدهند، در يک نگاه دقيق، در واقع پيامدها و نتايج منفي اين جنبش هستند.
2. پيامدهای جنبش فمينيسم
در بررسي پيامدها و آسيبهاي فمينيسم همچون دستاوردهاي آن نبايد جانب افراط را پيش گرفت. بسياري از آنچه که به عنوان تضعيف نهاد خانواده يا استفاده ابزاري از زنان مطرح ميشود، پيش از آنکه مستند به جنبش فمينيستي باشد، معلول مدرنيته و حاکميت فرهنگ سرمايهداري است. توجه به اين امر از اين جهت داراي اهميت است که در عين توجه نقادانه به جنبش فمينيسم، توجه مضاعف و انتقادات عميقتر، بايد متوجه مدرنيته و فرهنگ سرمايهداري شود و انتقاد از فمينيسم نبايد ما را از توجه به سرمايهداري و برنامههاي توسعه و نقش آن در توليد آسيبهاي اجتماعي غافل کند.
موارد زير به عنوان مهمترين پيامدهاي جنبش فمينيستي قابل تأمل است:
1. تضعيف نهاد خانواده
گفته شد يکي از مهمترين شعارها و آموزههاي جنبش فمينيستي، نقد و نفي نهاد خانواده است، اگر چه مواضع فمينيستي در نقد خانواده يکسان نيست و به عنوان نمونه، فمينيستهاي ليبرال، مستقيماً منتقد اصل نهاد خانواده محسوب نميشوند و برخي از گرايشهاي موج سومي نيز با تأکيد بر تفاوتهاي ميان دو جنس بر احيای نقش مادري و همسري تأکيد دارند.
آنچه در اين قسمت قابل توجه است، آن است که لوازم عيني شعارها و آرمانهاي فمينيستي، عملاً به تضعيف جايگاه و نقش خانواده منجر گرديده است. قوانين برابر ميان زنان و مردان، حضور گسترده زنان در مشاغل تمام وقت، تعارض تعهدات بيرون از خانه (مانند تعهد در برابر کارفرما) با تعهدات درون خانواده، اقدام به ازدواج در کشورهاي غربي را تا حدود زيادي کاهش داده است. بنا بر گزارش «مانوئل کاستلز» که معتقد است فمينيسم نقش تأثيرگذاري در فروپاشي خانواده هستهاي يا به تعبير وي خانواده پدرسالار دارد، درصد زنان ازدواج نکرده در سنين 20 تا 24 سال از 36 درصد در سال 1970 به 51 درصد در سال 1980 در آمريکا از 46 درصد به 52 درصد در فرانسه از 45 درصد به 57 درصد در اتريش رسيده است(32). ميزان طلاق در فرانسه، انگليس، کانادا و مکزيک از 1971 تا 1990 دو برابر شده است. در 1990، 55 درصد ازدواجها در آمريکا منجر به طلاق شده است و اين در حالي است که اين آمارها به ازدواجهاي رسمي ثبت شده در اين کشورها اختصاص دارد. از سوي ديگر آمار ازدواج کساني که در سالهاي اوليه ازدواج به طلاق کشيده ميشود، در حال افزايش است که اين امر افزايش فرزندان طلاق در سنين کودکي را باعث گرديده است.
2. ايجاد الگوي مخاصمه و نزاع ميان زوجين
صرف نظر از اين نکته که رابطه ميان زن و مرد در آرمانهاي مختلف فمينيستي تصويري روشن ندارد، رويکردها و ادبيات به کار گرفته شده توسط جنبش فمينيستي مخاصمه و نزاع ميان زوجين را دامن ميزند، تأکيد بر اينکه ويژگيهاي مردانه ذاتاً شرارتبارند و اينکه تنها راه رهايي زن از هر نوع رابطه سلطهآميز با مردان، جدايي طلبي است(33)، عملاً رابطه دو جنس را چه در خانواده و چه بيرون از خانواده به رفتاري رقابتگونه و مخاصمت آميز تبديل کرده است.
3. ترويج الگوهاي غيراخلاقي در روابط جنسي
اگر چه يکي از ويژگيهاي تمدنهاي کهن، اعم از تمدنهاي ديني و غير ديني، پذيرش الگوهاي خاص اخلاقي در روابط جنسي و چارچوب خانواده است، با اين حال وجود رفتارهاي ناهنجار اخلاقي در تمامي اين تمدنها امري است که تاريخ اين تمدنها آن را تأييد ميکند. اما در عين حال ارتکاب ناهنجاريهاي اخلاقي در روابط جنسي هميشه به عنوان يک ضد ارزش درجوامع مختلف مطرح بوده است.
جنبش فمينيسم با نقد نهاد خانواده به عنوان الگوي هنجاري روابط جنسي، عملاً و علناً اعلام ميکند که امور جنسي در انسان پديدهاي متغير است و رابطه جنسي طبيعي با جنس مخالف در قالب ازدواج از ساير الگوهاي روابط جنسي بهتر نيست(34)فمينيستهاي راديکال و برخي فمينيستهاي سوسيال، آنچنان در تئوريزه کردن و دفاع از همجنسگرايي افراط کردند، که «بتي فريدان» نگران آن بود که همجنسگرايي به تابلوي اصلي فمينيسم تبديل شود(35) «مانوئل کاستلز» با تأکيد بر اينکه همجنسگرايي بخشي از جنبش زنان است، به بررسي جنبش فمينيستي در تايوان (تايپه) و تأثير آن بر همجنسگرايي ميان زنان ميپردازد و جانبدارانه شرح ميدهد که چگونه جنبشهاي فمينيستي با شعار آزادي جنسي و کنترل بر بدن، گروههاي متکثر و پر جمعيت همجنسباز را در دانشگاههاي تايوان تأسيس کردند(36) هنجارشکني فمينيستها فقط به ترويج همجنسگرايي ميان زنان محدود نميشود، بلکه فمينيستها تمامي صور روابط جنسي قابل تصوير را با ادعاي آزادي جنسي و حق تسلط بر بدن طلب ميکنند(37) فمينيستها به اقتضاي نارضايتي ايدئولوژيک خود در پي آنند که آموزش يا تحکيم تمايلات ناهمجنسخواهانه در مدارس غير قانوني شود(38)
یکی از پيامدهای طبيعي ترويج الگوهاي غير اخلاقي در روابط جنسي، افزايش تولد کودکان نامشروع است. آمار کودکان نامشروع در ايالات متحده آمريکا از 4/5 درصد در 1970 به 28 درصد در 1990 بالغ شده است. در کشورهاي اسکانديناوي 50 درصد نوزادان در دهه 1990 نامشروع بودهاند(39)
وضعيت کنوني فمينيسم غربي
اگرچه در فاصله سالهاي 1960 تا 1980 فمينيسم يکي از مطرحترين جنبشهاي اعتراضي غرب محسوب ميشود؛ اما به تدريج از توان اجتماعي اين جنبش در جذب و بسيج تودههاي زنان کاسته شده و اين جنبش به يک گرايش آکادميک و نخبهگرا تبديل شده است. در تبيين چرايي افول جنبش زنان در سالهاي انتهايي قرن بيستم، نکاتي چند قابل توجه است:
نخست آنکه بخشي از تواناييهاي جنبشهاي قرن بيستمي به طور عام و از جمله جنبش زنان، ريشه در جاذبههاي ظاهري شعارها و تبليغات اين جنبشها دارد. اين قبيل جنبشهاي آرمانگرا که هنوزدرعينيت اجتماعي به محک تجربه گرفتار نشدهاند، ايدههاي جديد و جذابي را مطرح ميکنند که بعد از مدتي هم از جاذبههاي ظاهري آن کاسته ميشود و هم ناتواني آنها از تحقق آرمانها و اهداف پيشبيني شده،بازدارندگي نسل جديد در پيوستن به اين جنبشها را سبب ميشود.
نکته دوم را ميتوان در نگاهها و حرکتهاي انتقادي دانست که از اواخر دهه 70 به بعد بر عليه اين جنبش شکل گرفت. اين انتقادات و اعتراضات را ميتوان در دو دسته کلي جاي داد: دسته اول نگاههاي انتقادي نسبت به ديدگاههاي فمينيستي، درباره تساوي زن و مرد و نقش جامعهپذيري در شکل دادن به کليشههاي جنسيتي است. در نگاههاي انتقادي به اين ديدگاه رايج درگفتمانهاي مختلف فمينيستي بر اين نکته تأکيد ميشود که:
پژوهشهاي علمي حاکي از وجود تفاوت ذاتي ميان دو جنس از نظر تمايلات و رفتارها است و هورمونهاي جنسي در تعيين رفتارهاي متفاوت زنان و مردان نقشي تعيينکننده دارند. پس در شرايطي که «طبيعت» موجد «نابرابري» بوده است، تأکيد بر برابري يا نفي نقشهاي سنتي متناسب با اين طبيعت بيهوده است، بنابراين تلاش زنان براي برابري با مرداني که طبيعتاً از آنها قويترند، محکوم به شکست است.(40)
دسته دوم اعتراضات را ميتوان اعتراضات جنبشهاي ضد سقط جنين و طرفدار مادري و خانواده دانست که با پيامدها و اهداف جنبش فمينيستي به خصوص در خانواده ستيزي مخالف هستند. مهمترين ايده اين گروه در نقد گفتمان فمينيستي، تأکيد بر اين نکته است که فمينيسم موج دومي بر اساس منافع و علائق گروههاي خاصي شکل گرفته است و نميتواند ادعاي نمايندگي تمام زنان را داشته باشد. اين دسته از انتقادات باعث فاصله گرفتن توده زنان از جنبشهاي فمينيستي شد.(41)
با افول تدريجي جنبش فمينيسم پس از دهه 80 و تکثير جنبشهاي فمينيستي تحت تأثير نظريه پست مدرنيسم، فمينيسم به تدريج به يک مکتب و نظريه آکادميک و نخبهگرا تبديل شده است و از عينيتهاي اجتماعي و برخورداري از حمايت تودههاي زنان فاصله گرفته است.
فمينيسم آکادميک، امروزه مجلات تخصصي فراواني را با گرايش فمينيستي منتشر ميکند وحجم وسيعي از مقالات مجلات علوم اجتماعي به ديدگاههاي فمينيستي اختصاص مييابد و همه ساله کتابهاي فمينيستي فراواني از سوي بنگاههاي انتشاراتي معروف جهان منتشر ميشود. با اين حال خطاست که جنبش فمينيسم را جنبشي تأثيرگذار و داراي بالندگي اجتماعي بدانيم.
فمینیسم در ایران
داستان فمينيسم در ايران مانند اصل جنبش فمينيسم در غرب از پيچيدگيهاي مخصوص برخوردار است. بخشي از اين پيچيدگيها به ظرف جنبش بازگشت ميکند. کشور ايران به خصوص بعد از انقلاب اسلامي، داراي ويژگيهايي است که بر تعامل آن با جنبش و انديشههاي فمينيسم تأثيرگذار است.
یکي از مؤلفههاي فرهنگي کشور ما، فرهنگ ديرينه و کهن ايراني است که در کنار توجه به اصول اخلاقي نظير فتوت، درستکاري، وفاي به عهد و تأکيد بر جايگاه خانواده و تکريم و تقديس نقش مادري و همسري، بر رعايت حريمها و هنجارها در رفتار جنسي تأکيد مضاعف دارد. فرهنگ ايراني از ديرباز با آموزههاي ديني اسلام پيوند يافت و ارزشهاي کهن گذشته جنبه آسماني و الهي پیدا کرد. با حاکميت نظام اسلامي، ارزشهاي ديني و حقوقي اسلام مورد تأکيد بيشتري قرار گرفت. از آنجا که بخش مهمي از آموزههاي ديني- اسلامي که حاکميت خود را متکفل اجراي آن ميداند، آموزههاي مربوط به خانواده، روابط زن و مرد و حقوق متکامل دو جنس است، مهمترين حوزه چالش فمينيسم ايراني را ميتوان چالش با آموزههاي ديني و در گام بعد فرهنگ ايراني دانست.
در اين قسمت به برخي ويژگيهاي فمينيسم ايراني اشاره ميکنيم:
1.بومي نبودن فمينيسم ايراني
اگر بومي بودن فمينيسم را به اين معنا بدانيم که راهکارها و نظريات آن، منبعث از فرهنگ هر جامعه و متناسب باشد، بر اين اساس ميتوانيم جنبش فمينيسم ايراني را جنبش غير بومي بدانيم.
2. التقاطي بودن فمينيسم ايراني
گفته شد که يکي از ويژگيهاي فمينيسم در غرب تنوع و کثرت اين جنبش با نظريه است، به گونهاي که ديدگاههاي متناقض يا متعارض فراواني را در ميان گرايشهاي مختلف آن ميتوان يافت. با نگاهی به ديدگاههاي فمينيستي در کشورما بسيار ديده میشود که يک فرد يا نشريه در آن واحد یا در زمان های مختلف نماينده گرايشهاي مختلف فمينيستي بوده است.
3.تأکيد فمينيسم ايراني بر تکثر و تنوع گفتمانهاي فمينيستي
يکي از رويکردهاي مروجَين فمينيسم در ايران، تأکيد بر تکثر گرايشهاي فمينيستي است. به نظر ميرسد مهمترين حربه طرفداران فمينيسم در ايران و بلکه در سرتاسر جهان، تأکيد افراطي بر تکثر گفتمانها و گرايشهاي فمينيستي است. اين شگرد به طرفداران فمينيسم، اين امکان را ميدهد که دائماً با استناد به عدم وحدت در گفتمان فمينيستي از اشکالات و نقايص فمينيسم، غيرمستقيم بگریزد.
مهمترين آزموني که در مقابل جنبش فمينيستم جهاني قرار دارد، همانا نياز به فایق آمدن بر يک مفهوم و برداشت «ذاتباورانه» از خود فمينيسم است، در غرب نيز همانند ايران يا مناطق ديگر، گرايشي وجود دارد که از فمينيسم برداشتي تاريخي و غیريکدست ارايه شود(42)
تأکيد بر تکثر گفتمانهاي فمينيستي از چند نظر قابل توجه است:
الف: طرفداران ايده تکثر گفتمانهاي فمينيستي از يک سو بر مسئله تکثر گرايشهاي اين جنبش و از سوي ديگر بر جهاني بودن فمينيسم تأکيد ميکنند. جهاني بودن فمينيسم تنها در صورتي قابل تصوير است که حداقلهايي از آموزههاي فمينيستي، به عنوان موارد مشترک در بين گرايشهاي فمينيستي، به تمامي کشورها و فرهنگها توصيه، يا تحميل شود يا اينکه يکي از گرايشهاي فمينيستي به عنوان نسخه جهاني فمينيسم، در نظر گرفته شود. در هر دو صورت حق نقد محتواي نسخه فمينيسم جهاني براي کشورهاي هدف، همچنان باقي است.
ب: تأکيد بر تاريخي بودن فمينيسم، هم زمان به چند نکته اساسي اشاره دارد: نخست آنکه فمينيسم مولود و برآمدۀ شرايط و خاستگاههايي است که جنبش فمينيسم در غرب را سبب گرديده است. بخشي از اين تاريخ را حاکميت فرهنگ مدرنيته ـ سرمايهداري شامل ميشود. به يک معنا هم آنگونه که وجود فمينيسم و جنبشهاي اجتماعي زنان در غرب امري اجتنابناپذير بوده است، توسعه و ترويج فمينيسم غربي در جوامعي که خاستگاه تاريخي و اجتماعي مشابه با مدرنيته غربي را دارا نيستند، امري تکلفآميز است. از سوي ديگر تاريخي بودن، مستلزم تکثر گفتمانهاي فمينيستي است و اين امر با پروژه فمينيسم جهاني ناسازگار است.
ج: در تأکيد بر تکثر گرايشهاي فمينيستي تا آن جا زياده روي ميشود که گويي واژه فمينيسم برهيچ معناي مشخصي دلالت نميکند. در حالي که اين امر با دريافت و شهودهاي عمومي ناسازگار است. به عنوان نمونه در کشور ما از ديرباز، انديشمندان و متفکراني همچون شهيد مطهري به دفاع از حقوق زنان پرداختهاند، با اين حال برداشت عمومي در داخل کشور، شهيد مطهري و انديشمنداني همچون او را در زمره فمينيستهاي ايراني به حساب نميآورد، همچنان که ديدگاههايي در مورد ژوليا کريستوا وجود دارد که وي را در رديف فمينيستها، ارزيابي نميکند، با وجود آن که بخشي از تلاشهاي علمي وي به کندوکاو درباره هويت زنانه اختصاص دارد(43) مجموعه اين برداشتها و شهودهاي عام، دلالت دارد براين که، به رغم وجود تنوعها و گرايشهاي متنوع و گاه متعارض درون گفتمان فمينيستي، هستة معنايي مشترکي را در درون گرايشهاي فمينيستي، لااقل در گرايشهاي موج دوّمي ميتوان دريافت کرد.
د: مروجان انديشه فمينيستي در ايران، در عين تأکيد بر تنوع گرايشهاي فمينيستي عمدتاً داعيهدار ترويج گرايشهاي فمينيسم موج دوّمي در ايران هستند. اين گروه در بعد نظري اقدام به ترجمه و تأليف آثار همسو با جريان موج دوّم فمينيسم مي کنند و طيف وسيعي از متون فمينيسم راديکال و فمينيسم سوسيال را در سالهاي اخير، روانه بازار نشر کتاب کردهاند. اندک آثار منتشرشده بعضي از گرايشهاي خانوادهگراي فمينيستي، عمدتاً توسط جريانات غيرفمينيستي ترجمه و يا تأليف شده است. در مورد فمينيسم پستمدرن، ميتوان گفت، عمده متون ترجمه شده دربارۀ اين گرايش، به متون عامي در باب انديشهي انتقادي اختصاص دارد که بخشي از اين متون عهدهدار طرح نظريات فمينيسم پستمدرن است و هدف اصلي انتشار اين کتابها در داخل کشور ترويج فمينيسم پست مدرن نيست.
در بعد عملي نيز، مروجان انديشهي فمينيستي به تبعيت از جريانات و سازمانهاي بينالمللي، عمدتاً در صدد پياده کردن آموزههاي فمينيسم موج دوّمي هستند که آموزههاي آنان در بسياري از اسناد بينالمللي گنجانيده شده است، برجسته کردن مسائلي همچون خشونت عليه زنان و بزرگنمايي آمار و ارقام خشونت عليه زنان در ايران، تلاش در جهت زدودن تفاوتهاي جنسيتي در متون و محيطهاي آموزشي و تلاش در جهت وضع قوانين برابريطلبانه، ميان زن و مرد به خصوص در خانواده، از جمله برنامههاي موج دوّمي و در برخي موارد موج سوّمي فمينيستي است که جريان فمينيسم ايراني در سالهاي اخير، هر زمان که قدرت داشته است، در صدد پياده کردن آن برآمده است. در واقع تأکيد بر تنوع گفتمان فمينيستي بيش از آن که يک مبناي مورد قبول براي فمينيسم ايراني باشد، به منزله يک تاکتيک در مقابل منتقدان گفتمان فمينيستي محسوب ميشود.
4.تطهير جنبش فمينيسم غربي
يکي از ويژگيهاي فمينيسم ايراني را ميتوان تلاش در تطهير فمينيسم غربي دانست. از آنجا که بسياري از ديدگاههاي فمينيستي، مانند نقد و تضعيف نهاد خانواده و به چالش کشيدن اصول اخلاقي در روابط جنسي با طرد و عدم اقبال عمومي در جامعه ايراني مواجه ميشود. تلاش فمينيستهاي ايراني آن است که موارد ياد شده را از قبيل اتهامات ناروا بر جنبش فمينيسم دانسته و برائت جنبش فمينيستي را از اتهامات يادشده به اثبات برسانند. در اين قسمت بخشي از تلاشهاي مروجان انديشه فمينيستي در جهت تطهير انديشه فمينيستي از اتهامات وارد شده را مرور ميکنيم.
الف: در بيان پيامدهاي انديشه فمينيستي اشاره شد که يکي از نتايج قهري دامن زدن به مدعيات فمينيستي به خصوص از نوع راديکال آن، ايجاد الگوي مخاصمه و نزاع ميان دو جنس است، البته اين امر کاملاً طبيعي به نظر ميرسد. هنگامي که در تحليل منشأ فرودستي زنان به مفاهيمي همچون ستم، سلطه و پدرسالاري تمسک ميشود، ناخودآگاه نفرت و انزجار از طبقه فرادست (مردان) براي طبقه فرودست (زنان) ايجاد ميشود.
با اين حال برخي بر اين باورند که اين انتقاد به جنبش فمينيستي به هيچ روي وارد نيست:
آخرين و سطحيترين انتقادي که فمينيسم وارد ميآيد، انتقادي که به هيچ عنوان مختص به يک کشور نيست و هر کجا که فعاليتهاي فمينيستي انجام ميگيرد و يا حتي زنان بر مشروعيت حضور خود در صحنههاي عمومي و اجتماعي پاي ميفشارند به گوش ميرسد. متهمکردن و حتي مردود شمردن فمينيسم به عنوان جنبشي ذاتاً و اساساً مردستيز است(44).
قبلا عباراتي از فمينيستهاي مختلف نقل شد که ادبيات اين عبارات بيانگر توجيه افراطي و خصومتآميز برخي از فمينيستها در مقابله با مردسالاري است، گاه اين مخالفت با نهادها، ارزشها و پروژههاي مردانه، به خود مردان يعني کل جنس مذکر بسط مييابد. در مقابل، زنان به عنوان موجوداتي که هميشه در همه جوامع فرودست بودهاند، نوعي تقدس مييابند(45).
ب: خانواده ستيزي يکي از مواردي است که مروجان انديشه فمينيستي در ايران در پي مبرا دانستن جنبش فمينيستي ازآنند:
فمينيستها عمدتاً با نهاد خانواده ضديت ندارند، بلکه با نوع خانواده «مردسالار» ضديت دارند و به جاي آن بر «خانواده دموکراتيک» تأکيد ميکنند، تنها در معدودي از شاخههاي فرعي گفتمان فمينيستي است که از «ضديت با خانواده» سخن ميرود، ظريف اين که گرايش افراطي فمينيستي در کشورهاي غربي هم نتوانسته است خود را در اندازۀ يک جنبش اجتماعي و سراسري ارتقاء دهد(46).
قبلا اشاره شد که خانوادهستيزي فمينيستها از دو منظر قابل پيگيري است: نخست بيانات مستقيم گرايشهاي فمينيستي راديکال، سوسيال، مارکسيستي و برخي گرايشهاي پست مدرن و موج سوّمي که خانواده را نهاد، ظلم، ستم بر زنان و بهرکشي از زنان ميدانند. فمينيسم ليبرال هم اگرچه در پارهاي موارد شعار دفاع از خانواده را از نظر دور نميدارد، با اين حال از نگاههاي انتقادي به ساختار خانواده هستهاي، اجتناب نميکند. «بتي فريدن» از چهرههاي اصلي فمينيسم ليبرال بعد از نقاديهاي تند و تيز به نهاد خانواده در نظريه تعديل شده خود ميگويد:
ما ظاهراً در واکنش برضد راز مونث که زنان را صرفاً بر حسب ارتباطشان با مردان به عنوان همسر، مادر و خانهدار تعريف ميکند، گاهي در راز فمينيستي سقوط کردهايم که هستۀ اصلي شخصبودگي زنان را که از طريق عشق، تربيت و خانه به فعاليت ميرسد، انکار ميکند(47).
چگونه ميتوان اتهام خانوادهستيزي را از فمينيسم زدود و آن را به برخي از گرايشهاي فرعي فمينيستي نسبت داد، درحالي که بسياري از نويسندگان غربي مهمترين ويژگي فمينيسم قرن بيستم را ستيزه با خانواده ميدانند(48). روي ديگر بحث خانوادهستيزي پيامدهاي نظريات فمينيستي است. تأکيد بر فردگرايي، استقلال، نفي کليشههاي جنسيتي، عملاً و در عينيت خارجي، باعث تضعيف نهاد خانواده، گرديد، که پيشتر به آن اشاره گرديد.
ج:تطهیرفمینیسم غربی از رواج بی بندوباری و اباحی گری از جمله اتهاماتی است که فمینیسم ایرانی تلاش دارد تا فمینیسم غربی را از آن مبرا کند.همچنان که قبلاٌ بدان اشاره شد منتقد خانواده و روابط میان زوجین در حریم خانواده است.در گرایشهای متأخرتر فمینیسم انتقاد از خانواده وحریم خصوصی گسترش می یابد و روابط خصوصی زن و مرد از مهمترین عرصههای ستمگری جنس مذکر برعلیه جنس مؤنث قلمداد میشود(49)دیدگاههای گرایشهای رادیکال موج دومی و برخی دیدگاههای موج سومی و تأثیرگذار فمینیستی در ترویج بی بندوباری و اباحیگری اخلاقی آن قدرآشکاراست، که برخی از فرهنگ های عمومی، مدخلی را به فمینیستهای همجنسبازاختصاص دادهاند(50) این ادعا که «حرف اصلی گفتمانها و مطالبات فمینیستی گسترش اباحیگری نیست. آنها در تندترین ارزیابیهایشان تنها می گویند «لذت جنسی» هم حق مرد و هم حق زن است؛ اما در خانوادههای مرد سالار، فقط لذت جویی مردان مورد توجه است(51)
در نهایت با پذیرش اینکه برخی اباحیگریها و بیبندوباریها، از پیامدهای ناخواسته فمینیسم محسوب می شود، تقلیل و فروکاهش فمینیسم به اباحی گری و بیبندوباری را درحکم تقلیل اسلام به مسلک خوارج دانسته است(52).
در خصوص ادعای فوق چند نکته وجود دارد. نخست آنکه وجود فمینیستهای همجنسگرا را که در نوع خود تنها بخشی از بیبندوباری فمینیستی را نمایندگی میکنند، به گونه ای نیست که نسبت آن به کل جنبش فمینیسم یا اکثریت آن از مصادیق تقلیل گرایی محسوب شود. وجود فمینیستهای همجنسگرا در گرایشهای معتدلتر فمینیستی نظیر فمینیسم لیبرال تا آنجا گسترش یافت که «بتی فریدن»،اعلام کرد که زنان همجنسباز اگر چه در سازمانهای فمینیستی مورد استقبال قرار گرفته اند، باید حضور خود را مکتوم نگه دارند تا موجب تضعیف فمینیسم نشوند(53) و فمینیست های همجنسگرا درهمه شاخههای جنبش فمینیستی حضور دارند(54) از طرفی تفسیر یاد شده از خانواده مرد سالار، چندان با شواهد پژوهشی سازگار نیست. معلوم نیست در کدام یک ازمتون فمینیستی، خانواده مردسالار به خانوادهای تعریف شده است که لذت جنسی زن در آن مورد توجه واقع نمی شود.
4.حرکت به سمت گرايشهاي افراطي فمينيسم
نگاهي اجمالي به تحولات جنبش زنان در ايران و مطالبات آنان گوياي آن است که اين جنبش در يک حرکت تدريجي و اشتدادي مطالبات خود را افزايش ميدهد و به سمت گرايشهاي راديکالتر و افراطيتر متمايل ميشود. در سالهاي پاياني دهه 60 و نيمه اول دهه 70، تلاش عمده جريان فمينيستي در داخل کشور، تغيير قوانين مدني در جهت الگوي برابري ميان دو جنس بود. تلاش عمده اين جنبش در تغيير قوانين عمدتاً بر مستند نبودن برخي از مواد حقوقي به شريعت مقدس اسلام، ناکارآمدي برخي قوانين و تعارض قوانين با يکديگر متمرکز ميشد. مهمترين ويژگي اين اقدام، پرهيز از رويارويي مستقيم و مقابلهجويانه با قوانين اسلامي بود و تلاش ميشد اين قبيل اقدامات در راستاي پويايي فقه شيعه و باز بودن باب اجتهاد تفسير شود.
در سالهاي انتهايي دهه 70 و اوايل دهه 80، عمده تلاش اين جنبش بر استفاده از تواناييهاي حکومت و پيوند آن با جريانات بين المللي در راستاي تحقق بخشيدن به برنامهها و اهداف فمينيستي در قالب انجام برنامههاي توسعه، متمرکز گرديد. تأکيد بر اشتغال تمام وقت زنان به عنوان مهمترين عرصه مشارکت سياسي و اجتماعي زنان، نفي و طرد کليشههاي جنسيتي از محيطها و متون آموزشي، آموزشهاي حقوقي با استفاده از متون بين المللي با گرايشات فمينيستي، بخشي از اقدامات صورت گرفته در دوران ياد شده است.
فمينيسم ايراني در سالهاي اخير از لاک محافظهکاري و احتياط خارج شده و مطالبات خود را به صورت حداکثري و با نزديکي به گرايشهاي افراطيتر فمينيستي، بيان ميکند. حرکت اخير فمينيستي، با توسعهاي خواندن اقدامات صورت گرفته قبلي، توسط فمينيستهاي ايراني، آن را ماهيتاً غير فمينيستي ميداند(55) تأکيد اخير فمينيسم ايراني بر پروژه توانمندسازي زنان است که هدف اصلي آن، افزايش ظرفيت زنان در تصميماتي است که روابط قدرت نامطلوب را تغيير ميدهد. قدرت در همه روابط سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي زنان نهفته است. فقدان نسبي قدرت زنان، ناشي از عدم دسترسي آنها به تحصيل، سلامتي و ديگر مهارتها نيست؛ بلکه از فرايند ناتوانسازي تحميل شده، توسط ساختارهاي قدرت محاط بر آنها ناشي ميشود. افزايش شاخصهاي تحصيل و بهبود سلامتي ممکن است منزلت زنان را ارتقا دهد؛ اما نميتواند مستقيماً زنان را در ساختارهاي قدرتي که در آن به سر ميبرد توانمند سازد(56).
آشنايي با ادبيات فمينيسم غربی، گواه آن است که عباراتي از اين دست حرکت و تحول جنبش فمينيسم به سمت افراطيتر شدن است.
5.وحدت تاکتيکي گرايشهاي متفاوت فمينيسم ايراني
قبلا از التقاط روشي و محتوايي فمينيستهاي ايراني سخن به ميان آمد؛ اما هر چه از عمر فمينيسم ايراني ميگذرد، التقاط و سرگرداني گرايشهاي فمينيستي ايراني کاهش مييابد و هر گرايشي در واقع به تصويري روشنتر از ماهيت و روشهاي مرتبط با گرايش خود دست مييابد. با اين حال وحدت رويه گرايشهاي فمينيستي در بسياري از جريانات اجتماعي مرتبط با حوزه مسايل زنان، نظيرکمپين يک ميليون امضا براي تغيیر قانون مدني قابل توجه می نماید. اگر چه اين وحدت بسيار شکننده است(57). با اين حال در مواردي که گرايشهاي فمينيستي به وحدت تاکتيکي روي آوردهاند،مطالبات، معتدلتر و البته پرقدرتترشده است.
بايستههاي مقابله با جريان فمينيسم ايراني
در مواجهه با جريان فمينيسم ايراني بيمها و اميدهايي وجود دارد که به برخي از آنها در گذشته اشاره شد. مهمترين بيم در مواجهه با فمينيسم ايراني از يک سو، غفلت از وجود و اثرگذاري – هر چند اندک- اين جريان است و از سوي ديگر غفلت از جريانات آسيبزاي ديگر در حوزه مسايل زنان و خانواده است. بسياري از آسيبها و انحرافات در مسايل فردي و اجتماعي زنان در حوزه ادبيات داستاني و سينما روي ميدهد که اگر چه عمده آن را ميتوان در راستاي تفکرات فمينيستي ارزيابي کرد؛ اما اکثراً با تابلوي غير فمينيستي عرضه ميشود؛ اما هشدار اصلي در اين ميان را بايد غفلت از تفکر مدرنيته و برنامههاي توسعه دانست. در حاليکه مهمترين آسيب اجتماعي مسايل زنان در ايران ريشه در عينيت يافتن آموزههاي مدرنيته و برنامههاي توسعه دارد، جديترين توجهها و نقدها – هر چند ناکافي- به جنبش فمينيسم است.
از آنجا که موضوع اصلي اين نوشته، «فمينيسم جهاني و فمينيسم ايراني»است، به برخي از بايستههاي مقابله با جنبش فمينيستي اشاره ميشود.
1- تبيين ناخرسنديها و انتقادات جامعه غربي از جنبش فمينيسم:
قبلا اشاره شد که جنبش فمينيسم بعد از طي يک دوره اوج و تأثيرگذاري، اکنون دوران حاشيه نشيني و فترت را طي ميکند و در کنار آن جريانات انتقادي عليه فمينيسم و گروههاي خانوادهگرا، به نقد ديدگاههاي افراطي و پيامدهاي منفي اين جنبش در سالهاي حيات اين جنبش ميپردازند. بازتاب و ترجمه اين ديدگاهها در فضاي جامعه ايراني از اقتدار يافتن گفتمان فمينيسم ايراني پيشگيري ميکند. اين امر علاوه بر روشنگري داخلي نسبت به اهداف و غايات فمينيسم غربي، تاکتيک فمينيسم ايراني مبني بر اجماعي بودن گفتمان فمينيسم در جهان را خنثي ميکند.
اخيراً در سالهاي گذشته، اقدامات نويدبخشي در راستاي انعکاس ديدگاههاي ضد فمينيستي و خانوادهگراي غربي صورت گرفته است که به نظر ميرسد درعين تأثيرگذاري، کافي نيست و بايد نسبت به توسعه کمي و کيفي اين حرکت اقدامات جديتري صورت گيرد.
2- تلاش در جهت نقض وحدت تاکتيکي فمينيسم ايراني
فمينيسم ايراني به تبع جنبش فمينيسم جهاني گرايشهاي متنوع و متکثري را نمايندگي ميکند. از آنجا که فمينيسم جنبشي انتقادي و اعتراضي است، بيشترين چالشها را با نهاد مذهب و نظامهاي سياسي دارد. در کشورما پيوند نهاد مذهب و سياست در درازمدت به راديکالتر شدن حرکتهاي فمينيستي خواهد انجاميد. در عين حال برخي از حاملان جنبش فمينيسم ايراني، از مواجهه مستقيم با نهاد مذهب و نظام سياسي اجتناب ميورزند و همين امر در سالهاي اخير باعث تقویت کليت حرکت فمينيسم ايراني گرديده است. تبيين ديدگاهها و اهداف ضد مذهب و ضد نظام جنبش فمينيسم ايراني و مطالبه شفاف مواضع از گروه های فمینیستی نزدیک تربه نظام سياسي، باعث ميشود وحدت تاکتيکي و غيرواقعي جنبشهاي فمينيستي در عمل مخدوش شود.
3- تبيين برنامهها و ايدههاي فمينيستي نظام سلطه جهاني و سازمانهاي بينالمللي در حوزه مسايل جنسيتي و مقابله با آن
قبلاٌ اشاره شد که بسياري از اهداف و آرمانهاي جنبش فمينيستي در بسياري از اسناد بينالمللي، نهادينه شده است. در سالهاي اخير سازمانهاي بينالمللي وابسته به سازمان ملل متحد و برخي از آژانسها و سازمانهاي در ظاهر خصوصي برنامههايي را با هدف توسعه انساني و دفاع از حقوق بشر در کشورهاي در حال توسعه و از جمله کشور ما اجرا ميکنند که در پارهاي موارد حاوي برنامهها و ديدگاههاي فمينيستي است.
تبيين فمينيستي بودن اين برنامهها و پيشگيري از اجراي آن در کشور و طراحي برنامههاي جايگزين ميتواند در پيشگيري از ترويج اهداف فمينيستي در داخل کشور مؤثر باشد.
پينوشت:
1-رک: فرانکلين لوفان بومر، جريانهاي بزرگ در تاريخ انديشه غربي، ترجمه حسين بشريه، مرکز بازشناسي اسلام و ايران، چاپ دوم، 1382.
2-حميرا مشيرزاده، از جنبش تا نظريه اجتماعي، تاريخ دو قرن فمينيسم (تهران، نشر تيراژه، 1382) صفحه 55.
3-نيکلاس ديويدسن، نقايص نظريه فمينيسم، در نگاهي به فمينيسم، ترجمه مؤسسه فرهنگي طه، قم، انتشارات معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، چاپ اول، 1377، صفحه 57.
4-پل روزنبرگ، پيروزي ناکام فمينيسم در گذشته و حال، در سياحت غرب، شماره 15، صفحه 27.
5-يکي از منتقدان فمينيسم، ويليام گاردنر است که در عين دفاع سرسختانه از ليبرال دموکراسي، دستاوردهاي فمينيستي را به چالش ميکشد. رک: ويليام گاردنر، جنگ عليه خانواده، ترجمه معصومه محمدي، قم، دفتر مطالعات و تحقيقات زنان، 1386.
6-ايولين ريد، فمينيسم و مردمشناسي، ترجمه افشنگ مقصودي، تهران، نشر گلآذين، 1384، صفحه 191 به بعد.
7-ايولين ريد، فمينيسم و مردم شناسي، صفحه 193.
8-سوزان آليس واتکينز و ديگران، فمينيسم؛ قدم اول، ترجمه زيبا جلالي نائيني، نشر شيرازه، 1384، صفحه 8.
9-رک: کريستين دوپيزان، شهر زنان، ترجمه نوشين شاهنده، انتشارات قصيدهسرا.
10-شيلا روباتم، زنان در تکاپو، فمينيسم و کنش اجتماعي، ترجمه حشمتالله صباغي، تهران، نشر شرازه، 1385، صفحه 25 به بعد.
11-رک: حميرا مشيرزاده، از جنبش تا نظريه اجتماعي، تاريخ دو قرن فمينيسم، صفحه 183 به بعد.
12-هريت بردلي، دگرگوني ساختارهاي اجتماعي: طبقه و جنسيت، ترجمه محمود متحد، تهران، نشر آگه، چاپ اول، 1386، صفحه 44.
13-همان، صفحه 46.
14-حميرا مشيرزاده، از جنبش تا نظريه اجتماعي، تاريخ دو قرن فمينيسم، صفحه 189 تا 200.
15-جين فريد من، فمينيسم، ترجمه فيروزه مهاجر، نشر آشتيان، چاپ دوم، 1383، صفحه 17و16.
16-Affirmative action
17-جين فريد من، فمينيسم، پيشين، صفحه 60.
18-ناصر فکوهي، سازوکار«تبعيض مثبت» به مثابه ابزار محروميت زدايي با نگاهي به موقعيت زنان در ايران، در پژوهش زنان، شماره 13، صفحه 117.
19-مگي هام، فرهنگ نظريه فمينيستي، ترجمه فيروزه مهاجر، پروين اردلان و نوشين احمدي خراساني، تهران، نشر توسعه، 1382، صفحه 342.
20-همان، صفحه 28.
21-حسين بستان، نابرابري و ستم جنسي از ديدگاه اسلام و فمينيسم، (قم انتشارات پژوهشگاه حوزه، جلد دوم، صفحه 70)
22-کريس بيسلي، چيستي فمينيسم، ترجمه محمدرضا زمردي، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1385 ، ص 87.
23-حميرا مشيرزاده، از جنبش تا نظريه اجتماعي، تاريخ دو قرن فمينيسم، صفحه 247.
24-پاملا آبوت و کلروالاس، جامعهشناسي زنان، ترجمه منيژه نجم عراقي، نشر ني، 1383، صفحه 291.
25-سوزان آنتوني
26-ساندرا هاردينگ، جنسيت و علم،ترجمه بهروز جندقي، فمينيسم و دانشهاي فمينيستي، دفتر مطالعات و تحقيقات زنان، 1382، ص 221.
27-همان، صفحه 227.
28-همان، صفحه 225.
29-همان،
30-کريستان دولاکامپاني، تاريخ فلسفه در قرن بيستم، ترجمه باقر پرهام، نشر آگه، 1380. صفحه 540.
31-روث سيدل، به سوي جامعهاي نوعدوستتر، در نگاهي به فمينيسم، ترجمه مؤسسه فرهنگي طه، قم، انتشارات معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامي، چاپ اول، 1377.
32-مانوئل کاستلز، عصر اطلاعات، ج دوم، صفحه 187.
33-حميرا مشيرزاده، از جنبش تا نظريه، تاريخ دو قرن فمينيسم، ص 384.
34-ويليام گاردنر، جنگ عليه خانواده، ترجمه معصومه محمدي، دفتر مطالعات و تحقيقات زنان، 1381، صفحه 190.
35-همان، صفحه 174.
36-مانوئل کاستلز، عصر اطلاعات، ترجمه حسن چاوشيان، جلد دوم، نشر ني، 1380، صفحه 253.
37-ويليام گاردنر، جنگ عليه زنان، صفحه 231.
38-همان،صفحه 189.
39-مانوئل کاستلز، عصر ارتباطات، جلد دوم، صفحه 188.
40-حميرا مشيرزاده، از جنبش تا نظريه اجتماعي، تاريخ دو قرن فمينيسم، صفحه 343.
41-همان، صفحه 347.
42-نورما کلرموروتزي، مسئله فمينيسم در ايران بعد از انقلاب اسلامي، گفتگو، شماره 26، آبان 1378.
43-اريک ماتيوز، فلسفه در قرن بيستم، ترجمه محسن حکيمي، نشر ققنوس 1378 و مايکل پين، فرهنگ انديشه انتقادي، ترجمه پيام يزدانجو، نشر مرکز، چاپ سوم، 1386.
44-نورما، کلرموروتزي، پيشين.
45-حميرا مشيرزاده، پيشين، ص 279.
46-حميدرضا جلالي پور، حاملان بينشان، چرا مدافعان زنان از فمينيست ناميدن خود بيم دارند؟ زنان، شماره 105، تاريخ دي 1382، ص 6.
47-به نقل از حسين بستان، نابرابري ستم جنسي از ديدگاه اسلام و فمينيسم، مؤسسه پژوهشي حوزه و دانشگاه، 1382،ص 43.
48-رابرت. اچ، بورک، در سراشيبي سقوط به گومورا،ترجمه الهه هاشمي حائري، انتشارات حکمت،1387،ص 410، و مانوئل کاستلز، عصر اطلاعات، جلد دوم، صفحه 176.
49-پاملا ابوت و کلروالاس، جامعهشناسي زنان، ترجمه منيژه نجم عراقي، تهران، نشر ني، چاپ اول، 1380، صفحه 295
50-مايکل پين، فرهنگ انديشه انتقادي، از روشنگري تا پسا مدرنيته، ترجمه پيام ايزدجو، تهران، نشر مرکز، چاپ سوم، 1386، صفحه 479
51-حميدرضا جلاييپور، همان.
52-حميدرضا جلاييپور، همان.
53-مايکل پين، همان،صفحه 480.
54-مايکل پين، همان،صفحه 480.
55-محبوبه عباسقلي زاده، حرکت از سازمانهاي غير دولتي به شبکه هاي شناسنامه دار، 17 اسفند 1376، http://medan.org/showarticle.aspx?arid=498
56-همان.
57-سارا لقماني، تحول در آرايش کمپين، محتاج فداکاري و هوشمندي، 26 اسفند 1386،
www.feministSchool.conyspip article
- تاریخ:
- ۱۳۹۹/۰۵/۲۷
- کلمات کلیدی:
مطالب ویژه
آخرین مطالب
سنخبندی عاملیت زنان در جنگ تحت تاثیر روایتهای سیاسی-اجتماعی است
بازنمایی نقش زنان در دفاع مقدس به شرایط اجتماعی روز بستگی دارد
مسئلهمندی پژوهشگر او را در بیان واقعیتهای مگو یاری میکند
در روایت کنشگری زنان صدای قلبشان را بشنویم
زنان انتخاب گر
ارتباط با ما
- آدرس : تهران بلوارکشاورز،خیابان نادری ، کوچه حجتدوست پلاک ۵۶
- تلفـن: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- فکس: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- hawra@wrc.ir






