زنان و اصلاحات حقوقي
نگاه ويژه
امروزه ضرورت اصلاح مستمر قوانين از جمله قوانين مربوط به زن و خانواده، سخني است كه طرفداران زيادي دارد. از رهبر معظم انقلاب گرفته تا مسئولان قوا و نهادهاي تخصصي زنان و اقشار فرهيخته هر يك با نگاهي خاص، به ضرورت اصلاحات توجه كردهاند.
به نظر ميرسد آن گاه كه از «اصلاح مستمر قوانين» سخن ميرانيم هم بر اصلاح تأكيد ميكنيم و هم بر استمرار اصلاح؛ به اين معنا كه تفكر اصلاحِ قوانين «يك بار براي هميشه» را خطا ميدانيم.
تحولات فرهنگي، اجتماعي و سياسي جوامع و پيدايش ظرفيتها، محدوديتها، مسائل و موانع نو به نو ميطلبد كه با مرزبندي احكام و اصول ثابت شريعت، از احكامي كه به حسب تحول، قيود و شرايط متحول ميشوند و با توجه به عناوين حاكم و أَهم كه هر يك در شرايطي خاص، موضوعيت مييابند، به اصلاح قوانين اقدام كنيم و يا در محدودهي «ما لا نصّ فيه» (غيرمنصوص) مصالح اجتماعي را در تنظيم قوانين لحاظ كنيم.
البته اين مهم در حوزهي زنان اهميتي دوچندان مييابد؛ از آن رو كه قانون اساسي باتوجه به ظلم تاريخي عليه زنان و نقش ويژهي زن به عنوان يكي از مهمترين عوامل فرهنگساز، بر حمايت ويژه از آنان پاي فشرده است. در عين حال فعاليتهايي كه تاكنون به منظور اصلاح قوانين انجام شده است، بينياز از تحليل و نقد عالمانه نيست؛ هرچند ضرورت چنين تدقيقي در پروژههايي كه به منظور اصلاح جامع قوانين انجام ميشود، بيشتر احساس ميشود.(1)
1.اصلاحات حقوقي و پرسشهاي اساسي
موفقيّت يك طرح اصلاحي جامع، منوط به آن است كه پيشاپيش، نسبت به پرسشهايي اساسي اتخاذ موضع نمايد، پرسشهايي كه پاسخ به آن، اساس تدوين يك طرح جامع است. در اينجا به برخي از آنها اشاره ميشود:
1. 1. انتظار ما از حقوق و اصلاحات حقوقي چيست؟
در ميان فيلسوفان و دانشوران علم حقوق اين پرسش مطرح است كه هدف حقوق چيست و قانونگذاري به چه منظوري انجام ميشود؟ اغلب استقرار نظم اجتماعي را هدف اصلي جعل قوانين شمردهاند. قانون در روابط اجتماعي و خانوادگي مرزهايي مشخص ميكند كه بتواند محدودهي آزادي هر كس در حوزهي عملكرد خود را تعيين و از تعدي و هرج و مرج جلوگيري نمايد. در عين حال نظم به تنهايي نميتواند هدف غايي حقوق باشد.
عدالت را نيز از غايات حقوق شمردهاند. عدالت جهتگيري نظم را مشخص ميكند. نظم منهاي عدالت، جامعهاي سالم و پرنشاط نميسازد و گرچه نظم و امنيت در اجتماع، ارزشي والاست؛ اما نبايد اجازه داد كه نظم در خدمت استقرار و توسعهي ستمگري قرار گيرد. در عين حال به نظر ميرسد انحصار اهداف حقوق به ايجاد نظم و عدالت نميتواند از نگاه اسلامي كامل تلقي شود. تأثير قوانين در طهارت روابط اجتماعي و تعالي انسانها را نميتوان ناديده گرفت؛ از اين رو ميتوان فراتر از عدالت (به معناي امروزين آن) به اموري ديگر نيز انديشيد؛ به عنوان مثال جعل قوانيني چون رعايت پوشش خاص براي زنان، ممنوعيت روابط نامشروع جنسي و يا ارائهي روشي خاص در اقامهي دعوا و چرخش فعاليتهاي اداري، گرچه ممكن است با عدالت و انصاف (به معناي خاص مورد نظر حقوقدانان)(2) نسبتي برقرار نكند؛ اما از آنجا كه در مسير تهذيب اخلاق فرد و جامعه تأثيري نيك يا بد بر جاي ميگذارد، قابل توجه است.
در اينجا توجه به چند نكته، لازم به نظر ميرسد:
نخست: شأن قانون، مشخص كردن مرزها و خطوط قرمز و حقوق و مسئوليتهاست و تنها در اين محدوده است كه كارآييهاي پيش گفته بر آن مترتب ميشود؛ از اين رو نبايد هر خيري را از قوانين حقوقي انتظار داشت.
رويكرد حقوقي به حل مشكلات زنان، اگر به معناي غفلت از برنامهريزي اجتماعي به منظور ارتقاي فضائل اخلاقي و توجه به تربيت معنوي باشد، به افزايش زمينههاي تخاصم و كشمكش ميانجامد. با اين نگاه ميتوان هم به نقد فرهنگ سنتي پرداخت و هم فرهنگ مدرن را مورد انتقاد قرار داد و نيز نقدهايي را كه با نگاهي ناقص به هر يك از اين دو ميپردازد، به نقد كشيد.
چنين به نظر ميرسد كه فرهنگي سنتي، حتي در جوامع شرقي و اسلامي با پررنگ كردن سلوك اخلاقي در روابط زن و مرد، بيشتر به توصيههاي اخلاقي، آن هم بيشتر به زنان، بسنده كرده است و راهي براي احقاق حقوق شخص مظلوم، بويژه در حريم خصوصي پيشنهاد نميكند و حتي توصيههاي اخلاقي هم به جاي آنكه به اصلاحات فرهنگي با رويكردي اخلاقي و اسلامي بينجامد بيشتر به تحكيم سنن و آدابي كه انتساب آن به شرع نامعلوم است، منجر ميگردد؛ براي مثال زنان عرب در لبنان و مصر و... از اين كه بايد تقريباً تمام وقت مفيد خود را به طبخ غذاهاي رنگارنگ براي يك وعدهي غذايي بپردازند، به گونهاي كه نه براي مراقبت و نظارت بر فرزند از فرصت كافي برخوردارند و نه براي ايفاي وظايف مهمتر در حوزهي زناشويي، گلهمندند؛ حال آنكه آموزههاي ديني، ضمن تشويق زنان به انجام فعاليتهاي خانگي وظيفهي واجب زن را ايفاي نقش همسري و از جمله مهمترين فعاليتهاي زنانه را مادري دانسته است و مردان را از اجبار زنان به انجام فعاليتهاي غيرموظف بر حذر داشته است.
در نقطهي مخالف، فرهنگ مدرن با تأكيد بر استيفاي حق از روشهاي حقوقي، رويكرد اخلاقي بويژه در روابط خانوادگي را مورد بيتوجهي قرار داد و ارزشهاي اخلاقي را يكسره به محاق برد. نتيجه آنكه امروزه با وجود تلاشهاي فراواني كه براي كنترل خشونتهاي خانگي و ارتقاي جايگاه زن در خانه انجام ميشود، نتايج به دست آمده چندان مطلوب نيست؛ چون نظام فرهنگي حاكم، به حرص، ماديگري، شهوت و خودپرستي دامن ميزند و پيوسته زمينههاي التهاب در روابط زن و شوهر را شعلهورتر ميسازد؛ و اصلاحات حقوقي در بستر نامناسب به بار نخواهد نشست.
در نگاه ما دين مجموعهاي از آموزههاي اعتقادي، اخلاقي و رفتاري است كه پيوند و هماهنگي ميان آنها ميتواند ضامن خوشبختي و سعادت فرد و پاكي اجتماع باشد. در اين نگاه زن امانت خداوند است، خداوندي كه سايهي نظارت خود را در تمام لحظههاي زندگي ميگسترد.
در فرهنگ اسلامي خوف از خداوند و اميد به رضايت او مهمترين عامل كنترل انسان به شمار ميآيند؛ از اين رو پرورش اعتقادي و معنوي بايد در رأس اصلاحات قرار گيرد؛ چه آنكه حربهي حقوق بويژه در حريم خصوصي ـ كه اثبات دعاوي چندان آسان نيست ـ كمتر راهگشاست. بسيار شنيده ميشود كه قوانين موجود را به دليل آنكه گاه زمينههاي اجحاف را باز ميگذاشتهاند مورد انتقاد قرار داده و مثلاً به وجود حق طلاق در دست مرد انتقاد كردهاند؛ بدون آنكه توجه كنند كه راههاي بازدارندگي و كنترل قدرت به روشهاي حقوقي محدود نميشود.
روشهاي اخلاقي، فشار افكار عمومي و مقاطعه (قهر) عمومي از روشهاي اصلاحاند؛ براي مثال در منابع روايي گفته شده است كه به «مرد ذوّاق»: كسي که به ازدواج و طلاق پي در پي زنان عادت دارد، زن ندهيد و يا گفته شده است: خوب است به كسي كه بيجهت در نماز جماعت مسلمانان شركت نميكند همسر ندهند و با او شريك نشوند؛ گويا بناست چنين افرادي تحت فشار افكار عمومي و قهر اجتماعي تنبيه شوند. در چنين مواردي اجراي چنين توصيههايي آثاري در پي دارد كه ميتواند ما را از جعل قانون بينياز سازد.
دوم: گرچه عدالت از اهداف حقوق شمرده شده است؛ اما نبايد در اين نكته ترديد كرد كه اجراي صحيح قوانين نيز مستلزم اجراي عدالت واقعي و دستيابي به حقوق واقعي از دست رفته نيست. در بسياري موارد شخص مظلوم به دليل عدم امكان اقامهي بينّه و قرينهاي محكم، از دستيابي به حق خويش باز ميماند. وجود اين مشكل نه به معناي ناكافي و ظالمانه بودن قوانين، بلكه به معناي آن است كه اصولاً قانون خوب، قدمي به سوي احقاق حق است نه تضمين كنندهي حق. با اين نگاه ميتوان بسياري از اشكالات عاميانه به قوانين را ناوارد دانست؛ براي مثال زني كه در خانه مورد ضرب و جرح همسر قرار ميگيرد، بايد در دادگاه صالحه به اثبات اتهام از راه ارائهي قرائن اطمينانآور و يا اقامهي شهود بپردازد؛ چه اينكه در صورت عجز، حكم به برائت متهم ميشود و به همين منوال شوهر نيز براي اثبات نشوز همسر بايد همين مسير را طي كند.
بديهي است كه به دليل عدم اقامهي دليل، ممكن است بسياري از دعاوي اثبات نشود و حقوق اشخاص تأمين نگردد؛ اما اين به آن معنا نيست كه ضرورتاً اشكالي به قانون «البيّنه علي المدعي واليمين علي من أنكر» (اقامهي دليل بر عهدهي مدعي است و در غير اين صورت منكر با قسم خوردن تبرئه ميشود) وارد باشد. گفته ميشود كه يكي از كشورهاي آسياي ميانه با هدف حمايت از حقوق زنان در دعاوي خانوادگي چنين حكم ميكند كه ادعاي زن عليه شوهر بدون اقامهي دليل ثابت ميشود، مگر آنكه شوهر دليلي برخلاف آن اقامه نمايد؛ و تو خود گواهي كه چنين تغييراتي در قانون چه مفاسدي را در پي دارد؟
از اين رو متصديان اصلاحات بايد باتوجه به جايگاه حقوق و اخلاق و تعديل انتظارات از حقوق، به اصلاحات بينديشند و آنچه را كه شأن اصلاحات فرهنگي و اخلاقي است از اصلاحات حقوقي انتظار نداشته باشند.
1 .2. مباني و اصول حاكم بر اصلاحات چيست؟
شايد نتوان هيچ برنامه و طرح جامعي يافت كه بر پيشفرضهاي محتوايي و روشي استوار نباشد. گاه به اين پيش فرضها تصريح ميشود و گاه به دليل وضوح، به آن تصريح و حتي التفات نميشود. مشكل آن گاه پيش ميآيد كه ما به عنوان جامعهي مستقل فرهنگي درصدد استفاده از تجربيات و دستاوردهاي ديگران باشيم. در اينجا بسيار محتمل است كه در قالب پذيرش چنين طرحهايي، ناخودآگاه به توسعهي فرهنگ و مفاهيم بيگانه كمك كنيم و زمينههاي ناكارآمدي، ناهماهنگي و شكاف فرهنگي ايجاد كنيم. طرحهاي جامع حلقههايي به هم پيوستهاند كه از يك سو به مباني و اصول حاكم پيوستهاند و از سويي به واقعيتهاي هر جامعه؛ اختلاف در مباني حاكم و اختلاف در عينيتهاي اجتماعي ممكن است استفاده خام از طرحهاي وارداتي را با مشكل مواجه سازد؛ از اين رو تنقيح مفاهيم اوليه، اصول و مباني حاكم بر اصلاحات حقوقي پيش مقدمهي اصلاحات است. برخي از اين مقدمات بدين شرح است:
نخست: چنانكه ذكر شد عدالت را از اهداف حقوق دانسته و در ضرورت توجه به عدالت در تنظيم قانون سخن فراوان گفتهاند. از سوي ديگر مذهب شيعه به عنوان «مذهب عدليه» شناخته شده است. شيعيان بر اين باورند كه تمامي احكام و قوانين شرعي با توجه به مصالح و مفاسد جعل شدهاند و بنابراين تمامي احكام الهي بر عدالت خداوند مبتني است و هيچگاه از ناحيه خداوند حكمي ظالمانه جعل نميشود؛ از اين رو عدالت را در رتبهي علل احكام ميدانيم؛ بدين معنا كه چون چنين حكمي عادلانه است، از سوي خداوند جعل شده است؛ اما مفهوم عدالت در ميان متكلمان شيعه با مفهوم عدالت در ميان فلاسفهي حقوق متفاوت است و به قرار گرفتن هر چيز در جاي صحيح خويش اطلاق ميشود كه البته تنها عقل ميتواند ظالمانه يا غير ظالمانه بودن يك حكم را احراز كند؛ عقل عاقلان كه بدون وجود شائبهي گرايشهاي خاص و يا تأثيرپذيري از شرايط زماني و مكاني و با احاطه به تمام ابعاد مسئله، به قضاوت نشيند.
البته اين تفسير از عدالت با آنچه به عنوان «عدالت عرفي» «عدالت زمانه» و يا «عدالت ملموس» در كلمات برخي دانشوران مشاهده ميشود متفاوت است. عدالت و انصاف در كلمات آنها چيزي است كه مردم يك زمان آن را عادلانه و مقبول بدانند و چه بسا حكمي در يك زمان به دليل آنكه موافق تمايلات عمومي است، عادلانه به حساب آيد و همين حكم در شرايطي كه افكار عمومي آن را نپسندند، ظالمانه تلقي شود؛ بنابراين ملاك عدالت در ميان متكلمان شيعه، عقل و در ميان برخي دانشوران عرف است و اين تفاوت تفسير از عدالت منشأ اختلاف در بسياري از احكام حقوقي و شرعي است.
نابرابري زن و مرد در ديه و ارث و شهادت از آنجا كه مبتني بر مصالح واقعيهاي است كه خداوند از آن آگاه است و عقل احراز ظالمانه بودن چنين احكامي را نميكند، نميتواند مصداق ظلم در ميان فقها و متكلمان شيعه تلقي شود؛ حال آنكه از ديدگاه برخي حقوقدانان به دليل آن كه عرف زمانه نابرابري در امور ياد شده را تبعيض و ظلم تلقي ميكند، ظالمانه است و نميتوان آن را به دين نسبت داد. در اينجا براي برگزيدن هر يك از دو تفسير ياد شده لازم است هم دليل اعتبار عدالت را بررسي كنيم و هم پيامدهاي هر يك از دو تفسير را جويا شويم، عدالت به معناي اول حجيت خود را از عقل استمداد ميكند و عدالت در مفهوم دوم، پايگاه عقلي محكمي ندارد؛ از سوي ديگر پيامد پذيرش عدالت زمانمند پذيرش تحول در اكثر احكام و قوانين شرعي، به تبع تغيير در تمايلات و باورهاي اجتماعي است.
دوم: دين مجموعهاي هماهنگ از گزارههاي معرفتي، اخلاقي و عملي است كه ميتواند سعادت انسان را تأمين كند. اين در صورتي است كه كليت مجموعه، مورد التفات قرار گيرد وگرنه نميتوان با انتخاب گزينشي برخي احكام و آموزهها به اهداف مورد نظر دست يافت. علامه طباطبايي در تفسير الميزان در اينباره چنين گفته است: «اسلام مجموعهاي از معارف، اخلاقيات و قوانين عملي است كه با يكديگر مرتبط و متناسباند، به گونهاي كه اگر بعضي از اجزاي اين مجموعه تباه گردد به فساد مجموعه منتهي ميشود و تأثيري جز آنچه در نظر بود، خواهد داشت. درست مثل ادويه و معجونهاي تركيبي كه تأثيرگذاري صحيح آنها، هم منوط به سالم بودن تمامي اجزا و هم نيازمند زمينهاي مناسب براي تأثيرگذاري دارو است و اگر برخي از اجزاء دارو فاسد گرديد و يا شخصي كه بنابر استعمال دارو دارد، از شرايط لازم برخوردار نباشد، تأثير مورد نظر را بر جاي نخواهد گذاشت و چه بسا برخلاف اثر مورد انتظار، تأثير گذارد.(3)
پيامد اعتقاد به نظاممندي دين توجه به دو مطلب است: اول آنكه اصلاحات حقوقي بدون توجه به اصلاحات معرفتي و اخلاقي نه تنها آثار مورد نظر را در پي نخواهد داشت؛ بلكه ممكن است مشكلاتي نيز بيافريند؛ براي مثال حجاب به عنوان حكم ضروري دين، بايد در حضور اجتماعي زنان لحاظ گردد؛ توجه به حجاب به عنوان يك ضابطهي قانوني و بيتوجهي به ايجاد بسترهاي معرفتي و اخلاقي براي توسعهي حجاب و حاكميت فرهنگ عفاف، سبب شده است كه راه قانونگذار از راه جامعه جدا شود؛ در اين صورت از يك سو ميل به قانونشكني رو به تزايد خواهد بود و از سوي ديگر متصديان امور به اين نتيجه خواهند رسيد كه اجراي احكام اسلامي در شرايط كنوني مقدور و يا به مصلحت نيست.
پيامد دوم آن است كه در حوزهي مقررات حقوقي نيز تنها با نگرش «مجموعهاي» ميتوان به سمت عدالت و احراز مصالح حركت نمود و وام گرفتن قوانين بيگانه و وصله كردن آن به مجموعه قوانين اسلامي و يا چشمپوشي از برخي احكام اسلامي در تنظيم قوانين، مشكلات زيادي در پي خواهد داشت.
سوم: امتياز ديدگاه معرفتي اسلام از بسياري مكاتب جديد آن است كه انسان را موجودي مختار و مسئول ميداند كه ميتواند بر عوامل محيطي و زمينههاي وراثتي غلبه كند. بر همين اساس است كه انسان را در قبال تصميمهاي ارادي خود مسئول ميدانيم و معتقديم حضور در محيط فاسد، نيازمنديهاي طبيعي و... مجوز ارتكاب گناه نيست. مباحثي كه امروزه به عنوان جرم زدايي از روسپيگري و لزوم توجه به اين گروه به عنوان گروه بيمار و جرمزدايي از بزهكاريهاي اجتماعي ديگر مطرح ميشود، گاه ريشه در اين اختلاف نگرشها دارد. شايد به دليل حاكميت اختيار است كه جرم شخص زناكار را از آن كس كه زمينهساز چنين گناهي است (قوّاد) سنگينتر ميدانيم؛ بنابراين اصل مسئوليت انسان در قبال اعمال مجرمانه (مگر در موارد خاصي از اضطرار و اكراه) بايد به صورت اصل پذيرفته شده در اصلاحات حقوقي تلقي شود.
چهارم: كارآمدي قوانين، اصلي مسلم و پذيرفته شده در نظامهاي حقوقي است؛ به اين معنا كه قانون آن گاه ميتواند در مسير مورد نظر موفق عمل كند كه متناسب با ظرفيتها و شرايط اجتماعي و تاريخي يك جامعه باشد وگرنه يا به مرحلهي اجرا نخواهد رسيد و يا تأثيراتي برخلاف انتظار در پي خواهد داشت. در عين حال توجه به حجيت در كنار توجه به كارآمدي اصلي مسلم و پذيرفته شده است.
همت فقيه در مسائل اجتماعي بايد آن باشد كه با توجه به شرايط و ظرفيتها و محدوديتها و شناخت دقيق موضوع، حكم مناسب را استنباط نمايد و دستگاه قانونگذار ميبايد قوانين خود را به وحي منتسب نمايد. هماكنون قانون اساسي نظام اسلامي موضوع توجه همزمان به اهميت و كارآمدي را به اين شكل حل كرده است كه پس از گذشتن يك متن از كانال كارشناسي قوهي مجريه و تصويب آن در قوهي مقننه كه عليالقاعده از نقطهي كارآمدي، مورد توجه قرار خواهد گرفت، در شوراي نگهبان نيز از منظر حجيت مورد بررسي قرار گرفته و در صورت عدم انطباق با شرع مردود شناخته ميشود.
از آنجا كه شوراي نگهبان در بررسيهاي خود تنها موظف به بررسي يك قانون از نگاه شرعي است، مواردي پيش ميآيد كه قانوني كه ممكن است گشايندهي يك گره كور در كشور باشد و مصلحت در اجراي آن نهفته باشد، مردود شناخته شود؛ از اين رو مجمع تشخيص مصلحت به بررسي مصلحت و اهميت موضوع ميپردازد.
گاه گمان شده است كه در اينجا مجمع، كارآمدي را بر حجيت مقدم داشته و برخلاف شرع حكم به اجراي يك قانون مينمايد؛ حال آنكه وظيفهي مجمع بررسي موارد تزاحم بين أَهم و مهم و يا بررسي موارد اضطرار است؛ در چنين مواردي اگر تشخيص مجمع صحيح باشد؛ به اين معناست كه وجود مصلحت خاص، قيدي است كه ميتواند سبب تقديم يك عنوان شرعي بر عنوان شرعي ديگر باشد و نبايد چنين فعاليتي را به عرفي شدن قوانين كشور تفسير نمود.
البته بايد توجه داشت كه ابتكار مجمع تشخيص مصلحت نظام از سوي امام مشكل اختلاف ميان مجلس و شوراي نگهبان را از نظر سياسي و حل معضل نظام فيصله داد؛ اما از ديدگاه علمي گرچه مصلحت اجتماعي مسلمانان ملاك أصلي در قوانين اجتماعي است؛ باوجود اين تشخيص چنين مصلحتي از يك سو نيازمند موضوعشناسي عالمانه و احاطه بر جوانب موضوع است و از سوي ديگر آشنايي با نظام حقوقي اسلام در حوزهي اجتماع و تشخيص ميزان اهميت هر حكم از نگاه شارع؛ براي مثال اين كه حضانت فرزند به مصالحي به مادر سپرده شود، هم منوط به آشنايي با شرايط اجتماعي و فرهنگي عصر حاضر و مشكلات ناشي از سپردن حضانت به دست هر يك از والدين است و هم منوط به شناسايي جايگاه حضانت پدر در نظام حقوقي اسلام؛ وگرنه از كجا مطمئن شويم كه اهميت توجه به فلان مصلحت از اهميت توجه به حفظ حكم اولي اسلامي، در موضوع حضانت مهمتر است؟ چنين اطميناني در موازنهي ميان اين دو، و تقديم أَهم آن هم از نگاه شرع (و نه با نگاهي عرفي) امكانپذير است.
آنگاه كه از ضرورت توجه به دو عنصر كارآمدي و حجيت سخن ميگوييم، ملاحظه برخي مباحثي كه امروزه در عرصهي حقوق مطرح ميشود، بجاست. گفته ميشود كه بايد قوانين با تحولات اجتماعي سازگار باشند و نهاد اجتهاد اين هدف را بخوبي تأمين ميكند؛(4) اين عبارت را به گونههاي مختلفي ميتوان تفسير كرد: اگر منظور اين باشد كه دين براي بشر در هر شرايطي از زندگي توصيه و برنامه دارد و از اين انعطاف برخوردار است كه باتوجه به شرايط و اقتضائات زماني و مكاني برنامهاي براي رشد انسانها ارائه نمايد ـ و اين مهم تنها با پويايي اجتهاد امكانپذير است، سخني به جا و قابل دفاع است؛ اما اگر به اين معنا برداشت شود كه تحولات اجتماعي به گونهاي بر دين حاكميت مييابد كه دين را به استخدام خود درميآورد، نتيجهي آن، ثباتناپذيري دين و انفعال دائمي آن است و هيچگاه نميتوان از حاكميت دين سخن گفت. ادعاي ما اين است كه دين اگر به شكل آگاهانه دريافت شود و در جامعيت خود به كار گرفته شود، در هر شرايطي براي هدايت انسانها برنامه خواهد داشت و يكي از مهمترين برنامهها ايجاد چالش در ادبيات مسلط، تغيير در مسير تحولات موجود و زمامداري حركتهاي اجتماعي و ايجاد حادثه به منظور كنترل فرهنگ و تحولات اجتماعي است.
برخي نيز چنين پنداشتهاند كه خداوند تكليفي بيش از ظرفيت و توان محول نميكند (لايكلف الله نفساً الّاوسعها(5)؛ بنابراين در مواردي كه مردم به قانوني تمايل نشان نميدهند و طاقت اجتماعي به پذيرش چنين حكمي وجود ندارد، اين حكم مشروع نيست؛ اين كلام اگر به اين معنا باشد كه جعل حكم از سوي شارع منوط به پذيرش مخاطبان است، سخني باطل است كه نتيجهي آن منوط شدن كليهي تكاليف به رضايت مكلفان ميباشد؛ حال آنكه مامي مردم موظفاند ارادهي خود را با ارادهي قانوني (تشريعي) خداوند هماهنگ سازند و نميتوان گفت كه شخص مختار توان اصلاح ذهنيتها و ارادهي خود را به سمت هماهنگي با شرع ندارد.
البته ميتوان تقريري قابل قبول هم از اين كلام به دست داد؛ گرچه احكام شريعت در ناحيهي جعل و تشريع مقيد به رضايت مردم نيست و همه موظف به اجراي آن هستند؛ اما حكومت نيز در حد وسع و توان خود مكلف به اجراي قوانين اسلامي است نه بيش از آن؛ بنابراين گاه اجراي يك قانون به دليل آنكه زمينهي اجراي آن فراهم نيست، معطل ميماند.
البته تعطيل شدن حكم در مرحلهي اجرا غير از عدم جعل حكم است؛ اما بسيار مورد ابتلاست؛ براي مثال اگر امروز در كشور تركيه انقلاب اسلامي رخ دهد؛ بدين معنا نيست كه از هماكنون امكان اجراي احكام شريعت فراهم است؛ بنابراين تنظيم قوانين شرعي و اجراي آن به زمان امكان و مصلحت واگذار ميشود؛ اما در همين فرض هم كه از سوي حكومت قوانين شرع تنظيم و اجرا نشده است، اولاً تمام آحاد مردم مخاطب احكام شرع هستند؛ مثلاً هيچكس شرعاً مجاز به رعايت نكردن حجاب نيست و ثانياً حكومت موظف است از تمامي توان خود براي اصلاح فرهنگ عمومي و تسريع در بسترسازي اجراي قوانين شرعي مدد گيرد.
پنجم: براي كارآمدي اصلاحات حقوقي نيازمند توجه به مكملهاي حقوق نيز هستيم. مكملهاي حقوق گاه از نوع مكملهاي گزارهاي و گاه از نوع مكملهاي نهادياند. مكملهاي گزارهاي، آموزههايي هستند كه انضمام آنها به حقوق ميتواند حقوق را پربار و ثمربخش سازد. اين آموزهها از نوع تعاليم اخلاقي و معرفتياند؛ براي مثال آن گاه قانون رياست مرد بر خانواده در خدمت استحكام و پويايي آن قرار خواهد گرفت كه توصيههاي اخلاقي به سعه صدر، لزوم توجه به مصلحت همسر و فرزند، استحباب توسعه بر اهل منزل و لزوم چشمپوشي از خطاي ديگران، در برنامهي تربيتي و آموزشي پسران گنجانيده شود و نيز آنگاه قانون عدم وظيفهمندي زن به انجام فعاليتهاي خانگي، در خدمت شكوفايي و نشاط خانواده قرار ميگيرد كه دختران و زنان هم با آثار سازندهي فعاليتهاي خانگي زنان و هم با ثواب عظيمي كه خداوند بر اين عمل مقرر كرده است آشنا شوند.
منظور از مكملهاي نهادي نيز نهادهايي است كه در كنار نهادهاي قانوني و قضايي براي كارآمدي قانون و كم كردن آثار سوء قانونزدگي تهيه ميشود: نهادهايي چون كانونهاي مشاوره خانواده، مشاوره حقوقي و هيئتهاي داوري و رفع اختلاف.
1. 3. نقطه آرماني ما در اصلاح قوانين مربوط به زن و خانواده چيست؟
مجموعه قوانين حقوقي آن گاه كه در كنار يكديگر در نسبتي هماهنگ و همسو قرار گيرند، نظام حقوقي را تشكيل ميدهند. در اينجا هر يك از قوانين به منزلهي يك نت موسيقي است كه آن گاه كه با نتهاي ديگر بدرستي و هوشمندانه و با طرح قبلي تركيب شود، به آهنگي موزون مطابق با خواست آهنگساز بدل ميشود؛ آنچه در نحوه چينش نتها و نحوهي استفاده از ابزارهاي مربوط به آن بيشترين تأثير را دارد، نگاه اصلي آهنگساز است كه ميخواهد از برآيند تركيبي نتها، موسيقي شاد، غمگين، رزمي و يا بزمي بيافريند. طرح كلي اصلاحات حقوقي نيز از همين ضابطه پيروي ميكند؛ بنابراين در ابتدا بايد مشخص شود كه جهتگيريهاي حاكم بر برنامه و نقطه آرماني ما در طرح اصلاحات چيست و بالاخره به كدام سو در حركتيم.
امروزه در اصلاحات حقوقي در حوزهي زن و خانواده، جهتگيريهاي حاكم متفاوتند. در نظامهاي ليبراليستي شادكامي فردي، آزادي ليبراليستي و برابري (تشابه) نقطهي آرماني اصلاحاتند؛ بدين معنا كه قوانين به گونهاي اصلاح ميشود كه رفته رفته تمايلات فردي هر شخص خود را از سيطرهي ارزشهاي خانوادگي و اجتماعي برهاند؛ از اين رو نظام خانواده و قوانين متناسب با آن از خانوادهي داراي سرپرستي واحد به خانوادهاي كه پدر و مادر به طور مشترك به ايفاي نقش سرپرستي ميپردازند و هيچ يك نقش مديريت ديگري را برنميتابد تغيير مسير داده و هماكنون به سمت خانوادهي بدون سرپرست، (خانوادهاي كه فرزندان در عرض پدر و مادر، از اختيارات مساوي بهرهمندند و ميتوانند تصميمات پدر و مادر در مورد خود را نپذيرند) پيش ميرود؛ به گونهاي كه برخي از دانشوران غربي شيوع شكل اخير از روابط خانوادگي را كه به آن دموكراسي در خانواده اطلاق ميشود، سبب هجوم امواج جنايت به درون خانه دانستهاند.(6)
همچنين در دهههاي اخير مسير اصلاحات قانوني در كشورهاي اروپايي به سمت كم كردن تقيدات زوجهاي جوان نسبت به يكديگر و نسبت به خانواده است؛ به گونهاي كه همهي شواهد حاكي از آن است كه زوجهاي جوان تمايل ندارند به قانونگذار اجازه دهند قوانيني وضع كند كه شادكامي فردي آنان را محدود سازد.(7) از سوي ديگر بويژه در چهار دههي اخير، قوانين به سمت از ميان برداشتن مرزهاي زنانگي و مردانگي و تثبيت برابري نقشها در زمينههاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي اصلاح شده است؛ از اين رو لازم است در هر كلان طرح، نقطهي آرماني به وضوح ترسيم گردد و به پرسشهايي از اين دست پاسخ داده شود كه آيا جهتگيري آموزههاي اخلاقي و حقوقي اسلام به سمت توسعهي همگرايي است يا فردگرايي؟ غايت برنامه توسعه، توسعهي رفاه مادي است يا رفاه مادي نيز خود در مسير اهداف ديگري تفسير ميشود؟ جهتگيري اصلاحات ديني به سمت تناسب نقشها و كارآمدي هر يك از دو جنس در كارويژههاي خويش است يا به سمت زدودن نقشهاي متفاوت؟ در صورتي كه همگرايي با جامعه جهاني به قيمت حاكميت اهداف و جهتگيريهاي مادي استاندارد شده از سوي نهادهاي بينالمللي باشد، اولويت با تحكيم آموزههاي وحياني و حركت به سمت توسعه مفاهيم وحياني است يا قبول تولّي نظام مادي؟ اصولاً نقاط آرماني و اهداف برنامههاي كلان ما را چه نهادهايي تعريف و يا تأييد ميكنند؟ و آيا به منظور احراز اسلامي بودن يك برنامه، انطباق گزارههاي جزئي آن با ضوابط شرع كافي است يا آن كه علاوه بر آن بايد جهتگيريها و اهداف كلي برنامه نيز منطبق با آرمانهاي ديني باشد؟(8)
1. 4. چگونه مسائل و مشكلات زنان را شناسايي ميكنيم؟
امروزه يكي از چالشهاي مهم ما چگونگي شناخت و تحليل مسائل اجتماعي از جمله مسائل زنان است. آنچه هماكنون مشاهده ميكنيم، آمارسنجيهايي حاكي از ديدگاهها و گرايشهاي اظهار شده از سوي جامعهي آماري است. در صورتي كه دقت در كسب اطلاعات و آمار انجام شده و جهتگيرهاي فكري تنظيم كنندگان طرح، پروژههاي تحقيقي را جهتدهي نكرده باشد، آنچه به دست ميآيد، غالباً بيانگر ديدگاه جامعه آماري و نيازهايي است كه توسط آنان اظهار ميشود. در اينجا نياز به تحليل دقيق، كارشناسي است تا بتوان نيازهاي واقعي را از لابلاي آن چه گفته شده است، كشف كرد؛ براي مثال در موضوع ازدواج ممكن است اغلب جوانان مشكلات اقتصادي و معيشتي را موانع ازدواج عنوان كنند. تكيهي خام بر چنين آماري ميتواند برنامهريزيها را به سمت حمايتهاي اقتصادي از زوجهاي جوان جهت دهد. با تحليل دقيقتر موضوع ميتوان دريافت كه مشكل اصلي نسل جوان تغييراتي است كه در الگوهاي ذهني و فرهنگ ازدواج ايجاد شده و مشكلات معيشتي با وجود تأثيرات فراوان در درجهي دوم اهميت است؛ از اين رو حمايتهاي اقتصادي تا زماني كه همراه با اصلاحات در فرهنگ همزيستي نباشد، چندان به بار نخواهد نشست؛ همچنين در موضوع روسپيگري بسيار عنوان ميشود كه عامل اصلي رويكرد به اين بزه، فقر اقتصادي است. نتيجهي اين ديدگاه، تمركز در حمايتهاي اقتصادي از اين قشر به منظور اصلاح عملكرد آنان است؛ حال آنكه با نگاهي كارشناسانهتر ميتوان دريافت كه فقدان درآمدهاي مالي براي تأمين حداقلهاي زندگي، عامل درصد كمي از بزهكاريهاي جنسي است و آنچه بيشتر در رواج اين پديده مؤثر است احساس فقر ناشي از تغيير نگرشهاي فرهنگي، خلأهاي عاطفي و نيز گاه نيازهاي جنسي است. با اين نگرش اصلاحات فرهنگي به منظور تقويت شخصيت اخلاقي شخص، كارآمدسازي خانواده و تسهيل روابط مشروع جنسي در كنار حل مشكلات اقتصادي؛ همچنين مجازات بزهكاران در تيررس نگاه كارشناس قرار ميگيرد.
پرسشي كه در اينجا ميتوان مطرح نمود، اينكه آيا ممكن است نگرشهاي فرهنگي و اصول معرفتي حاكم بر ذهن جامعه كارشناسي بر تحليل مسائل و مشكلات زنان تأثيرگذار باشد؟ آيا ميتوان مواردي مثل اختلاف ديدگاه كارشناسان در معضل بالا رفتن سن ازدواج دختران و پسران را به اصول معرفتي و اخلاقي حاكم بر ذهن آنان دانست؟ براستي چرا گروهي از كارشناسان بالا رفتن نرخ طلاق را امري مثبت و ناشي از آگاهي زنان از حقوق خويش و توجه به منافع شخصي و بالا رفتن سن ازدواج را نقطهاي روشن و به معناي احساس آزادي هر چه بيشتر و عدم تمايل نسل جوان به محدود شدن ناشي از پذيرش شرايط خانوادگي ميدانند و گروهي ديگر آن را زنگ خطري مهم براي آيندهي حيات اجتماعي تفسير ميكنند؟
1 .5. چگونه براي اصلاحات حقوقي ظرفيتهاي مناسب را ايجاد كنيم؟
اگر بپذيريم كه رسالت اصلي ما اصلاحات هماهنگ حقوقي به سمت آرمانهاي تعريف شده است، بايد بپذيريم كه اصلاح قانون تنها در صورتي به نتيجهي مورد نظر منجر ميشود كه در زمينهي مساعد و هموار قرار گيرد؛ بنابراين اگر فرهنگ اجتماعي و افكار عمومي با اصلاحات مورد نظر هماهنگ نباشند، اصلاحات ميتواند بيثمر و يا زمينهساز تنشهاي اجتماعي و عقبگرد قانونگذار باشد.
از زاويهاي ديگر ميتوان همين موضوع را تبيين كرد. اگر بر اين باور باشيم كه رسالت قانون علاوه بر ايجاد نظم، ايجاد زمينههايِ تحقق تمايلات عمومي است، جهتگيري اصلاحات را باورها و تمايلات عمومي مشخص خواهد كرد؛ اما اگر بپذيريم كه ارزشهاي اخلاقي و معنوي و آموزههاي وحياني حاكم بر اراده و تمايلات انساني است به اين مشكل در مقام اجرا برميخوريم كه فرهنگ عمومي و ذهنيت جامعه همواره مساعد براي پذيرش و اجراي مصالح واقعي و قوانين وحياني نيست. در اينجا از يك سو ضرورت توجه به مصالح واقعي ما را به اصلاحات حقوقي فرا ميخواند و از سويي تمايلات و هنجارهاي حاكم به سويي ديگر دعوت مينمايد. در اينجا نه ميتوان چشم بر حقيقت و مصلحت بست و نه ميتوان واقعيتهاي موجود را ناديده گرفت؛ از اين رو لازم است همآهنگ و سرعت اصلاحات متناسب با ظرفيتها تنظيم گردد و هم براي تحقق هر چه بيشتر اهداف و احكام اسلامي، ظرفيتهاي مناسب ايجاد شود. اينجاست كه ادعا ميشود: اصلاحات جامع حقوقي، بدون ظرفيتسازي فرهنگي در ناحيهي ذهنيتها و تمايلات عمومي نتيجه نخواهد داد و براي تحقق اين مهم بايد تمامي استعدادهاي نظام، چه حكومتي و چه غيرحكومتي، به كار گرفته شوند. اين مهم حتي در اصلاحات جزئي و موردي نيز جاري است.
شايد بتوان بر اين اساس به وجود يك خلأ در جمهوري اسلامي اشاره كرد. اصل تفكيك قواي سه گانه گرچه در جاي خود قابل دفاع است؛ اما اگر به تفكيك در برنامه ريزيها و سياستگذاريها منجر شود بسيار مخاطرهآميز است. سياستگذاريهاي مجمع تشخيص مصلحت نظام، تدوين چشم انداز و برنامههاي توسعه تا حدودي نگرش مجموعهاي را در برنامهها ايجاد ميكند؛ اما در واقعيت، نارساييها بسيار و ناهماهنگيها فراوان است. هماهنگي مورد نظر به اين معناست كه مثلاً براي حل يك معضل در حوزهي خانواده، علاوه بر تمهيدات قانوني، نهادهاي مرتبط از جمله صدا و سيما، وزارت ارشاد، آموزش و پرورش، و حتي نهادهاي غيردولتي چون «NGO »ها، حوزه علميه و نهادهاي تبليغي مرتبط، زمينههاي لازم را فراهم نمايند. از اينجا ميتوان به ضرورت هماهنگي سازماني ميان قواي نظام در قالبهاي مختلف پي برد. عدم اهتمام به ايجاد فضاي مناسب براي جريان يافتن اصلاحات حقوقي به اين منجر ميشود كه برنامهريزيهاي فرهنگي ديگران، ضرورتهايي را بر نظام تحميل خواهد كرد و جريان اصلاح حقوقي پيوسته در مسير انفعال و اضطرار گام برميدارد.
2 ـ آسيبشناسي اصلاحات حقوقي
ملاحظهي مسير اصلاحات حقوقي انجام شده پس از انقلاب ضمن آنكه نمايانگر دغدغه دستاندركاران براي تحقّق حجيت و كارآمدي است، ميتواند موضوع مناسبي براي يك پژوهش باشد. با ملاحظه محورهاي پيش گفته و با نگاهي به عملكرد نهادها ميتوان به برخي از آسيبها اشاره نمود:
2 ـ 1. ضعف نگاه حكومتي به فقه
پس از انقلاب پذيرفتيم كه بايد كليهي قوانين كشور بر شرع منطبق باشد. پس از آن همت نهادهاي ذي ربط بر رعايت احكام شرعي قرار گرفت؛ اما اين موضوع بخوبي مورد بررسي قرار نگرفت كه آيا محدودهي واجبات و محرمات حكومتي و اصول و قواعد حاكم بر فقه حكومتي همان محدودهي موجود در فقه فردي است يا تا حدودي متمايز؟ اگر بپذيريم كه حكومت بويژه در شكل جديد آن، در تمامي عرصههاي اجتماعي و حتي حوزهي خصوصي بويژه با تدوين برنامههاي توسعهي فرهنگي اجتماعي اقتصادي و سياسي تأثير ميگذارد، اين پرسش مطرح ميشود كه در چه صورت تصرف حكومت در شئونات جامعه جايز است؟ آيا حفظ محدودهي واجبات و محرماتي كه در رسالههاي عمليه عنوان ميشود، كافي است يا آنكه حكومت موظف است مصالح جامعه اسلامي را در تصرفات خود احراز نمايد و تمامي امكانات را در حد وسع، در خدمت بسط ارزشهاي اخلاقي و تحقق آموزههاي اسلامي به كار گيرد. در اين صورت پرسشهاي پيش روي فقيهي كه در عرصهي حكومت به اجتهاد ميپردازد، فراتر از پرسشهايي است كه شخص به عنوان يك فرد مكلف مطرح ميكند.
اگر پرسش فرد از فقيه اين باشد كه آيا حضور در كلاسهاي درسي مختلط جايز است؟ و فقيه پاسخ دهد كه با رعايت حريم شرعي بلامانع است، پرسش حكومت اين است كه آيا تشكيل كلاسهاي مختلط در دانشگاهها و مدارس جايز است يا خير؟ اگر شخص از فقيه بپرسد كه آيا گوش كردن به موسيقي با فلان خصوصيت جايز است؟ و فقيه پاسخ دهد: موسيقي مطرب حرام و موسيقي مشكوك جايز است، پرسش حكومت آن است كه آيا توسعه و تقويت موسيقي در صدا و سيما و ديگر رسانهها و توسعه شبكههاي رسانهاي 24 ساعته، با توجه به تأثيرات آن در فرهنگ عمومي و نظم معاش و معاد مردم چه حكمي دارد؟ و اگر شخص از فقيه بپرسد كه آيا استفاده از لوازم پيشگيري از بارداري جايز است؟ و فقيه در بسياري از اشكال حكم به جواز بدهد، پرسش حكومت آن است كه حكم فراخوان عمومي به كنترل جمعيت و راجح قلمداد كردن آن چيست؟ در اينجا فقيه بايد با نگاهي مجموعهاي به آموزههاي ديني و توجه به راجح و مرجوحهاي تعريف شده، به برآيندي متناسب با شرايط اجتماعي دست مييابد.
از سوي ديگر حوزهي روابط اجتماعي، حوزهي تزاحم گسترده است كه فقيه باتوجه به محدوديت قدرت حكومت به ناچار بايد برخي واجبات را به نفع واجبات اهم كنار بگذارد و يا برخي محرمات را به دليل اضطرار با مصلحتي خاص تجويز نمايد. در اينجا نگرش نظاممند به آموزههاي ديني كه جايگاه و نسبت هر حكم را در مجموعهي احكام مشخص نمايد، ضرورتي بيش از پيش مييابد.
از اينجا ميتوان دريافت كه يكي از مشكلات مهم ما در اصلاحات قانوني نگرشهاي جزئي و انتزاعي به موضوعات و مسائل است؛ براي مثال تعيين شروط ضمن عقد ميان دو نفر، تا آنجا كه خلاف سنت شرعي و خلاف مقتضاي عقد نباشد جايز تلقي ميشود؛ اما آنگاه كه حكومت با تنظيم دفترچههاي عقد، شروطي را به زوجين پيشنهاد ميدهد كه به دليل ملاحظات خاص زوجين، كمتر جرئت مخالفت با آن فراهم ميشود (و بدينترتيب حكومت تا خصوصيترين عرصههاي حيات خانوادگي دخالت ميكند) بايد فراتر از مسئلهي شرعي فردي، از زاويهي فقه حكومتي، يعني جهتگيريهاي جامعه به سمت اهداف و برنامههاي اسلامي نيز سنجيده شود.
2. 2. رويكرد غيرجنسيتي در اصلاحات
اگر بر اين باور باشيم كه نظام معرفتي اسلام زن و مرد را در انسانيت و ارزشمندي يكسان و هم طراز دانسته و در عين حال باتوجه به انتظارات مختلف از هر يك از دو جنس، حضور هر جنس را در برخي صحنهها ارزشمندتر ميشمرد و بر اين اساس تفكيك نقشها را در خانواده و اجتماع، در مسير سعادت زن و مرد و تشابه نقشها را اخلالي اساسي در كاركرد خانه و اجتماع ميداند، براحتي به ضرورت تفاوتهاي حقوقي زن و مرد اذعان خواهيم نمود و زمينههاي لازم را براي پذيرش چنين تفاوتهايي فراهم خواهيم نمود؛ از سوي ديگر يكساننگري حقوق زن و مرد بتدريج به يكسان شدن نقشهاي خانوادگي و اجتماعي منجر و مشكلآفرين ميگردد. سير اصلاحات قانوني و تغيير رويّهها در دههي اخير نشان ميدهد كه مسير اصلاحات كم و بيش به سمت كم رنگ كردن و حذف تدريجي جنسيت از برنامهريزيهاست و فشارهاي بينالمللي نيز به اين روند دامن زده است.
2 .3. فقدان نگاه نظاممند و مجموعهنگر
در مسير اصلاحات حقوقي، گاه با ملاحظهي قوانين ديگر كشورها سعي كردهايم تا با جذب قوانين مفيد از آنان، قوانين خود را تصحيح و يا ترميم كنيم و كمتر به اين نكته توجه كردهايم كه آنچه سبب كارآيي احتمالي يك مادهي حقوقي در يك كشور خاص شده است، هماهنگي با نظام ارزشي آن جامعه بوده است. با اجراي همين قانون در كشور ديگر چه بسا بر مشكلات آنان افزوده گردد؛ از اين رو مشاهده ميكنيم برخي قوانين پيشنهاد شده و حتي تصويب شده در مراجع ذيربط از موارد ناهمگون با مجموعه قوانين و يا فرهنگ جامعه بوده است؛ مثلاً در برخي كشورها كه زن و شوهر هر دو شاغل هستند و قانون هم مرد را موظف به انفاق نميكند، هنگام طلاق، در صورتي كه معلوم نشود اموال موجود از آن كيست؟ قانون حكم به تنصيف داراييها ميان زوجين ميدهد. حال اگر بخواهيم قانون تنصيف را در كشوري كه مرد را موظف به انفاق ميكند و زن را در تأمين هزينهها وظيفهمند نميشناسد، جاري كنيم، چه بسا مشكلاتي از جمله در ترغيب جوانان به ازدواج به وجود آيد. شايد بتوان تصويب قانون حمايت از كودكان در مقابل خشونت، در مجلس ششم را مصداق بارز جزءنگري و بيتوجهي به نظام فرهنگي جامعه ايران دانست كه بر طبق اين قانون (كه توسط شوراي نگهبان رد شد) پدر و مادر حق نظارت آمرانه و دخالت در شئونات فرزندان خود را نداشتند.
از آنجا كه اصلاحات حقوقي در كشور ما بيشتر جزئي و مسئلهاي بوده است، جهتگيري حاكم بر اصلاحات چندان روشن و هماهنگي نيست.
2 .4. ضعف در مسئلهشناسي
برخي اصلاحات قانون مبتني بر مسئلهشناسيهايي انجام شده است كه ميتوان در درستي آنها ترديد كرد؛ براي نمونه اصلاحاتي كه در چند دههي گذشته در كشورهاي غربي در موضوع حضانت انجام شده كه به موجب آن نگهداري فرزند را به مادر ميسپارد، بر اين پيش فرض پيشنهاد شده است كه به دليل روابط عاطفي خاص ميان مادر و فرزند، جدا كردن طفل از مادر به مصلحت هيچ كدام نيست. پس از چند دهه با پيدايش آثار تعلق حضانت به مادر، شمار منتقدان جدي آن افزايش يافته است. از يك سو زنان مطلقه با داشتن يك يا چند فرزند از بخت كمتري در ازدواجهاي بعدي برخوردارند؛ از سوي ديگر پدراني كه حضانت طفل از آن گرفته شده است تمايل كمتري به پرداخت هزينههاي زندگي فرزندان خود دارند و مادران بايد بار سنگين چنين فرزنداني را تحمل كنند و بالاخره زناني كه موفق به ازدواج ميشوند از وقوع خشونت جنسي از همسر خود بر فرزندان بسيار گلهمند هستند، حال آنكه در صورت سپرده شدن حضانت به پدران، زن در ازدواجهاي بعد از بخت بيشتري برخوردار است، هم انگيزهي حمايت مالي از فرزندان بيشتر است و هم خطر تجاوز جنسي عليه فرزندان چندان جدي نيست. به علاوه تحقيقات انجام شده از بزهكاران يازده تا هفده ساله در يكي از كشورها نشان ميدهد، تعداد مجرمان خطرناك در ميان افرادي كه قبل از 11 سالگي محروم از مادر بودهاند، مساوي با تعداد افراد محروم از پدر و كساني كه در سن يازده تا هفده سالگي محروميت از پدر را تجربه كردهاند پنج برابر كساني است كه از مادر محروم بودهاند. در ميان فرزندان زندانيان مراكز تربيتي (مجرمان غيرخطرناك)، كساني كه قبل از پنج سالگي محروم از مادر بودهاند یک چهارم تعداد كساني است كه از پدر محروم بودهاند؛ اين نسبت در افراد پنج تا يازده ساله سه پنجم و در افراد يازده تا هفده ساله یک دوم است(9) اين آمار نشانگر اهميت نقش نظارتي پدر در كنترل فرزندان در مقابل بزهكاري است.
در كشور ما نيز با آنكه زنان سرپرست خانوار به احتمال 45 درصد با فقر و 44 درصد با بيسوادي تمامي اعضاي خانواده مواجهاند و در نزديك به 40 درصد اين خانوادهها فرد شاغلي وجود ندارد و درآمد خانوادههاي زن سرپرست، یک چهارم حداقل درآمد رسمي است،(10) در آخرين اصلاحيه قانوني، مجمع تشخيص مصلحت نظام به سمت سپردن حضانت به مادران جهتگيري نمود.
علاوه بر اشكالاتي كه در شناسايي مشكلات زنان مشاهده ميشود، طبقهبندي و اولويتگذاري مشكلات هم از نظام مشخصي پيروي نميكند؛ از اين رو مشاهده ميشود كه گاه همت نهادهاي مربوط با آن به اصلاح موادي از قانون سپري ميشود كه در حل مشكلات اصلي زنان جايگاه مهمي ندارند.
در يك نگاه ميتوان آسيبهاي فوق را به نوآمدي مسائل حكومتي در بررسيهاي فقهي، ضعف سطح كارشناسي در نهادهاي دولتي، ضعف ارتباط حكومت با نهادهاي كارشناسي حوزه ودانشگاه، ضعف روحيه تحقيق، پژوهش و ژرفنگري در جامعه كارشناسي، احساساتزدگي بويژه در حوزه مطالعات مربوط به زن و خانواده، فقدان آرامش كارشناسي و كمبود فرصت براي بررسيهاي علمي، سياستزدگي و تقدم انگيزههاي سياسي بر حل صحيح معضلات زنان، ضعف در بنيانهاي اعتقادي و كمبود اطلاعات اسلامي و فشارهاي وارد شده از سوي مجامع بينالمللي و «NGO»هاي همسو، مرتبط دانست.
3 ـ مسائل و مشكلات حقوقي زنان
- تاریخ:
- ۱۳۹۹/۰۴/۲۲
- کلمات کلیدی:
مطالب ویژه
آخرین مطالب
سنخبندی عاملیت زنان در جنگ تحت تاثیر روایتهای سیاسی-اجتماعی است
بازنمایی نقش زنان در دفاع مقدس به شرایط اجتماعی روز بستگی دارد
مسئلهمندی پژوهشگر او را در بیان واقعیتهای مگو یاری میکند
در روایت کنشگری زنان صدای قلبشان را بشنویم
زنان انتخاب گر
ارتباط با ما
- آدرس : تهران بلوارکشاورز،خیابان نادری ، کوچه حجتدوست پلاک ۵۶
- تلفـن: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- فکس: ۸۸۹۸۳۹۴۴ (۰۲۱)
- hawra@wrc.ir






